
چشمهایم را بستم.
نفسهایم آرام، عمیق و رها بودند.
در آن لحظه، تنها نفس بود و جریانش،
اما ناگهان ساز و آواز هماهنگِ وجودم در میان غرشی از ناهماهنگی گم شد.
افکار هجوم آوردند —
ساز نفس را بریدند، مرا به میدان جنگی از خشم و نفرت بردند،
به من گفتند ناتوانی، گفتند رهایی رؤیایی محال است.
وجودم به بردگی گرفته شد.
نفسهایم کوتاه شدند، امیدم برید،
و خودم را در تاریکیِ ابهامِ بیپایان گم کردم.
اما این بار آماده بودم —
نه برای جنگ،
بلکه برای امپراتوری درون، برای عشق، برای صلح.
بر بلندترین قله ایستادم، تیرِ توجهم را نشانه گرفتم.
نفسی عمیق از ایمان و باور کشیدم و رها کردم.
تیر نفسم حرکت کرد،
با نرمی و تیزی خود، قلب آشفتگی را شکافت.
باد سردی روی صورتم لغزید،
نفس دوباره راهش را یافت،
درون قلبم رقصید —
رقصی چون حکایت یوسف که در چاه فرو میرفت،
اما نیرویی از عمق، او را به بالا میخواند.
در همان رقص، در تاریکی عمیقی سقوط کردم.
زمان و مکان و «من» ناپدید شدند.
دیگر جسم نبودم،
بخشی از تاریکی شده بودم.
دویدم —
نه برای فرار، نه برای رسیدن.
دویدم تا یکی شوم با حقیقت.
تا برسم به جایی که به آن تعلق دارم.
و ناگهان نوری در تاریکی پدیدار شد.
به سویش رفتم، اما شیشهای نامرئی میان ما بود.
نمیتوانستم بگذرم،
اما نورش روی صورتم میدرخشید.
دست بر قلبم گذاشتم.
نور سبزی در میان دستانم زبانه کشید.
شیشه را لمس کردم — و دیگر مرزی نبود.
چشمهایم را باز کردم،
خودم را در دنیایی پر از شلوغی یافتم.
آدمها آشنا بودند — خانواده، دوستان، نزدیکان.
اما من تنها بودم در میان جمع.
از نوری که دیده بودم حرف میزدم،
ولی هیچکس نمیفهمید.
حرفهایشان خالی بود،
بیعشق، بیدرک، بیروح.
دوستم داشتند،
اما عشقی که از آنها میگرفتم، برایم کافی نبود.
آهسته از من دور شدند،
و من ماندم با قلبی سنگین و شکسته.
چشمهایم را بستم —
این بار حتی تاریکی هم هویت نداشت.
آنجا بود که تصمیم گرفتم بپذیرم.
پذیرفتم زندگی را با همهی نقصهایش.
پذیرفتم خود واقعیام را —
کامل، آسیبدیده، در حال رشد.
شروع کردم بخشیدن را،
خودم را، و تمام کسانی را که رد نفرت بر قلبم گذاشته بودند.
شروع کردم عشق ورزیدن را —
به خودم، به زندگی، به بودن.
شکرگزاری را آغاز کردم —
برای بزرگترین و کوچکترین چیزها،
برای هر نفس، هر تجربه، هر نداشته و داشتهام.
چشمهایم را دوباره بستم.
تاریکی بازگشت،
اما این بار مرا با خود تا کنار نور برد.
به من گفت:
«بدون ترس، بدون شک، قدم بگذار در نور.»
و من رفتم.
همچو نوزادی که پا به این جهان میگذارد.
پا گذاشتم در نور —
و متولد شدم.
پوستهی تاریکی از تنم جدا شد،
شکوفه زدم، پرواز کردم.
نور در قلبم نشست،
و آرامش ابدی مهمان وجودم شد.
از آن روز تا همیشه،
مدیتیشن را زندگی کردهام.
و امروز، این را نوشتم —
تا یادم بماند:
درون هر تاریکی، بذر نوری هست
که منتظرِ ایمان توست تا متولد شود