ویرگول
ورودثبت نام
Madad Luna
Madad Lunaاز دلِ سکوت، طرح می‌کشم و از دلِ حس، قصه می‌نویسم.
Madad Luna
Madad Luna
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

ایستگاه بارانی I قسمت اول ☔

قسمت اول

 بارون ریز می‌بارید و من کنار ایستگاه اتوبوس ، زیر چتر ایستاده بودم. خیابون تقریباً خالی بود و فقط صدای تیک‌تاک برج ساعتِ وسط میدون ، می‌اومد.

صدای قدم‌هایی نزدیک شد. برگشتم. مَتِئو بود. خسته، ولی با یه لبخند آروم که نمی‌شد نادیده گرفت.

گفت: می‌تونم کنار تو وایستم؟ چترم رو جا گذاشتم.

گفتم: آره، بیا.

چتر کوچیک بود، مجبور شدیم نزدیک‌تر بایستیم. همین نزدیکی بی‌حرف، خودش یه حس عجیب و خوب داشت.

چند لحظه گذشت. توی دستش یه لیوان قهوه بود. گفت:

این قهوه رو از کافه خریدم، ولی وقتی رسیدم بیرون فهمیدم شکرشو نریختم. تلخه تلخ.

خندیدم و دفترچه‌امو تو کیف گذاشتم. گفتم: قهوهٔ تلخ رو معمولاً دوست ندارم.

یه دفعه گفت: بیا امتحان کن.

لیوانشو گرفتم… تلخ بود، ولی نه اون‌جوری که فکر می‌کردم.

گفتم: بد نیست.

لبخند زد: «پس من اشتباه می‌کردم. شاید تلخی‌ها وقتی تقسیم می‌شن، قابل خوردن‌تر می‌شن.»

حرفش ساده بود ولی یه‌جوری نشست ته دلم.

بارون هنوز می‌بارید و ما هنوز زیر همون چتر کوچیک ایستاده بودیم.

گفت: راستی… من همیشه از همین کافه روبه‌روی ایستگاه قهوه می‌گیرم و همون‌جا می‌مونم. امروز برای اولین بار پشیمون نشدم که اومدم بیرون..

نگاهش کردم.

گفتم: «خیلی وقت بود با کسی زیر یه چتر نمی‌ایستادم.»

بین ما سکوت شد.

وقتی بارون کم تر شد، دیدم مَتِئو این پا و اون پا میکنه. با صدای مردد و البته ذوق زده اش گفت :

«اگه فردا هم بارون گرفت… می‌تونم دوباره بیام کنار تو؟»

گفتم: «حتی اگه بارون هم نگیره.»

اون لبخند زد و باهم خداحافظی کردیم..

ولی گرمای همون چند دقیقه، تو دلم موند...

ادامه دارد...


طراحی من :

داستاننقاشیعشقباران
۰
۰
Madad Luna
Madad Luna
از دلِ سکوت، طرح می‌کشم و از دلِ حس، قصه می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید