
قسمت اول
بارون ریز میبارید و من کنار ایستگاه اتوبوس ، زیر چتر ایستاده بودم. خیابون تقریباً خالی بود و فقط صدای تیکتاک برج ساعتِ وسط میدون ، میاومد.
صدای قدمهایی نزدیک شد. برگشتم. مَتِئو بود. خسته، ولی با یه لبخند آروم که نمیشد نادیده گرفت.
گفت: میتونم کنار تو وایستم؟ چترم رو جا گذاشتم.
گفتم: آره، بیا.
چتر کوچیک بود، مجبور شدیم نزدیکتر بایستیم. همین نزدیکی بیحرف، خودش یه حس عجیب و خوب داشت.
چند لحظه گذشت. توی دستش یه لیوان قهوه بود. گفت:
این قهوه رو از کافه خریدم، ولی وقتی رسیدم بیرون فهمیدم شکرشو نریختم. تلخه تلخ.
خندیدم و دفترچهامو تو کیف گذاشتم. گفتم: قهوهٔ تلخ رو معمولاً دوست ندارم.
یه دفعه گفت: بیا امتحان کن.
لیوانشو گرفتم… تلخ بود، ولی نه اونجوری که فکر میکردم.
گفتم: بد نیست.
لبخند زد: «پس من اشتباه میکردم. شاید تلخیها وقتی تقسیم میشن، قابل خوردنتر میشن.»
حرفش ساده بود ولی یهجوری نشست ته دلم.
بارون هنوز میبارید و ما هنوز زیر همون چتر کوچیک ایستاده بودیم.
گفت: راستی… من همیشه از همین کافه روبهروی ایستگاه قهوه میگیرم و همونجا میمونم. امروز برای اولین بار پشیمون نشدم که اومدم بیرون..
نگاهش کردم.
گفتم: «خیلی وقت بود با کسی زیر یه چتر نمیایستادم.»
بین ما سکوت شد.
وقتی بارون کم تر شد، دیدم مَتِئو این پا و اون پا میکنه. با صدای مردد و البته ذوق زده اش گفت :
«اگه فردا هم بارون گرفت… میتونم دوباره بیام کنار تو؟»
گفتم: «حتی اگه بارون هم نگیره.»
اون لبخند زد و باهم خداحافظی کردیم..
ولی گرمای همون چند دقیقه، تو دلم موند...
ادامه دارد...
طراحی من :
