ویرگول
ورودثبت نام
دلا
دلا
دلا
دلا
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

شعلهٔ آتش در سینهٔ گل

دیگر حتی از دست مرگ هم کاری ساخته نیست. ساعت‌هاست در اتاق، بسته و صدایی از داخل شنیده نمی‌شود. اگر امشب، کسی بیاید و جویای حالم بشود، با گلی خیس و پژمرده در گوشه اتاق مواجه می‌شود.

زمان از دستم در رفته، فقط می‌دانم ماه‌هاست در حال دویدنم؛ درحال فرار. با این حال او دست کم هفته ای دوبار مرا به چنگ می‌آورد. آن موقع است که سینه‌ام تنگ و نگاهم سرد می‌شود. امید هم با وجود نور بی‌انتهایش از من ناامید می‌شود. حتی ناله‌های جگر سوز و شکایت‌های گندیده‌ام هم از آن نیروی پست می‌ترسند و خود را در گوشه و کنار گلویم پنهان می‌کنند. او با نیش ‌هایی از تحقیر و انزجار شروع به مکیدن ذره ذره وجودم می‌کند.

راستش، نمی‌دانم نامش چیست. بعضی‌ها به آن سوگ می‌گویند،بعضی اندوه و غم، قدیمی‌ترها سووشون و مذهبی‌ترها مصیبت می‌گویند؛ اما تمام این اسم‌ها در حقش کم‌لطفی است. این‌ها آنقدری که باید، قدرت مهلک اورا توصیف نمی‌کنند.

او معمولا به همراه سفیرش می‌آید، یعنی شب. همان که نوعی دوستی خاله خرسه با شاعران و هنری‌ها دارد. او مرا تنها و حساس می‌یابد و با چشمک ستارگانش آسیب‌پذیرترم می‌کند. لحظه‌ای از خود غافل می‌شوم و لحظه‌ی بعد آن دیو مطلقا تاریک و در عین حال فربینده مرا در بر می‌گیرد.آن وقت دیگر صدایم به هیچ یاوری نمی‌رسد. جنگیدن هم بیشتر اورا به جوش و خروش می‌آورد و نمونه‌ای از خودزنی محسوب می‌شود. او اول عصب‌هایم را با حسرت و خاطره تحریک می‌کند و چنان با فرو کردن ترس و یاس قلبم را بیرون می‌کشد که همان توان ناچیزم برای تقلا کردن هم از بین می‌رود. آن وقت است که دیگر بدون مزاحمت تا هرجا که سیر شود، از من می‌نوشد.

در نهایت تفاله‌ای را که فقط اسم آدمی روی آن باقی مانده است، به گوشه‌ای پرت می‌کند. پس حق دارم به ساکنان قبرستان که مرگ، فرشته نجاتشان بوده، نگاهی حسرت آمیز بیندازم و در سحرهای خدا دعای ناسپاسی پیوستن به آنها را کنم.

غمدلنوشتهدرد دلاحساساتادبی
۵
۱
دلا
دلا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید