ویرگول
ورودثبت نام
ماهی می‌نویسد
ماهی می‌نویسدبرای رهایی از فکر کردن ، می نویسم
ماهی می‌نویسد
ماهی می‌نویسد
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ روز پیش

یک روز کامل

بچه ها ساعت ۱ رفتند .خداحافظی کردم در رو بستم و پشت در نشستم .بعد از یه عالمه‌ی خنده حالا دلم میخواست گریه کنم .چند دقیقه پشت در نشستم و به خونه نگاه کردم ،کاملا بهم ریخته بود و تلوزیون بدون هیچ صدایی روشن بود .بلند شدم و تلوزیون رو خاموش کردم .اشغال های روی میز رو برداشتم و بردم توی آشپزخونه،ظرف های کثیف حالا کاملا روی هم شده بودن .بچه ها اصرار کرده بودند که ظرف ها رو بشورند و برن اما هب دیر وقت بود و اگه برای برگشت به خونه خطرناک .البته خب بیشتر از این هم نمیتونستم تحملشون کنم ،شاید بیشتر از این نمیتونستم خودمو تحمل کنم .منی که میخندید و با شادی زیاد حرف میزد حالا نیاز داشتم به لاک خودم برگردم و غمگین باشم بدون اینکه نگران این باشم که بقیه از ناراحتی من ناراحت میشن یا نه .

ظرف ها رو شستم . اشپزخونه رو تمیز کردم . ساعت ۲ بود. هنوز ۵ساعت تا برگشتن میلاد باقی مونده بود .گوشیمو برداشتم و پیام دادم .

"شلوغه ؟"

یک ساعت زمان میبرد تا جواب بده ولی خودمو زدم به ندونستن و منتظر به صفحه ‌ی گوشی زل زدم .بعد از چند دقیقه گوشیو گذاشتم کنار و روی مبل دراز کشیدم .

وقتی دنبال خونه میگشتیم اصرار داشتیم که خونه پنجره های بزرگ و خوبی داشته باشه .پنجره های که نمای خوبی داشته باشند .روبه روی خونه ی ما فقط جاده بود و میشد کوه ها رو دید .عاشق این ویژگی خونم هستم .دیدن کوه‌ها .

گوشی صدا داد و نگاهی کردم .پیامی از طرف غرغرلند بود گروهی که چندین سال پیش با دنیا و هادی داشتیم .ساجده پیام داده بود که از درس خوندن خسته شده ،دیگه نمیخواد ادامه بده .محتوای غرغرلند همین بود جای برای غرغر .هادی از راه رسید و ادامه داد که اونم حال نداره بره سر کار و یه عالمه وقت با همدیگه چرت و پرت گفتن. منم گاهی جواب میدادم و گاهی فقط نگاه میکردم .داشتم به غرغرلندی ها شب به خیر میگفتم که پیام میلاد اومد بالا .

"نه خیلی "

هنوز آنلاین بود که جواب دادم

"نمیشه یکم زودتر برگردی خونه ؟"

"چرا؟"

"اینکه حالم بده میتونه کافی باشه یا دلیل واضح تری نیاز داری ؟"

گربه ی که کلش رو میزد به دیوار .استیکر مسخره ای که اکثر اوقات استفاده میکرد ‌. بعد افلاین شد .به ساعت نگاه کردم سه و نیم بود ،بلند شدم ،رفتم توی آشپزخونه و از توی کمد سیگار پاکت سیگار رو برداشتم و دنبال فندک گشتم .میلاد از عادت سیگار کشیدنم دیونه شده بود پس فندکم رو قایم کرده بود .روی گاز سیگار رو روشن کردم و رفتم سمت بالکن .

روی صندلی تابی نشستم و بیرون نگاه کردم .حالا شهر دیگه به سمت سکوت کامل میرفت. نه غمی بود و نه شادی ، نه دردی وجود داشت و نه لذتی .انگار به جز من چیزی وجود نداشت .تمامی دنیا به جز من غیر واقعی بود ‌.فقط من بودم که با درد هام بیدار نشسته بودم .فقط دود سیگار من بود که نفس میکشید .ماه درست اون بالا توی اسمون بود .گوشی رو برداشتم و اهنگ موردعلاقم رو گذاشتم .بعد از اینکه سیگار اول تموم شد به سمت آشپزخونه رفتم تا دومی رو روشن کنم .

اهنگ روی گوشی عوض شد . اهنگی پخش شد که وقتی برای اولین بار فهمیدم حامله ام گوش میکردم .تمامی خاطرات درست عین یه فیلم از جلوی چشم هام رد شد .درست وسط پذیرایی ایستاده بودم که متوجه شدم چشمام خیسه .اشک ها برای خودشون میرفتند و منم تصمیم گرفتم برم .به سمت آشپزخونه رفتم و سیگار دوم رو روشن کردم اما نه برای کشیدن .سیگاری که روشن بود رو لب بالکن گذاشتم .گذاشتم این بار خونه سیگار رو بکشه نه من ‌.بعد از محافظ بالکن بالا رفتم و پایین پریدم .از صدای بلند ضربه همسایه ها متوجه شده بودن و آمبولانس رو خبر کرده بودن .میلاد توی بیمارستان بی خبر از تقریبا همه جا در حال برگشتن خونه بود .یکی دوساعت پاس گرفته بود که برگرده . دم بیمارستان وقتی میبینه آمبولانس برای یه مورد خودکشی داره میره شروع میکنه به تماس گرفتن با من .و وقتی جواب نمیدم پشت ماشین آمبولانس حرکت میکنه .

بعدش دیدم که اینجام .یعنی اینجایی و داری ازم میپرسی یادت میاد چطور مردی ؟ حالا که گفتم یادم میاد که چطور مردم اما میشه بهم بگید که حالش چطوره ؟

"به نظر خودت چطور میتونه باشه ؟"

سیگارساعتنوشتهداستان
۲۴
۹
ماهی می‌نویسد
ماهی می‌نویسد
برای رهایی از فکر کردن ، می نویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید