
نوجوان که بودم، یک روز مهمانان عزیزی به خانهی ما آمدند؛ از آن مهمانهایی که خیلی با آنها تعارف داشتیم و حضورشان تشریفات خاصی میطلبید... مادرم صدایم زد و گفت: "آقامجید، زحمت بکش چند تا چای بریز و بیاور..." بعد هم زیر گوشم یواشکی تاکید کرد: "حواست باشد چای را توی سینی و نعلبکی نریزیها!..."
رفتم و با دقت تمام، استکانها را پر کردم و در سینی چیدم... اما همین که سینی را به دست گرفتم، انگار استکانها با هم همدست شدند و شروع کردند به لرزیدن! تمام توانم را به کار گرفتم تا چایهای لبریز، روی سینی نریزند... تمام تمرکزم در نوک انگشتانم و لبهی استکانها حبس شده بود...
با همان حال وارد اتاق پذیرایی شدم. یکی از مهمانها گفت: "ماشاءالله آقامجید، عجب چاییهایی!" دیگری گفت: "پسرم مراقب باش نریزی..." همین جملات، استرسم را دوچندان کرد... دیگر نه چیزی میدیدم و نه چیزی میشنیدم؛ فقط من بودم و آن استکانهای لرزان...
مادرم جملهای گفت که محتوایش تعارف چای به مهمانها بود، اما من که غرق در کنترل لرزش دستهایم بودم، اصلاً متوجه نشدم چه میگوید... در کمال تعجب همگان، مستقیم به سمت مادرم رفتم، پشت به تمام مهمانها کردم و سینی را محکم جلوی او گرفتم!
مادرم که از خجالت لبش را گزیده بود، با لبخندی تلخ و صدایی آرام گفت: "پسر! اول ببر جلوی مهمانها!" تازه آنجا بود که انگار از خواب بیدار شدم. چایها را پخش کردم و با شرمندگی گوشهای نشستم.
وقتی به آن لحظه فکر میکردم، از خودم میپرسیدم: "آخر هر آدم عاقلی میداند که اولویت با مهمان است، پس چرا من چنین اشتباه فاحشی کردم؟"
واقعیت این بود که تمام حواسم صرف "نریختن چای" شده بود. من چنان درگیر "مسیر" و حواشی کار شده بودم که "هدف" اصلی (تکریم مهمان) را به کلی فراموش کردم...
زندگی ما هم گاهی شبیه همان سینی چای است... آنقدر درگیر اضطراب میشویم که یادمان میرود اصلاً برای چه کسی و به چه هدفی داریم تلاش میکنیم... گاهی باید استکانهای اضطراب را زمین گذاشت تا بتوان زندگی و آدمهای روبرو و آرامش را دید...
استکانهای اضطراب شما چیست؟ همانها را زمین بگذارید...
مرا دنبال کن تا اضطرابها را با هم زمین بگذاریم...
#مجید_حسنی پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
@majidhassani_ir