ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaمرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند
Mandana
Mandana
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

یک شوالیه‌ی زره‌پوشِ

سرزمینی بود به نام سرزمین سرخ؛

سرزمینی که همیشه در هجوم بود

افسانه‌ای درباره‌اش وجود داشت که می‌گفت این سرزمین «مادر» است؛

و مردان و زنانی که در آن رشد می‌کنند، قدرتِ بیداری دارند—

قدرتی که آن‌ها را دوبار به دنیا می‌آورد:

یک‌بار از شکم مادرشان

و یک‌بار از قلب خودشان.

مادر پناه بود.

از خونِ فرزندانش لاله می‌رویاند؛

لاله‌هایی که چون یاقوتی سرخ،

در میان انبوه تاریکی‌ها

همیشه می‌درخشیدند.

اما این هدیه، آرامش را از سرزمین گرفته بود.

سرزمین سرخ همیشه میدان خشونت، جنگ و خون‌ریزی بود.

هیولاهای بسیاری بر آن سلطه یافته بودند

و هنوز هم هیولاهای دیگری در فکر تصاحبش بودند؛

چون می‌دانستند بیداری، همه‌چیز است.

با این‌حال،

بیداری هرگز نصیب حاکمان،

یا اژدهایانی که بر فراز سرزمین پرواز می‌کردند، نمی‌شد.

بیداری از آنِ فرزندانی بود

که ریشه‌هایشان در دل این خاک گسترده شده بود؛

فرزندانی که مورد غضب حاکمان و هیولاها بودند،

فرزندانی که طعم زندگی نکردن را چشیده

و مرگ‌های بسیاری دیده بودند.

آن‌ها که به بیداری رسیدند،

در قلب خود دوباره متولد شدند.

زرهی از آهن بر تن کردند

و دانستند که مادر، خودِ همه‌چیز است؛

بی‌نیاز از حاکمان،

بی‌نیاز از هیولاها،

بی‌نیاز از اژدها.

بی نیاز از یاری دهندگان.

آن‌ها فرزندان بیدار‌شده‌ی این خاک بودند؛

ایستاده بر قله‌ها،

محافظ،

نفوذناپذیر،

استوار

و اگاه

در کنار مادر.....

برسرزمینمادرایرانبیداری
۶
۰
Mandana
Mandana
مرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید