
خودم را در آینه میبینم...
زخمی تاریک، با چشمانی خاموش و لبهایی که دیگر حرفی برای گفتن ندارند.
در هر نگاه، صدای شما را میشنوم.
در هر تصویر، ردّی از شما را میبینم.
میان شما و خودم گم شدم... و حالا حتی با خودم غریبهام

آن عشق، آن قدرت... کجا رفت؟
قلبم میان دستانم است. اگر این قلب من است، چرا عشقش را احساس نمیکنم؟
اگر این ذهن من است، چرا افکار خودم را ندارم؟
نمیدانم کجا بروم،
اما میدانم باید بایستم.

به آینه نزدیک میشوم، تا عمیقتر شوم.
آینه میشکند، و سکوت، تنها صداییست که با من میماند.
در همان لحظه، موجی از صدا، از درونم میخیزد...
فکر میکنم دیگر نمیخواهم فرار کنم.
میخواهم روبهرو شوم.

دیگر نمیخواهم در مرداب بمانم.
دیگر نمیخواهم در جنگلهای سرد و تاریک سرگردان باشم.
در اوج تاریکی میایستم،
مشعلی از آگاهی در دستانم،
شنلی از باور بر تنم،
و شمشیری از ایمان در قلبم.
سوار بر اسبی از نور، نزدیک میشود...
چشمانش تیز، پر از درد، پر از آشنا بودن.
میدانم او کیست.
او من است.
منِ تنها، منِ زخمی، منِ فراموششده.

نور وجودم او را میبلعد،
تاریکی آرام میشود،
و من، او را میپذیرم.
میدانم چقدر نادیدهاش گرفتم.
چقدر از او دور شدم ،
با انکار، با مقایسه، با بیمهری.
اما حالا، آغوشم را برایش باز میکنم.

خودم را از برچسبها رها میکنم،
از قضاوتها، از صدای دیگران.
یاد میگیرم به افکارم ایمان داشته باشم،
به خودم، همانگونه که هستم.
حتی اگر تنها شوم...
تنهاییام زیباست.
زیرا در سکوتِ آن،
خودِ واقعیام را میبینم.
