خانم صاحبخانه زیادی مامانم را اذیت میکرد. همیشه مجبورش میکرد خیلی بیشتر کار کند. ظرفها را چندبار بشوید، چندبار پنجرهها را گرد گیری کند، حتی زیر مبلهای سنگینشان را چندبار جارو بزند. آخرش هم با قیافهپولداریاش دستمزدش را میداد و ما را نصفشبی روانه آن طرف شهر میکرد. خانم صاحبخانه یک قوری قدیمی داشت که عاشقش بود. برای مامانم تعریف کرده بود که این قوری از مادر مادر مادربزرگش که یک شاهزاده خانم قجری بوده به او رسیده و کسی نباید به آن دست بزند، اما دروغ میگفت. پسرش یواشکی بهم گفتهبود که مادر و پدرش یک غول چراغ جادو را توی آن قوری حبس کردهاند. آن ها تاحالا یک آرزو کرده بودند که پولدار شوند. یعنی دوتا آرزوی دیگر باقیمانده بود. شبهایی که از خانه آنها برمیگشتیم به این فکر میکردم که آنها چه قدر بیآرزو هستند. من اگر یک غول چراغ جادو داشتم همان اول سه تا آرزویم را بهش میگفتم تا برآورده کند. اما این ها فقط فکر و خیال بود. آن روز که خانم صاحبخانه داشت توی اتاق سر مامانم داد میکشید که چرا گردنبد طلایش نیست و باید کیف مامان را بگردد و ما پاپتیها همینیم و مامانم قسم میخورد که اینکار را نکرده، صندلی آشپزخانه را گذاشتم زیر پایم تا قدم برسد به کابینت، بعد قوری را برداشتم. آرام روی دیواره قوری دست کشیدم و آرزو کردم. آرزوی دوم: با این که میخواستم برای بابا آرزو کنم تا زودتر خوب بشود و بتواند برود سرکار، آرزو کردم گردنبندطلا پیدا شود تا خانم صاحبخانه مامانم را اذیت نکند. کمی گذشت اما صدای داد و بیداد همچنان با شدت میآمد . فقط یک آرزوی دیگر داشتم. دوچرخه دم سمساری محلهمان را بی خیال شدم و دوباره از غول مهربان خواستم گردنبند پیدا شود. اما گردنبند پیدایش نشد. حتما داشتم یک جایی اشتباه میکردم. میخواستم قوری را باز کنم و داخلش را ببینم که خانم صاحبخانه ومامانم وارد هال شدند. ترسیدم و قوری از دستم افتاد. توی راه وقتی مامان روی رد سیلی روی صورتم دست کشید و پرسید حالم بهتر است، صدایم را شبیه بابا کردم و گفتم اصلا درد نداشت، بعد درگوشش یواشکی گفتم آنها دیگر به آرزوهایشان نمیرسند، چون قوری شکسته و غول چراغ جادو فرار کردهاست. وقتی برای بچههای مدرسه داستان قوری را تعریف کردم، مسخرهام کردند و گفتند هیچ غولی در کار نیست. اما هفته بعدش وقتی مامان برایم تعریف کرد که خانم صاحبخانه گردنبندش را پیدا کرده و بابا آنقدر خوب شده که به یک سفر طولانی رفته، فهمیدم غول مهربان به خاطر این که آزادش کردم، آرزوم هایم را برآورده کردهاست.