
بد ترین تجربه تنهایی
زمانیه که تو همه رو داری غیر خودت
دورت شلوغه
دوستات کنارتن
پارتنری که عاشقشی
تایید و تحسین همه رو داری
اما در عین حال که احساس میکنی همه چی کامله
یچیزی انگار درونت ناقصه
انگار گم شدی..
گم شدی بین داستان دیگران
نقشی رو گرفتی که اصلا شبیه خودت نیست
دیالوگ هایی رو بازی میکنی که فیلم زندگی خودت نیست
قدم میزنی بین جمعیت
بین تنهایی
قدم میزنی تو گذشته
تو گذر زمان
سعی میکنی به یاد بیاری
کسیو که هیچوقت زندگیش نکردی
تجربش نکردی
کنارش ننشستی
نشنیدیش
زخماشو ندیدی
اما اون همه جا هست
تو سکوت
تو آينه
بین نوشته هات
تو بچگیات تو گذشتت تو آیندت
منتظره پیداش کنی
همونجا هایی که ازش فرار کردی
خودت منتظر توعه
میخوای این سکوت بشکنی؟!!