
چند ماهی شده بود برای ندیدنت قید کلبه و دریاچه را زده بودم.خودم را محروم کرده بودم از بودن کنار خویشان تا چشمم به چشمانِ سیاهت نخورد و باز نشوم آن دخترک بی تاب که مدام در حال جنگ است.
اصرار کردند،هر چه بهانه آوردم بی فایده بود و در آخر مجبور به همراهی شدم. نیمی از وجودم تمنای دیدارت را داشت و نیمی دیگر.....
در دل محبوب بودی و در ضمیرم ممنوعه!
تمایل بی جایی بود،تو چهارشنبه ها به دریاچه میرفتی و امروز پنجشنبه بود.
هوا که تاریک شد،سرما غالب شد به گرمای شورمان.طبق رسم قبل از رفتن باید چای آتشی مخصوصِ پیر مرد را امتحان میکردیم.
هنوز هم باور نمیکنم آن که با ظاهری متفاوت از همیشه،ساکت گوشه ای از کلبه نشسته بود و به نقطه ای نامعلوم زل زده بود و امواج نگرانی در چهره اش فریاد میزد،تو بودی.
تغییر کرده بودی،پیر شده بودی. از ابروهای گره خورده بهم خبری نبود.ته ریشت بلند تر شده بود.موهایت مرتب نبود،رگه های سفید بین موهایت تو را خواستنی تر کرده بود.
افکارت جای دیگری پرسه میزد،این را وقتی فهمیدم که پسرک مو فرفری جلویت نشست و خواست صحبت کند و تو اصلا متوجه حضورش نشدی.
یک لحظه به چشم هایم شک کردم.هیچگاه تو را اینگونه آشفته ندیده بودم؛حتی آن روز ها که از رفتن ''اسرا''یت میگفتی.
یک چیز را مطمئنم،حتی اگر چشمانم به من دروغ بگویند،ضربان قلبم دروغ نمیگوید.
تو بودی،خودِ خودِ تو.شاید اگر در آن کلبه تنها بودیم همه چیز جور دیگری پیش میرفت؛ آنگاه جلو می آمدم، در آغوشت میگرفتم و تمام آشفتگی ات را از جانت میگرفتم.اما نه..همهی آن روزهایی که بی خبرم گذاشتی و نبودی، همهی آن وقت هایی که با رنج نبودنت جنگیدم تا زنده بمانم.. نه نمیتوانم ببخشم.
شاید با فراموش کردن آن کلبه،تو را هم فراموش کنم؛باید این را هم امتحان کنم....
_بخشی از خاطرات دخترک