کشتیش ،تو کشتیش ،دختر جیغ کشید و اشک هاش سرازیر شد. چشم های مرد گرد شده بود و تمام بدنش به یک باره به سمت زمین سقوط کرده .دختر چیزی رو تجربه میکرد ،حسی رو تجربه میکرد که قبلا هیچ وقت تجربه نکرده بود ،تداخل حس ها چیزی بود که در زندگی بیست و چندسالش تجربه کرد بود ، چیز های مثل شادی و هیجان یا غم و استرس اما خوشحالی و غم احساس های نبودن که با هم تجرفه کرده باشه . .اشک میریخت ولی خوشحالی عجیبی رو در درونش احساس میکرد .داد میزد و صورتش قرمز شده بود اما درونش بالاخره بعد از ۲۴ ساعت وحشتناک به ارامش رسیده بود . دیدن جنازه مردی که تا چند ثانیه پیش اون رو به تجاوز تهدید کرده بود ناراحتش میکرد ،نمیدونست چرا این احساس ناراحتی به سراغش اومده بود اما خوشحالی رو هم با تمام وجودش حس میکرد ،احساس میکرد بالاخره میتونه نفس بکشه . پسرک چاقو رو زمین گذاشت .نشست و به مردی که تا چند ثانیه پیش قدرتمند ترین و خطرناک ترین ادم زندگیش بود زل زد .برعکس دختر حتی یک قطره اشک هم از کنار چشم هاش سرایز نشد، نه صدای و نه حرفی فقط به بدن نگاه میکرد .۱
پسرک همراه با مرد وارد اتاق شده بود و وقتی مرد بهش گفت که اتاق رو ترک کنه برای اولین بار در ۶ساله گذشته از دستور سرپیچی کرد و توی اتاق موند ،مرد که نشسته بود و دختره بیچاره رو تا سر حد مرگ با حرف هاش عذاب میداد متوجه نشد که پسر انباری رو ترک نکرده .پسرک پریده بود و چاقویی پس سر مرد فرو کرد بود .تنها چیزی که مرد فرصت کرده بود در اخر عمر از زبانش بیرون بده کلمه ی "حرومزاده "بود. با توجه به کوتاهی پایان زندگیش احتمالا هیچ وقت مشخص نشه ایا این کلمه ،توصیفی از خودش بود و احساس ندامت میکرد از زندگی که برای خودش ساخته بود یا صرفا چیزی بود که از سر اعصبانیت به پسر گفته بود .
یک ساعت یا شاید چیزی بیشتر از یک ساعت یا حتی کمتر از یکساعت گذشت و سوگواری دختر بالاخره به پایان رسید .پسرک در این مدت جنازه رو جا به جا کرده بود علت این کار گریه های بی پایان دختر بود .پسرک با خودش فکر کرد اینکه جنازه کنار پای ادم باشه میتونه باعث اشک ها بشه اما بعد از اینکه جنازه رو به سمت دیگر برده بود و اشک ها به پایان نرسیده بودند با خودش فکر کرده بود ،"شاید به فرصا بیشتری نیاز داره تا با این دنیای خشن روبهرو بشه. دست های دختر رو باز کرده بود و بعد کناری نشسته بود و به دختر فرصت داد تا اروم بشه.
دختر اول فکر کرده بود اشک ها بخاطر آزادیه ،چیزی که قبلا قدرش رو نمیدونست .کم کم متوجه شد داره برای چیزی سوگواری میکنه .سوگواری چیزی بود که قبلا از دوستاش شنیده بود ،"وقتی با غم بزرگی رو به رو میشی نیاز با سوگواری داری " .نمیدونست برای چی سوگواری میکنه .شاید بخاطر این دنیای خشن بود که اگه نمیکشتی کشته میشدی .شاید حالا با چیزی که پشت سر گذاشته بود هیچ وقت قرار نبود به خود قبلش برگرده .اره شاید سوگوار خودش بود که از دست داده بود .بعد از اینکه اخرین قطره اشک از چشم هاش فرو ریخت و اخرین فریاد ها از درونش بیرون رفت ،اخرین نفس عمیق رو کشید و بعد تازه متوجه پسرک شد .
پسری که اگه بیشتر از ده سال سن داشت قطعا دچار کمبود های مختلفی بود . کمبود های احساسی و غذایی. صورتش رنگی نداشت و ربطی به ادمی که کشته بود نداشت ،حتی قبل از این اتفاق هم رنگ و رویی به صورتش نبود .درواقع پسرک ترس خاصی یا حتی احساس خاصی نداشت .فقط هر از چندگاهی به جنازه نگاه میکرد و اه عمیقی میکشید .با اینکه دختر وسط سوگواری بود اما متوجه این تاسف های گاه به گاه شده بود .دخترک بالاخره بیخیال برانداز کردن پسر شده بود و تازه متوجه شد بود هنوز دست هاش بسته است .
_دست هامو باز کن ،لطفا ،باید فرار کنم .
-نیاز به فرار نیست ،به غیر از من و اقا کسی اینجا نبود.البته فکر کنم متوجه شدی که بقیه دخترا رو بردن خب بقیه هم باهاشون رفتن تا اونا رو از مرز رد کنند و تا دو روز دیگه هم کسی برنمیگرده .
_خوبه خوبه ولی با این حال باید دستم رو باز کنی .
-چرا ؟
_که فرار کنم
پسرک هنوز نشسته بود و هیچ حرکتی نمیکرد .حالا دختر دوباره نگران شده بوده اما نمیدونست چه اتفاقی دقیقا می تونه بیوفته .دختر برای چند دقیقه به پسرک نگاه کرد و منتظر جوابی بود
_توروخدا دست هام رو باز کن ،خواهش میکنم لعنتی .
-نمیتونم .
_چرا نمیتونی تو الان این مرتیکه رو کشتی ،تو که با این آشغال ها نیستی ،خب بیا دست منو باز کن فرار کنم .
_نمیتونم بلند بشم .
دختر دوباره به پسرک نگاه کرد ،بدنش قفل شده بود .تمام بدنش ،شاید به همین دلیل بود که احساس خاصی از صورتش ابراز نمیشد . نه ترس نه غم و نه هیچ احساس دیگه ای .پسرک مثل یه مجسمه نشسته بود. تنها فعالیتی که بدنش داشت ،تنفس های گاه به گاه بود ،این اه های عمیق و از ته دل شاید تنها چیز بود که تا این لحظه زنده نگهش داشته بود .
دختر نمیدونست باید چیکار کنه .خودش ترسیده بود اما میدونست باید یه کاری کنه که پسر به خودش برگرده .میدونست برای نجات خودش لازمه اول پسرک بتونه از زندانی که بدنش براش ساخته بود فرار کنه .
_پسرش بودی ؟
پسرک سرش رو بالا اورد و یه عالمه هوا به داخل ریه هاش برد و گفت :
_نه ،پدر خودم نبود .حتی نمیشه گفت توی این ۸سال برام پدری کرده باشه ولی تنها پدری بود که میشناختم.
دختر متوجه شد مسیر خوبی رو انتخاب کرده پس ادامه داد
_تنها پدری که ..
_چهار سالم بود که منو و خواهرم رو گرفتند
پسرک وسط کلام دختر پرید و شروع کرد به حرف زدن
_اون موقع انقدری بچه نبودم که ترس رو نشناسم ولی هنوز اونقدر بزرگ نبودم که بخواهم راهی برای فرار از ترس پیدا کنم . اونها مثل همیشه دنبال دختر بودند و خب به من نیازی نداشتند اما من خواهرم رو رها نمیکردم .سفت پاهاش رو چنگ زده بودم .خواهرم هم محکم منو گرفته بود ،میتونستم حس کنم خودش هم ترسیده ولی داشت تلاش میکرد شجاع به نظر برسه.هر از چند گاهی نگاهم میکرد و لبخند میزد .دیگه یادم نیست صداش دقیقا چه شکلی بود اما یادمه همیشه چی میگفت ."چیزی نیست داداشی ،هیچی نیست ،درست میشه "
دختر با خودش فکر کرد پرسیدن این سوال که خواهرت الان کجاست مسخره به نظر میرسه ،تموم دختر های که به اینجا میرسیدن بعد از چند وقت به خارج فرستاده میشدن ،سوال اصلی این بود که چطور این پسر زنده مونده .پسر هنوز سر جاش نشسته بود و مثل یه مجسمه فقط به رو به رو نگاه میکرد .
_هنوز لبخندش رو یادمه .
حالا پسرک شروع به گریه کرد. حالا درست عین یه بچه ۴ساله گریه میکرد ،یه بچه چهارساله که تنها فرد امن زندگیش رو میخواست.
_متاسفم ،حتما خیلی برات سخت بوده .
پسرک بالاخره دست هاش رو حرکت داد و با پشت استین لباسش ،اشک هاش رو پاک کرد ،مشخص بود داره تمام انرژیشرو استفاده میکنه تا فقط روی پاهاش بلند بشه .بالاخره به سمت دختر رفت و دست هاش رو باز کرد .
_اخرین روزی که دیدمش ،البته اون موقع نمیدونستن اون اخرین روزه ،منو پشت یه کارتن قایم کرد و گفت "نزار اون اقا گرگه پیدات کنه " بعد از چند دقیقه کل انبار خالی شد ،بیرون اومدم و اون مرد پیدام کرد ،بهم جا و لباس و غذا داد ،مهربون نبود ولی حداقل گذشت زنده بمونم ،روزا کار های که بهم میگفت و انجام میدادم ،کم کم فراموش کردم که خواهری داشتم ،گذاشتم نقش یه پدر خیلی بد رو برام بازی کنه .
پسرک مکثی کرد و بعد به سمت یه گوشه از انبار رفت و شروع به گشتن کرد ، دختر در این فاصله از پنجره بیرون و نگاه کرد و به این فکر میکرد که چجوری میتونه خودشون رو نجات بده . پسر با یه تیکه پارچه برگشت ،پارچه رو روی مرد انداخت .
_داشتم تبدیل به یکی از اونا میشدم تا اینکه تو رو دیدم .اصلا شبیه به خواهرم نبودی من توی این سال ها یه عالمه دختر میدیدم امانمیدونم چی باعث شد یاد خواهرم بیوفتم .وقتی شنیدم اقا به بقیه گفت میخواد تو رو واسه خودش نگه داره نتونستم تحمل کنم و این اتفاق افتاد ...
_من واقعا ازت ممونم ،نمیدونی چقدر وحشتناک بود ،البته میدونم تو توی این وحشت بزرگ شدی ولی خب برای من خیلی زیاد بود .
پسرک از جیب مرد یه تلفن برداشت ،دختر متوجه شد که پلیس پشت خطه .
_...بله اونها رو بردن لب مرز و من و یه دختر اینجا هستیم ،ادرس ...
دختر که حالا خیالش راحت شده بود روی زمین نشست ،خورشید کاملا رفته بود و نوری از پنجره دیده نمیشد .پسرک هم کنار جنازه نشست و پاهاش رو بغل کرد ،نمیدونست چه اتفاقی قرار بیوفته .اما هیچ حسی به جز دلتنگی نداشت