ویرگول
ورودثبت نام
Madad Luna
Madad Lunaاز دلِ سکوت، طرح می‌کشم و از دلِ حس، قصه می‌نویسم.
Madad Luna
Madad Luna
خواندن ۵ دقیقه·۱۰ روز پیش

خنده عشق 💗

الیزابت عزیزم.

سلام ...

این نامه را با تمام وجودم ، برای تو مینویسم دختر دوست داشتنی من.

 زمانی را به یاد می آورم که مادرت ، تو  را در همین اتاق به دنیا آورد. آنروز انگار دنیا را به من داده بودند . میخندیدم و از شدت  خوشحالی گریه میکردم. تجربه ی مادر و پدر شدن اتفاقی توصیف نکردنی بود.

 مادرت با شور و اشتیاق خاصی به تو شیر میداد . و من میدیدم که سینه اش را چنگ میزدی و  شیر بیشتری میخوردی. هیجان زیادی برای بزرگ شدن داشتی . نباید بگویم ولی من از تلاش تو و البته  حریص بودنت ، خوشحال میشدم و دلم برای تو ضعف میکرد .

 پس از زایمان مادرت ، کارهای خانه را بیشتر انجام میدادم تا او راحت تر باشد. تمام کارهایم را به خوبی انجام میدادم تا بدون هیچ کار عقب افتادی ای و با خیال آسوده ، به دیدن شما ها بنشینم.

 

 اولین باری که تو با بدن کوچکت ، سینه خیز رفتی را خوب به  یاد دارم.

در یک عصر بهاری ، مشغول شستن ظرف ها بودم و موسیقی زیبایی از دور دست شنیده میشد. در را باز کردم تا صدا را واضح تر بشنوم.

و با صحنه ی زیبایی رو به رو شدم .

تو پشت در بودی !

با خوشحالی زیاد به جلو می آمدی و دقیقا وسط آشپزخانه ایستادی. و شروع به جست و جو کردی. تمام خانه را گشت زدی و خودت باب آشنایی را با وسایل خانه باز کردی.

من از عمد ظرف ها را رها و شروع به بازی با تو کردم.

 

روز ها میگذشت . تو و هیجانت نیز هر دو باهم بزرگ تر میشدید!

از آن روز به بعد ، هر روز تو به تنهایی تمام این پله ها را بالا می آمدی. پله هایی که ارتفاع آنها برای بچه ای مثل تو بسیار زیاد بود. اما تو به راحتی بالا می آمدی . انگار که زیر پاهایت، یک فنر باشد. با هر حرکت میخندیدی و با ذوق به سمت من می آمدی. من تمام این مدت تو را می دیدم و  غرق عشق میشدم.

اگر گفتی چه چیز شگفت انگیز و عجیب بود؟

تو زمانی این کارها را انجام میدادی که تمام بچه ها از ترس ، فقط به مادر میچسبیدند. قطعا ترس آنها نیز طبیعی بود.  من از تو که یک بچه بودی ، توقعی نداشتم ولی تو با انجام اینکار ها ؛ من را سر ذوق می آوردی.

توبا تمام تلاش هایت ، مثل یک شکلات کوچک و شیرین حالم را سر جایش می آوردی.

 

اولین بار که زبان باز کردی را نیز به خوبی به یاد دارم.

از سرکار بر گشته بودم و بسیار خسته بودم. کار های خانه را انجام دادم و تا نیمه شب نیز بر روی طراحی نقشه ساختمانی فردا کار کردم.

صدا گریه تو ، باعث شد به سمت اتاق بدوم.

مادرت با ناراحتی به من نگاه کرد . من لبه تخت نشستم و تو را در آغوش گرفتم. تو را  تکان دادم و موهایت را نوازش کردم. بعد از گذشت چند دقیقه، گریه ات بند آمد. به آرامی پلک میزدی و با چشمان درشتت نگاهم میکردی.  صورت کوچک و زیبایت را میدیدم که لب هایت را باز کردی و گفتی : ب ب ب ا ب با .

زمان برایم ایستاد. به مادرت نگاه کردم . هر دویمان از شدت خوشحالی خشکمان زد ! اشک و خنده مان قاطی شده بود.

تو را بارها  و بارها بوسیدم . نمیدانستم چکار کنم. از شدت هیجان میخواستم بدوم ولی پاهایم توانی نداشتند!

 تو خوابیدی . تو را در آغوش مادرت گذاشتم.

از او تشکر کردم که برایمان دختری مهربان به دنیا آورده . گونه های سرخ مادرت که خجالت کشیده بود را بوسیدم و از اتاق خارج شدم.

وقتی به اتاق خودم آمدم ، ورق های نقشه ، روی میز خودنمایی میکردند. تو را به یاد آوردم و لبخند زدم . با انرژی تمام ، تا خود صبح کار کردم و نقشه های ساختمان نیز تمام شدند.

آنقدر آن نقشه ها عالی بودند که رعیس به من ترفیع داد و حقوقم نیز بالاتر رفت. شب جشن گرفتیم .

 

به مرور بزرگ تر شدی ...

 یک شب وقتی به خواب می رفتم. صدای باز شدن در را شنیدم و دیدم تو به داخل آمدی. من باور نکردم! مگر میشود که بچه کوچی مثل تو این در را باز کرده و ... فکرم را به حساب خواب آلودگی گذاشتم و به خواب رفتم.

اما تو از همان فردا ، در را چندین مرتبه باز کردی . و باعث تعجب و خنده ی ما شدی. تو کم کم راه رفتن را نیز آموختی.

 من هنوز در شوک بودم که پدربزرگ کم حرفمان ، اعتراف کرد که تو را بغل کرده و طرز باز کردن در را مرحله به مرحله برای تو توضیح داده . البته که دختر کوچکم نیز درسش را با نمره ی عالی پاس کرده است !

من باورم نمیشد ولی حرف پدربزرگ ، حقیقت داشت.

زیرا چهره ی پدر  ، همیشه موقع اعتراف کردن، سرخ و خنده دار میشد . مجموع همه ی اینها ، باعث شد بیشتر قهقه بزنم.

آخر تو چه چیزی در آن مغز کوچکت داری دختر شیرین من! شوق یادگیری تو باعث شد قند در دلم آب شود و به پدربزرگ تذکر بدهم که هرچیزی را به تو یاد ندهد.

 

به یاد می آورم پدرم مردی کم حرف و خجالتی ای بود. اما برخلاف ظاهرش ، علاقه ی خاص و پنهانی ای به مسابقات فوتبال داشت .همه ی ما از این موضوع اطلاع داشتیم ولی طوری وانمود میکردیم که انگار نمیدانیم.

حال این مخیفی گاه پدر یک همراه همیشگی و ثابت داشت.

" تو "

تو با پدربزرگت به دور از همه ، با عشق به صفحه کوچک تلوزیون نگاه میکردید .او از اینکه رازش را در کنار تو شریک شده بود خوشحال بود . این را از برق چشمانش میفهمیدم.

به مرور تو با همه ارتباط برقرار کردی . من و مادرت از بزرگ شدن تو لذت میبردیم. تو دقیقا مثل یک گل کوچک بزرگ شدی و زندگی ما را زیباتر کردی.

. .

. آه خدای من ...  حال سالها از آن زمان گذشته. تمام اینها فقط بخش کوچکی از زیبایی های تو بوده است.

و تو را میبینم که چقدر بزرگ شده ای عزیزدل پدر. سالم ، زیبا و دوست داشتنی.

 چنان عشق و شادی داشتی که همه را با خودت همراه کردی.مخصوصا من را ...

میدانی چیست؟

تو مرا تبدیل به یک بچه کردی. تو باعث شدی من دوباره به خودم برگردم. بلند بخندم و به احساس شادی ام تکیه کنم . وجود تو نوری شد در دلم تا زندگی را محکم در بغل بگیرم.

درست مانند یک بچه واقعی

ژانویه 1932 - از طرق پدرت ریچارد

 

 

 

داستاننقاشیعشقپدر
۱۰
۰
Madad Luna
Madad Luna
از دلِ سکوت، طرح می‌کشم و از دلِ حس، قصه می‌نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید