
احتمالاً سریال قصههای مجید را به خاطر داشته باشید، سریالی که حال و هوای اصفهان داشت و مردمان شیرین زبانش... سریالی که مملو بود از اتفاقات تلخ و شیرین زندگی یک نوجوان که هنوز در خاطر بچههای دهه ۶۰ و ۷۰ به یادگار مانده... یادتان هست یکبار مجید بستهی نمک را در ظرف غذای اردوگاه خالی کرد و حسابی استرس کشید و کشیدیم؟!
این ترس تقریبا در بین اکثر بچههای آن دوران رواج داشت، کدام ترس؟!
به یادم هست سالها پیش، ساعت رومیزی و عتیقهی پدر بزرگ را که انگار جانش به آن بسته بود، موقع فضولی کردن در قفسهها انداختم و شیشهاش ترک خورد...
از ترس جذبهی پدربزرگ، ساعت را طوری برگرداندم که ترکش معلوم نباشد و تمام آن روز، با هر تیکی که ساعت میزد، قلب من هم توی سینهام فرو میریخت...
حس میکردم یک وزنه ی ده کیلویی را به گردنم بستهاند...
هر بار که پدربزرگ با لبخند نگاهم میکرد، من بیشتر در خودم مچاله میشدم...
آنقدر فشار زیاد شد که دیگر طاقت نیاوردم...
رفتم پیشش و با تپش قلبی که تا توی گوشهایم می پیچید، همه چیز را گفتم... منتظر بودم دعوایم کند یا دست کم اخمهایش در هم برود...
پدربزرگ نگاهی به ساعت انداخت و بعد دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت: "شیشهی ساعت را میشود عوض کرد، اما اگر به خاطر ترس، یک دروغ به من میگفتی، آن وقت دیگر هیچ ساعت ساز و شیشه بُری نمی توانست ترکی که توی اعتماد من به تو میافتاد را درست کند."
همان لحظه حس کردم آن وزنه ده کیلویی از گردنم افتاد... سبک شدم، طوری که انگار میتوانستم پرواز کنم...
راستش آقا مجید! صداقت همیشه به نفع آدم تمام نمیشود؛ گاهی هزینه هم دارد، گاهی آدم را بابتِ اشتباهش مواخذه میکنند. اما اثر جادویی اش اینجاست: "آرامش..."
آدم صادق شاید بابت حرفش جریمه شود، اما شب که سرش را روی بالش میگذارد، لازم نیست نگران این باشد که کدام دروغ را کجا گفته و چطور باید جمع و جورش کند. صداقت، کوتاهترین راه برای خلاص شدن از کلاف سردرگم استرس است...
تا جایی که بزرگترها به من آموخته اند میدانم؛ یک حقیقت تلخ، خیلی بهتر از یک دروغ شیرین، راه نفس آدم را باز میکند... صدای شفاف زندگی، فقط از گلوی صادق شنیده میشود...
#مجید_حسنی یکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵
@majidhassani_ir
#زندگی #خانواده #فرهنگ #صداقت #آرامش
ani_ir