
نوزادِ یکساله نه کلمات را میفهمید و نه علتِ آن همه خشم را؛ اما بویِ تندِ دود و گوشتِ سوخته، و صدایِ شیونهایی که در سقفِ آسمان میشکست، از ترس زبانش را بند آورده بود. به جای گریه کردن،فقط گوش میداد.
زنی با موهای پریشان و چشمانی سبز — درست همرنگِ درختانِ کهنِ «اوسِریا» (Oseria) — دخترکِ نوزاد را در میان علفهای بلندِ پشتِ کلبه پنهان کرد و خودش به سمتِ معرکه دوید. لحظهای بعد، مردانی با مشعلهای افروخته و چهرههایی مسخشده، او را محاصره کردند. یکی از آنها، با فریادی گزنده و نیزهای بلند پیش آمد و با تمام قدرت، فولادِ سرد را در سینهی زن فرو کرد. پیکرِ زن روی نیزه تا خورد، خونِ گرمش ساقه علفها را رنگین کرد و نوکِ نیزه از پشتِ یالِ کمرش بیرون زد. او حتی نتوانست برای آخرین بار به پشتِ کلبه نگاه کند. شعلههای آتش زبانه کشیدند تا جسدِ او و همسرش را به جرمِ کفر و جادوگری به خاکستر تبدیل کنند.
هوا سرد و مرطوب بود. بویِ خاکِ بارانخورده با بویِ تندِ برگهای پوسیدهی بید میآمیخت. «دوریان» (Dorian), پادشاهِ جوانِ «آلدریا» (Alderia), با زرهِ سنگینش زیر سایهی درختان به دنبالِ صید میگشت. ارتشِ منظمِ او، بیصدا لابلای درختان پیش میرفتند تا آخرین بازماندههای ارتشِ رقیب را مهار کنند. برای دوریان، این جنگ یک مسئلهی محاسباتی بود؛ یک پاکسازیِ قاطع.
کمی آنسوتر، در گودیِ امنی میانِ ریشههای درهمپیچیدهی بیدهای کهنسال، آتشِ کوچکی سوسو میزد که دودِ ضعیفش در مه غلیظ جنگل گم میشد. چند پناهندهی خسته و رنجور، با لباسهای ژنده دورِ آتش کز کرده بودند.
سیلویا (Sylvia)، با پیراهنِ خاکی و سادهاش، کنارِ پیرمردی که پدرخواندهاش بود نشسته بود. پیرمرد با دستانی لرزان اما باوقار، شاخهی باریکی از یک پیچک وحشی با گلبرگهای کبود را روی شعلهها گرفته بود. شیرهای چسبناک و گس از ساقه گداخته میچکید و بویِ تند و سنگینی در هوا پخش میکرد.
پیرمرد به سیلویا خیره شد و با صدایی که به زمزمهای مقدس میمانست گفت: «این ریشهها قاضیِ عادلی هستند دخترم. از خاکِ مقدسِ اوسریا تغذیه میکنند و حافظِ دینِ مایند. اگر خونِ ناپاکی در کسی جاری باشد و از این شیره بچشد، ریشههای نامرئی گلویش را تا سر حدِ مرگ میفشارند؛ هیچ تیغ و فولادی هم نجاتش نخواهد داد.»
توماس، مردِ جوانی که با صورتی تکیده در میان همراهان بود، پوزخندِ تلخی زد و چوبی را در آتش چرخاند: «دینِ ما؟ دینِ ما کجاست وقتی خانههایمان میسوزد؟ پیرمرد، من تا حالا ندیدم کسی این زهر را بخورد و زنده بماند! اینها همهاش افسانه است برای دلخوش کردنِ ما. این گیاه فقط یک سَمِ کشنده است، همین!»
پیرمرد سری تکان داد و زیرِ لب زمزمه کرد: «ایمان، چشمِ بینا میخواهد پسر جان...»
سیلویا اما چیزی نگفت. چشمانِ بزرگ و سبزش روی ساقه گداختهی گیاه قفل شده بود. حرفهای پیرمرد و پوزخندِ توماس، هردو در اعماقِ ذهنش تهنشین شدند.
چند صد قدم عقبتر، فرمانده رولاند (Roland) با اسبش به پادشاه نزدیک شد، چهرهی سنگی و جاافتادهاش زیر زرهی خاکستری، نشان از سالها تجربه داشت. با صدایی بم و شمرده گفت: «قربان، گشتیها یک آتش کوچک آن جلو پیدا کردهاند. به نظر میرسد یه مشت پناهنده باشند. ارتشِ آلدریا منتظر فرمان شماست.»
دوریان فقط با یک حرکتِ سر، فرمانِ هجوم را صادر کرد. برای او، این جنگِ نابرابر باید هرچه زودتر تمام میشد.
هجوم، صاعقهوار و بیرحمانه بود. صدای چکاچاکِ شمشیرها و فریادهای وحشت، سکوتِ مهآلودِ جنگل را پاره کرد. سربازانِ آلدریا، پرچمِ شیرنشان را بالا نگه داشته بودند و هر چیزی که بویِ مقاومت میداد را در هم میکوبیدند. دوریان خودش سوار بر اسب، میانهی میدان بود. خون روی علفهای نمدار راه باز کرده بود. همهچیز طبقِ پیشبینیِ کمالگرایانهی او پیش میرفت؛ یک پاکسازیِ قاطع.
اما ناگهان، صدای فریاد بلند و گریه آلودی را شنید: «بابا ...» زمان برای دوریان ایستاد ...
وسطِ آن لجن و خون، کنارِ خاکسترهای پراکندهی آتش، سیلویا زانو زده بود و پیرمرد جلوی او با صورتی خونآلود به زمین افتاده بود. شنلِ سیلویا عقب افتاده بود و موهایِ تیرهاش دورِ صورتش پریشان بود. در چشمانِ سبز رنگش، تنها یک تسلیمِ مطلق دیده میشد. او مستقیم به چشمانِ پادشاهِ فاتح نگاه کرد ...
سرباز شمشیرش را بالا برد تا کارِ دختر را هم تمام کند.
دوریان بیاختیار، با صدایی که خودش هم از شدتش جا خورد، فریاد کشید: «دست نگه دار!»
رولاند اسبش را جلو کشید و با تعجب به پادشاه نگاه کرد.
دوریان اما دیگر صدایی را نمیشنید. او از اسب پیاده شد. سنگینیِ زرهاش روی زمینِ گلآلود صدا داد. قدمبهقدم به دخترک نزدیک شد. سیلویا تکان نخورد، فقط سرش را کمی بالا آورد. دوریان خنجرش را غلاف کرد، دستِ لرزانش را دراز کرد و با لحنی که سعی میکرد تحکمِ پادشاهیاش را حفظ کند، گفت: «نکشیدش... او از این به بعد متعلق به دربارِ منه.»
سیلویا دستِ ظریف و سردش را در دستِ پادشاه گذاشت.
پایتختِ آلدریا، برخلافِ جنگلهای مهآلودِ اوسِریا، شهری بود از سنگهای تراشیده، نظامِ هندسیِ دقیق و برجهای بلند. جایی که همهچیز با منطق و قدرتِ شمشیر اداره میشد.
سیلویا با شنلی که بویِ نمِ بیدهایِ مادریاش را میداد، واردِ تالارهای مرمرینِ قصر شد. او حالا غنیمتی خاص و غریبه در این دربارِ سنگی بود؛ او را در میانِ مستخدمانِ قصر جای داده بودند تا ارادهی شاه بر سرنوشتِ نهاییاش جاری شود.
در اولین شبی که سیلویا در قصر ساکن شد، در اتاقِ خواب که با پردههای مخملِ آبیِ تیره تزیین شده بود، جلویِ محرابِ کوچکی که پنهانی از چوب ساخته بود، زانو زد. کتابِ مقدسرا از لای پارچهی ابریشمی در آورد و زیرِ لب از اینکه هنوز زنده مانده است خدا را شکر میکرد.
باری، صدایِ درِ چوبی، نیایشش را قطع کرد. مارتا (Martha)، ندیمهی جوانی که از محلیهای آلدریا بود، با ظرفی از آبِ گرم و حولههای سفید وارد شد. مارتا با دستانی ظریف و لرزان که طاقت گرفتن آن ظرف کوچک را هم نداشت گفت: «سیلویا... برایت آبِ گرم آوردم تا خستگیِ سفر از تنت بیرون برود.»
سیلویا به آرامی بلند شد. لبخندی بینهایت مهربان روی لبهایش نشست. جلو رفت، دستِ مارتا را گرفت و با لحنی لطیف گفت: «ممنونم مارتا. تو چشمانِ خستهای داری. فکر کنم خیلی کمخوابی داری.» مارتا لبخند زد. «آره، این شبها نمیتوانم خوب بخوابم. پسر عمویم این روزها در میدان جنگ با اوسریا هست و خیلی نگرانش هستم.» صورتش گل انداخت.
سیلویا دست مارتا را نوازش کرد، اما به محض شنیدن نام اوسریا، برای یک لحظهی کوتاه، چِشمانش مثل خنجر تیز شد. با این حال، سیلویا لبخندش را حفظ کرد و با لحنی که مثل مرهم آرامبخش بود، گفت: «نگران نباش عزیزم. خداوند مراقب بیگناهانه.»
- بابا!؟ چه چیزی توی این دنیا برایت دردناکتر است؟
- اینکه سرزمین و دین ما روزی نابود شود. دخترم، ما جمعیت کمی هستیم، بارها تا مرز نابودی رفتهایم، اما ریشههای درختِ مقدسِ ما با خونِ وفادارانش تغذیه میشود. و اگر ریشههای ایمانمان بخشکد، دیگر چیزی از ما باقی نخواهد ماند. اما خداوند ما را از میان تمام مردم دنیا برای نگهداشتن دینمان برگزید.
دوباره سیلویا یاد پدرخواندهاش افتاده بود. یاد آن روز در جنگل. وقتی پیرمرد بدون هیچ سلاحی سعی کرده بود از او محافظت کند. کاری که بارها در زندگیاش برای دختری که واقعا دخترش نبود انجام داده بود. او پدر واقعیاش نبود ولی تمام چیزی بود که در این دنیا داشت. همان مرد مذهبی و مهربانی که سالها پیش، او را از میان خاکسترهای خانهی سوختهشان بیرون کشیده بود.
اتاقِ شورای سلطنتیِ آلدریا، برخلافِ بیشهزارهای مهآلود و خیسِ اوسِریا، با نظمِ هندسیِ خیرهکننده و دیوارهای سنگیِ سردی بنا شده بود. پادشاهِ جوان، در صدرِ میزِ بلوطیِ بزرگی لم داده بود و عمویش به همراه مشاورانِ ارشد، با چهرههایی درهمکشیده مشغولِ بحث دربارهی وضعیتِ خزانهی مملکت و مالیاتِ سرزمینهای تازه فتحشده بودند.
«با اینکه فیلیپِ عقربدست را به روستاهای پایین کوه آتریا (Aetheria) فرستادهایم و به یاریِ چند تن از خائنانِ اوسریا، شورشیانِ بسیاری را دستگیر کرده و از میان برداشتهایم، باز هم به نظر میرسد آتریا آرام نگرفته است.»
در سمتِ راستِ پادشاه، ملکه، که دخترعموی دوریان بود، با لباسی از حریرِ گرانبها و نگاهی مغرور و بیحوصله نشسته بود. او یکی از دو زن دوریان بود؛ دربارِ آلدریا فرهنگی خشن، بیپروا و مالکانه داشت. در این قصر، نه تنها همسران، بلکه تکتکِ ندیمهها و خدمتکاران نیز بخشی از اموال و داراییهایِ بیچونوچرای پادشاه به حساب میآمدند و تنها یک اشارهی او کافی بود تا سرنوشتِ هر زنی برای همیشه تغییر کند.
درِ سنگینِ شورا با صدایِ خشکی باز شد و چند خدمتکار برای پذیرایی و تعویضِ جامها وارد شدند. در میانِ آنها، سیلویا با پیراهنِ خاکیِ ساده و شنلی که بویِ نم میداد، ظرفِ نقرهایِ غذا را حمل میکرد. دختری که تا چندی پیش میخواست تا آخر عمر فقط خدا را عبادت کند؛ اما حالا دست تقدیر او را به عنوان غنیمتی بیپناه به قصر آلدریا آورده بود.
سیلویا با قدمهایی شمرده و سری پایینافتاده به میزِ شورا نزدیک شد. هر بار که دامنِ سادهاش روی سنگِ مرمر کشیده میشد، حسِ اسارت در وجودش بیشتر میپیچید. او ظرف را با احتیاط جلو برد. دوریان که تا آن لحظه با کلافگی به گزارشهای عمویش گوش میداد، ناگهان سرش را چرخاند. نگاهِ پادشاه روی دستانِ لرزانِ دخترک قفل شد و سپس بالا آمد؛ روی صورتِ رنگپریده و چشمانِ به زمین دوختهاش. او در میانِ این دیوارهای سنگی، غریبهترین چیزِ ممکن بود.
سکوتِ کوتاهی تالار را فرا گرفت. ملکه با بدگمانی اخمی کرد و عمویِ پادشاه کلامش را قطع کرد. پادشاه به این دخترِ بیپناه که تمامِ رویاهایِ پاکش زیرِ پایِ ارتشِ آلدریا له شده بود، خیره مانده بود. نگاهی که معنایش برای تمامِ حاضران در اتاق کاملاً روشن بود. سیلویا ظرف را گذاشت، تعظیمِ کوتاهی کرد و عقب رفت، اما سنگینیِ نگاهِ پادشاه را تا انتهای تالار روی شانههای خسته و ظریفش حس میکرد.
سیلویا با شتاب از راهروهای سرد قصر گذشت تا بالاخره به اتاق محقرش رسید. در چوبی را بست و نفسی را که در سینه حبس کرده بود، با لرزش بیرون داد. ناخودآگاه دستش را روی گردنش کشید؛ سنگینی نگاهِ دوریان را هنوز حس میکرد.
پشتش را به در تکیه داد و آرام سُر خورد تا روی زمینِ سرد نشست. زانوهایش را در آغوش گرفت. دستانش را روی قلبش گذاشت و زیر لب، دعایی به زبانِ مادریاش زمزمه کرد. باید این هوایِ خفه و آغشته به بویِ عود و شرابِ دربار را از ریههایش بیرون میداد، وگرنه خفه میشد.
نیمهشب بود که از اتاق بیرون زد. قصر در خوابی سنگین فرو رفته بود، اما صدایِ چکمههای نگهبانان از دوردست شنیده میشد. سیلویا راهِ حیاطِ خلوتِ شرقی را پیش گرفت؛ جایی که باد از سمتِ کوهستان میوزید.
هوای بیرون گزنده بود. دستانش را دور شانههایش جمع کرد. نورِ ماهِ رنگپریده، سایههای بلندی روی سنگفرشها انداخته بود. ناگهان، با دیدنِ شبحی عظیم در گوشهی تاریکِ ایوان، قدمهایش خشک شد.
«هوایِ اوسِریا گرمتر از اینجاست، اینطور نیست؟»
صدا بم، خشدار و شبیه به کشیده شدنِ سنگ رویِ آهن بود. سیلویا آب دهانش را قورت داد و کمی عقب رفت. سایه از تاریکی بیرون آمد. فرمانده رولاند بود. زرهِ سنگینش را از تن درآورده بود و تنها یک پیراهنِ کتانِ گشاد پوشیده بود که زخمهای کهنهی روی بازوانش را نشان میداد. شمشیری بلند روی زانوهایش بود و با تکهای چرمِ آغشته به روغن، با وسواسی ترسناک تیغهی آن را برق میانداخت. بویِ تندِ روغنِ فلز و عرقِ مردانه در هوا پیچید.
سیلویا سرش را پایین انداخت و با صدایی لرزان گفت: «ببخشید فرمانده... نمیخواستم مزاحمِ خلوتتان شوم. فقط... خیلی دلتنگ و تنها هستم ... بیخوابی به سرم زده است.»
رولاند دست از کار کشید. چشمانِ خسته و بیحالتش را به سیلویا دوخت. نگاهِ رولاند مثل نگاهِ پادشاه نبود؛ نگاهِ مردی بود که مرگِ هزاران نفر را دیده و حالا به یک پرندهی کوچکِ اسیر نگاه میکرد.
«دلت تنگ نیست دختر. این نگاهِ پادشاه است که حلقهاش را دورِ گلویِ تو تنگ کرده.» رولاند پوزخندِ تلخی زد و شمشیر را کنار گذاشت. «امروز در شورا دیدم که چطور نگاهت میکرد. سرنوشتت در این قصر از قبل نوشته شده است.»
قلبِ سیلویا مچاله شد، اما چهرهی معصومانهاش را حفظ کرد. «من فقط یک خدمتکارم، سرورم. دختری بیمقدار از سرزمینی شکستخورده.»
رولاند بلند شد. هیکلِ درشتش نورِ ماه را سد کرد. به سمتِ لبهی بالکن رفت و به چراغهای بیشمارِ شهرِ آلدریا که زیر پایشان سوسو میزدند خیره شد. سکوتی سنگین بینشان شکل گرفت. باد، موهایِ جوگندمیِ فرمانده را تکان داد.
«بیمقدار...» رولاند کلمه را در دهانش چرخاند، انگار طعمِ تلخش را میچشید. «میدانی دختر؟ من نیمی از عمرم را روی اسب، در خون و لجن گذراندهام. پادشاهیها را فتح کردهام و پرچمِ شیر را در قلبِ خاکِ دشمنان کوبیدهام. مردانِ زیادی با یک اشارهی انگشتِ من جان دادهاند.»
مکث کرد. دستانِ بزرگ و پینهبستهاش را روی لبهی سنگیِ بالکن فشرد.
«اما وقتی شبها به این شهر نگاه میکنم... میفهمم که من هنوز یک از صدها هزار هستم.»
سیلویا با احتیاط قدمی جلو گذاشت. کنجکاوی برای لحظهای بر ترسش غلبه کرد. «منظورتان چیست، فرمانده؟»
رولاند بدون اینکه نگاهش کند، با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ عمیق بیرون میآمد، گفت: «دنیا پر از میلیونها انسان است. بخشی از آنها مرد هستند و بخشی زن. بخشی ازدواج میکنند و بخشی تا آخر عمر تنها میمانند. بعضیها فرزندانی به دنیا میآورند و بعضی مقطوعالنسل میمیرند... ما آدمها به شدت شبیهِ هم هستیم. همه با یک گریه به دنیا میآییم، شبیهِ هم برای زنده ماندن دستوپا میزنیم، و در نهایت با یک ناله خاک میشویم. تو هر جور که باشی، هر اخلاقی داشته باشی، یا هر قدرتی که توی وجودت باشه؛ هر چیزی که بهش افتخار کنی، هر چیزی، توی هزاران نفر دیگه وجود داره. اگر وانمود میکنی بیمقدار هستی ولی در دلت به این فکر میکنی پادشاه رو اسیر خودت کردهای؛ بدون دهها زن دیگه هم این کار رو کردهاند.»
او به سمتِ سیلویا برگشت. در چشمانش غمی باستانی موج میزد. «من اینهمه کشتهام، اینهمه فتح کردهام، اما هنوز نتوانستهام کاری برای این دنیا بکنم. دنیا همانقدر بیرحم است که بود. من هم مثل صدها هزار نفری هستم که قبل از من شمشیر کشیدند و بعد از من خواهند کشید. گرد و غباری در مسیرِ باد.»
سیلویا به چشمانِ خستهی مرد نگاه کرد. در ظاهر، دختری بود که از حرفهای سنگینِ فرمانده بغض کرده بود. سیلویا تعظیمِ کوتاهی کرد. «شب بخیر، فرمانده. خداوند به قلبتان آرامش دهد.»
رولاند جوابی نداد. فقط دوباره به شمشیرش خیره شد.
سیلویا به سمت اتاقش بازگشت. میدانست که آرامشِ امشب، فریبندهترین دروغِ این قصر است.
سه شب بعد، همان دروغِ فریبنده در هم شکست.
نیمههای شب، صدایِ قدمهای سنگین و کوبشِ خشکِ مشتی بر درِ چوبیِ اتاقِ سیلویا، او را به خود آورد. دو نگهبان با مشعلهایی که دودِ سیاهی به سقف میفرستادند، بیرون ایستاده بودند. پشتِ سرشان، مارتا با چهرهای درهمکشیده و ظرفی از روغنهای معطرِ شرقی ایستاده بود. هیچکس حرفی نزد؛ نیازی به کلمات نبود. این آیینِ خاموشِ دربارِ آلدریا بود.
سیلویا را شستند، موهایش را با شانههای استخوانی مرتب کردند و پیراهنی از حریرِ سفیدِ نازک بر تنش پوشاندند. در تمامِ این مدت، سیلویا مثلِ یک مجسمهی مرمری، سرد و بیحرکت نشسته بود. چشمهایش به شعلهی لرزانِ شمع دوخته شده بود.
راهروهای منتهی به اقامتگاهِ پادشاه، طولانی و خفهکننده بودند. هر قدمی که سیلویا برمیداشت، سرمایِ سنگفرشها از کفِ پاهایِ برهنهاش به استخوانش نفوذ میکرد. نگهبانها جلویِ درهایِ بلوطیِ عظیمِ اتاقِ پادشاه ایستادند. با صدایِ جیرجیرِ دردناکی، درها باز شدند.
گرما و بویِ تندِ اتاق، مثل یک سیلی به صورتِ سیلویا خورد. بویِ کُندُر، شرابِ تلخ و چرمِ حیوانی. اتاق با نورِ شمعهایی روشن بود که سایههای بلندی روی پردههای مخملِ سرخ میانداختند. در انتهای اتاق، تختی عظیم با پایههایی به شکلِ پنجههای شیر قرار داشت؛ همان شیری که روی پرچمِ آلدریا غرش میکرد.
دوریان، پادشاهِ جوان، کنارِ شومینهی سنگی ایستاده بود. زره و لباسِ رسمیاش را درآورده بود و تنها شلواری تیره و پیراهنی گشاد به تن داشت که یقهاش تا نیمه باز بود. جامی از نقره در دست داشت. با شنیدن صدای بسته شدنِ درِ سنگینِ بلوطی، به سمتِ سیلویا چرخید.
سکوتِ مطلقِ اتاق، فقط با صدایِ ترقوتروقِ هیزمهای شومینه میشکست.
سیلویا همانجا، کنار در ایستاد. سرش پایین بود. تمامِ بدنش زیرِ آن لباس حریر، مثلِ بیدِ لرزانی در طوفان میلرزید. دوریان جامش را روی میزِ چوبی گذاشت. قدمهای پادشاه روی فرشِ ضخیمِ اتاق صدایی نداشت، اما سیلویا نزدیک شدنِ او را از حرارتِ بدنش و بویِ تندِ شرابی که نفسش را سنگین کرده بود، حس میکرد.
پادشاه درست روبروی او ایستاد. دستِ بزرگ و گرمش را جلو آورد و انگشتِ اشارهاش را زیرِ چانهی ظریفِ سیلویا گذاشت. با فشاری نرم اما غیرقابلِ مقاومت، سرِ دخترک را بالا آورد.
«تو میلرزی...» صدای دوریان بم و آرام بود.
سیلویا آب دهانش را قورت داد. بغضِ سنگینی راهِ گلویش را بسته بود. با صدایی که به زحمت شنیده میشد زمزمه کرد: «من... من میترسم، سرورم.»
دوریان لبخندِ محوی زد. انگشتِ شستش را روی گونهی سردِ سیلویا کشید. «ترس برای کسانی است که نمیدانند چه سرنوشتی دارند. تو دیگر در جنگلهای تاریکِ اوسِریا نیستی. تو اینجایی. در امنترین جایِ دنیا.»
دوریان صورتش را به موهایِ سیلویا نزدیک کرد و نفسِ عمیقی کشید. «تو بویِ باران میدهی... بویِ خاکِ خیسِ سرزمینی که من فتحش کردم.»
وقتی پادشاه او را به سمتِ تختِ عظیمِ شیرنشان هدایت کرد، سیلویا چشمانش را بست. تاریکیِ پشتِ پلکهایش، تنها پناهگاهش بود. دیگر به راهبه شدن فکر نکرد؛ دیگر به دعاهایِ مقدسِ زبانِ مادریاش فکر نکرد. او تسلیمِ سرنوشتی شد که پادشاه برایش رقم زده بود؛ خاموش، بیصدا، و غرق در اشکی که حتی جراتِ ریختنش را روی گونههایش نداشت.
زمان در دربارِ آلدریا به کندی میگذشت. ماهها از آن شب گذشته بود و حالا، اتاقِ خوابِ او غرق در بویِ خون، عرق و کندرِ سوزان بود.
دردِ زایمان شکم و کمرش را در هم میفشرد. سیلویا ملحفهی ابریشمی را در مشتهایش مچاله کرده بود و جیغ میکشید. قابلههایِ دربار با چهرههایی سرد و بیتفاوت، دورِ تخت ایستاده بودند.
بیرونِ در، دوریان قدم میزد. صدایِ برخوردِ چکمههایِ سنگینش با سنگفرشها، تنها صدایی بود که از راهرو شنیده میشد. ملکه در اتاقِ خودش با نفرتی عمیق منتظرِ خبر بود.
در همین لحظات سخت بود که ترسناکترین افکار در ذهنِ تبدارِ سیلویا رژه میرفتند... بویِ خونِ روی ملحفهها، او را به یاد خونِ پدرخواندهاش روی خاکِ جنگل و خانههای سوختهی اوسریا میانداخت. او داشت فرزندی به دنیا میآورد که وارثِ همان پادشاهیِ بیرحم بود؛ نوزادی که نیمی از وجودش از گوشت و خونِ دوریان، ستمگری که سرزمین مادریاش را نابود کرده بود، شکل گرفته بود و نیم دیگرش از ایمانِ پاک و ستمدیدهی اوسریا.
همهی افکار بد توی ذهنش رژه میرفتند.
یاد داستان کشته شدن پدر و مادرش افتاد. شنیده بود وقتی مردان خشمگین به سمت مخفیگاه سیلویا میرفتند تا بذر شیطان را هم در همان آتش بسوزانند، پدر خواندهاش راهشان را سد کرده بود. اون که در میان روستاییان اعتبار بسیاری داشت، سیلویا، آن نوزاد گریان را در آغوش کشیده بود و با صدایی که طنین ایمان داشت، گناه طفل را انکار کرد. مرد که در آن روزها همسر و فرزندش را به خاطر بیماری از دست داده بود، نوزاد را نجات داد و برای حفظِ جانِ او، خانه، اعتبار و همهچیز را رها کرد تا سالها در انزوا، او را به فرزندی بزرگ کند.
بالاخره، با آخرین ضجهی سیلویا، صدایِ گریهی یک نوزاد سکوتِ سنگینِ اتاق را شکست.
قابله، نوزادِ غرق در خون و ترشحات را در پارچهای پیچید. «یک پسر است...»
دوریان در را باز کرد و وارد شد. به سمتِ تخت آمد. نگاهش فقط به نوزاد بود. قابله نوزاد را در آغوشِ پادشاه گذاشت. دوریان با انگشتِ شستش، خون را از روی پیشانیِ پسرک پاک کرد. غرور در چشمانش برق میزد.
سیلویا، بیجان و رنگپریده روی تخت افتاده بود. سینهاش به سختی بالا و پایین میرفت. دوریان کنارِ تخت نشست و نوزاد را در آغوشِ سیلویا گذاشت.
وقتی نگاهِ سیلویا به صورتِ کوچک و سرخِ نوزاد افتاد، تمامِ دردهایش برای لحظهای محو شد. انگشتانِ کوچکش را لمس کرد. پسرک دست از گریه کشید و چشمانِ درشتش را نیمهباز کرد. قلبِ سیلویا لرزید. او در این قصرِ سنگیِ پر از تنفر، هیچچیز نداشت، و حالا این نوزاد، تنها موجودی بود که از گوشت و خونِ خودش بود.
بادِ سردی که از سمتِ کوهستانهایِ اوسِریا میوزید، پرچمهایِ بزرگِ آلدریا را با خشونتی بیرحمانه تکان میداد. روی پارچههای ضخیمِ پرچم، تصویرِ شیرِ غران زیر نورِ مشعلها سایه میانداخت. ارتشِ عظیمِ دوریان، حالا در چند فرسخیِ پایتختِ اوسِریا، جلوی جنگلی اردو زده بود. روبروی چادرها یک دشت وسیع قرار داشت و بعد دیوارهای شهر معلوم بود. فردا صبح، قرار بود آخرین دژِ مقاومتِ این سرزمین فرو بریزد.
خیمهی سیلویا، یکی از بزرگترین خیمههای اردوگاه بود، با دیوارهایی از پشمِ فشرده و کفپوشی از پوستِ خرس. دوریان که به تازگی از خیمهی سلطنتی پیش سیلویا و پسرشان آمده بود، روی صندلیِ تاشویِ چوبیاش نشسته بود و به نقشهی پهنشده روی میز نگاه میکرد. سیلویا در گوشهی خیمه زانو زده بود و به پسرشان نگاه میکرد؛ کودک تازه راه رفتن آموخته بود و با موهای تیره و چشمانِ درشتش، با کنجکاوی در آستانهی بازِ درِ پشتیِ خیمه که رو به بیدهای مهآلود باز میشد بازی میکرد.
در این سالها، سیلویا آرام، مطیع و ساکت بود. حضورش در کنارِ دوریان به عادتی روزمره تبدیل شده بود. حضوری که گاهی پررنگ و گاهی کمرنگ میشد.
ناگهان نگاهِ سیلویا روی قامتِ کوچکِ پسرک قفل شد. کودک لابلای ریشههای بید خزیده بود و ساقهی باریکی از یک پیچک وحشی با گلبرگهای کبود را به دست داشت؛ همان گیاه باستانی و زهرآگینی که سالها پیش دور آتش جنگل دیده بود. کودک با بیگناهی برگهای سمی را بالا آورد تا به دهان بگذارد.
سیلویا در جایش خشکش زد. قلبش مثل طبل به سینه کوبید. دهانش باز شد تا فریاد بزند و او را پس بکشد، اما در همان صدم ثانیه، زمان در ذهنش متوقف شد. دیوارهای خیمه فروریختند و او یادِ آن روز دور آتشِ جنگل افتاد. صدای پچپچِ همراهِ شکاکشان مثل تازیانه در سرش صدا کرد ...
صدا مثل ناقوس مرگ در مغزش پیچید. ولی خونِ ریخته شدهی پدرخواندهاش، خانههای سوختهی اوسریا و کینهای ازلی، دستهایش را از کار انداخته بود. دستِ سیلویا روی ستونِ چوبیِ خیمه سفت شد. بندِ انگشتانش از شدت فشار سفید شدند. نفس در سینهاش حبس شد. چشمانش را بست و در تاریکیِ ذهنِ متعصبش، زیر لب زمزمه کرد: «اگر خونِ ستمگر در رگهای اوست... بگذار پاک شود...»
سوزشِ ناگهانی و صدایِ سرفهی خشک و خفهای از بیرون، سکوتِ خیمه را پاره کرد.
دوریان سرش را از روی نقشه بلند کرد. سرفه دوباره تکرار شد، این بار خفهتر و طولانیتر.
سیلویا با وحشتی واقعی — که حالا با عذابوجدانِ ابدی درآمیخته بود — به سرعت بیرون دوید و کودک را که در میان سرفهها کبود شده بود به داخل آورد و روی تشک خواباند. شیون کشید: «پسرکم...؟»
پسرک چشمانش را مالید. سفیدیِ چشمانش پر از رگههای سرخ شده بود. دهانِ کوچکش باز مانده بود و تندتند نفس میکشید، اما انگار هوایی به ریههایش نمیرسید. دستهای کوچکش را بالا آورد و چنگ به گلویِ خودش زد. صورتش داشت به کبودی میزد.
دوریان با شتاب میز را پس زد و خودش را به تشک رساند. «چه اتفاقی افتاده؟»
سیلویا با وحشت دستهای بچه را گرفت تا به خودش آسیب نزند. دروغی را که باید برای همیشه میگفت، با التماس فریاد زد: «نمیدانم! الان داشت بیرون چادر کنار درختها بازی میکرد ...» جیغ کشید: «پزشک را خبر کنید! یک نفر پزشک را بیاورد!»
کودک روی زمین پیچ و تاب میخورد. دوریان او را در آغوش گرفت. بدنِ کوچکِ بچه مثل کوره داغ بود، اما از سرما میلرزید. پسرک در آغوشِ پدرش تقلا میکرد، دستانش همچنان روی گردنش چنگ میانداخت، انگار طنابِ نامرئیِ ضخیمی، یا شاید پیچکهایِ یک گیاهِ خفهکننده، دورِ گلویش پیچیده بود و هر ثانیه تنگتر میشد. دوریان با دستِ آزادش، دیوانهوار سعی کرد چیزی را از دورِ گردنِ پسرش باز کند، اما هیچچیزی آنجا نبود. فقط پوستِ داغ و ملتهب.
نگاهِ پسرک برای یک ثانیه در نگاهِ وحشتزدهی دوریان قفل شد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود. و بعد... با یک لرزشِ شدید، بدنش سست شد و سرِ کوچکش روی بازوی پادشاه افتاد.
خیمه در سکوتی مرگبار فرو رفت.
سیلویا خشکش زده بود. چند ثانیه فقط به بدنِ بیجانِ کودک خیره ماند. هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. آرام روی زمین خزید و دستِ لرزانش را روی گردنِ کبودِ پسرش کشید. دهانش باز و بسته میشد اما هوایی برای فریاد کشیدن نداشت. خودش را روی جسد انداخت و صورتش را در موهایِ کودک فرو برد. زوزهی خشکِ او، لرزه بر تنِ نگهبانانِ بیرون انداخت.
پزشک لشکر دواندوان وارد شد، اما با دیدنِ صورتِ کبودِ کودک و چهرهی سنگیِ پادشاه، در جای خود میخکوب شد.
دوریان با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد، رو به سیلویا گفت: «چه اتفاقی افتاد... ما که همینجا بودیم...»
سیلویا سرش را بالا آورد. صورتش خیس از اشک بود و چشمانش از شدتِ درد جنونآمیز به نظر میرسید. با دستانی لرزان به درِ پشتیِ خیمه که نیمهباز مانده بود اشاره کرد. «سایهها...» میانِ هقهقهایش به سختی نفس میکشید. «وقتی داشتی نقشه را میدیدی... بیرون رفتم تا برایش آب بیاورم... سایههایی را دیدم که لابلای درختانِ بید میدویدند. فکر کردم نگهبانها هستند... اما نبودند... آنها واردِ خیمه شدند دوریان... آنها بچهام را کشتند!»
سیلویا چنگ زد و پیراهنِ پادشاه را با التماس کشید. «آنها جاسوسهایِ اوسِریا بودند! زهرِ گیاهانِ این جنگل را به خوردش دادند... آنها انتقامِ کشورشان را از من و طفلِ بیگناهِ من گرفتند!»
دوریان دندانهایش را روی هم فشرد. عضلاتِ فکش منقبض شده بود. خشم، غمی که داشت دیوانهاش میکرد را پس زد.
ساعتی بعد، رولاند وارد خیمه شد. پادشاه کنارِ جسدِ پوشاندهشدهی پسرش ایستاده بود و سیلویا، مچاله شده در گوشهای، هنوز با صدایی خراشیده گریه میکرد.
«قربان...» رولاند با اندوهی واقعی سر تکان داد. «باید پیکر را به پزشکان بسپاریم تا برای مراسم آماده کنند.»
رولاند قدمی به جلو برداشت، اما پیش از آنکه دستش به تشک برسد، سیلویا مثل مادهگرگی که به لانهاش حمله شده باشد، خودش را روی جسد انداخت.
«به او دست نزن!» جیغش به قدری خراشیده و تیز بود که رولاند در جای خود خشک شد. سیلویا با دستانی لرزان اما پرشتاب، ملحفهی حریرِ سفیدی را از روی تختِ پادشاه کشید. کودکِ بیجانش را با وسواسی دردناک، میانِ حریر پیچید تا جایی که فقط یک بقچهی سفیدِ کوچک از او باقی ماند. بقچه را محکم به سینهاش فشرد و خودش را در گوشهی تاریکِ خیمه جمع کرد.
دوریان با چشمانی سرخ و خسته، دستش را بالا آورد و به رولاند اشاره کرد که عقب برود. «تنهایمان بگذار، رولاند. من امشب به خیمهی ملکه برنمیگردم. همینجا میمانم.»
آن شب، طولانیترین شبِ عمرِ پادشاه بود. صدایِ زوزهی باد میانِ چادرها، شبیهِ لالاییِ شومی بود که پایانی نداشت. دوریان روی زمین، کنارِ سیلویا نشسته بود. زن تا صبح پلک نزد. فقط آرام به جلو و عقب تاب میخورد و بقچهی سفید را روی سینهاش فشار میداد، انگار میخواست با گرمایِ تنش، دوباره به آن جان ببخشد.
نزدیکِ سحر، وقتی اولین رگههای خاکستریِ نور از لایِ درزِ خیمه به داخل خزید، سیلویا بالاخره سکوت را شکست.
«دوریان...» صدایش مثلِ شیشهی خردشده بود.
دوریان سرش را بلند کرد و به چهرهی رنگپریدهی زنش نگاه کرد.
سیلویا سرش را روی شانهی پادشاه گذاشت. اشکهایِ داغش از رویِ زرهِ چرمیِ دوریان سُر خورد. «نگذار پسرم را از من جدا کنند... نگذار او را در این خاکِ سرد و غریبه دفن کنند. من او را با خودم میبرم.»
دوریان با لحنی دردمند گفت: «کجا میخواهی ببری عزیزم؟ ما تا ساعتی دیگر واردِ جنگ میشویم.»
سیلویا چنگ زد و پیراهنِ پادشاه را گرفت. نگاهش بالا آمد؛ چشمهایِ سبزش حالا پر از آتشی تاریک بود. «به میدانِ جنگ. با تو.»
«سیلویا، این دیوانگی است. آنجا جایِ یک زنِ داغدار نیست.»
«من داغدار نیستم، دوریان... من مردهام!» سیلویا هقهق کرد. «آنها دیشب قلبِ مرا از سینهام بیرون کشیدند. التماست میکنم... میخواهم باشم. میخواهم با چشمهای خودم ببینم که ارتشِ تو چطور شهرشان را به آتش میکشد. میخواهم انتقامِ خونِ پسرم را ببینم.»
درد و جنونی که در کلماتش بود، پادشاه را خلعسلاح کرد. دوریان که خودش از خشم و اندوه لبریز بود، پیشانیاش را به پیشانیِ سردِ سیلویا چسباند و با صدایِ خفهای گفت: «باشد... تو کنارِ من خواهی بود.»
ساعتی بعد، اردوگاه غرق در همهمهی هزاران سرباز و شیههی اسبها بود. فرماندهان بیرونِ خیمهی پادشاه منتظر بودند. رولاند با زرهِ کاملِ فولادیاش جلویِ در ایستاده بود.
دوریان از خیمه بیرون آمد. چهرهاش مثلِ سنگ تراشیده شده بود. «رولاند.»
فرمانده جلو آمد.
«او امروز با ما به میدان میآید.»
چشمانِ رولاند گشاد شد. «سرورم ...»
دوریان غرید. «او مادرِ فرزندِ من است و عزادار است. تو سایهبهسایهاش میروی. حتی یک لحظه از او چشم برنمیداری. این مهمترین فرمانِ من به توست.»
رولاند مکثی کرد، نگاهی به ورودیِ تاریکِ خیمه انداخت و سرش را خم کرد. «اطاعت میشود.»
داخل خیمه، سیلویا در حال پوشیدنِ لباسِ رزم بود. زرهِ چرمیِ سبکی روی پیراهنِ مشکیاش بسته بود. بقچهی سفید را با طنابهایِ کلفتی از جنسِ پشم، محکم به پشتش بسته بود؛ طوری که انگار کودک هنوز زنده است و مادرش او را به کول کشیده است.
دوریان وارد شد. صدایِ برخوردِ فلزِ زرهاش در خیمه پیچید. «آمادهای؟ ارتش منتظر است.»
سیلویا سر تکان داد. به سمتِ میزی رفت که دیشب نقشهی جنگ روی آن پهن بود. کوزهی کوچکی از شرابِ تلخِ آلدریا آنجا بود. دو جامِ نقرهای را پر کرد. دستهایش اصلاً نمیلرزید.
با قدمهایی آرام به سمتِ دوریان رفت. یک جام را به دستِ پادشاه داد و دیگری را خودش بالا گرفت. چشمهایش هنوز سرخ بود. «برای پیروزیِ تو... و برای آرامشِ روحِ پسرمان.»
دوریان نگاهِ تلخی به جام انداخت. بغض گلویش را فشرد. جام را بالا برد و تمامِ شرابِ گس را در یک جرعه سر کشید.
«برویم.» دوریان چرخید تا از خیمه خارج شود، اما در همان قدمِ اول، ایستاد.
ناگهان، موجی از گرما در پشتِ گردنش پیچید. دنیا برای یک ثانیه دورِ سرش چرخید و سیاهیِ محوی جلویِ چشمانش را گرفت. دستش را به ستونِ چوبیِ خیمه گرفت تا تعادلش را حفظ کند.
سیلویا بلافاصله دستش را روی بازوی او گذاشت. صدایش سرشار از نگرانی بود: «دوریان... حالِ تو خوب است؟ رنگ بر چهره نداری.»
دوریان پلکهایش را محکم روی هم فشرد و چند بار سرش را تکان داد. نفسِ عمیقی کشید. سرگیجه کمی عقبنشینی کرد. «چیزی نیست...» با پشتِ دست عرقِ سردِ روی پیشانیاش را پاک کرد. «بیخوابی و این اندوهِ لعنتی توان از تنم ربوده است. سوار بر اسب که شوم، بادِ سرد هشیارم خواهد کرد.»
آنها از خیمه بیرون آمدند. با خروجِ پادشاه و زنی که بقچهای سفید را به پشتش بسته بود، سکوتی سنگین بر هزاران سربازِ ارتشِ آلدریا حاکم شد. همه میدانستند آن بقچهی کوچک چیست.
دو اسبِ جنگیِ سیاهرنگ آماده بودند. دوریان سوار شد. رولاند با نگاهی نگران به سیلویا کمک کرد تا روی اسبش بنشیند. وزنِ بقچهی روی پشتش، او را کمی به جلو خم کرده بود، اما سیلویا افسار را محکم در دست گرفت.
شیپورهای جنگ به صدا درآمدند. صدایشان مثلِ نالهی هیولایی بود که از خواب بیدار میشد. در آنسویِ دشت، ارتشِ اوسِریا با پرچمهایی که تصویرِ یک درختِ بیدِ پیچیده دورِ یک کتابِ مقدس را نشان میداد، صف کشیده بودند.
دشتِ میانِ دو لشکر، در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. تنها صدایِ زوزهی باد بود که پارچهی پرچمها را شلاق میزد. خورشیدِ رنگپریدهی صبح، روی نیزههای بیشمارِ ارتشِ آلدریا برق میانداخت. در آنسوی دشت، سربازانِ اوسِریا زیرِ سایهی پرچمهایشان، مثل دیواری از سنگِ خاموش ایستاده بودند.
دوریان روی زینِ اسبش جابجا شد. نفسِ عمیقی کشید تا فرمانِ حملهی همهجانبه را صادر کند، اما ناگهان، همان سرگیجهی تاریک با شدتی دوچندان برگشت. احساس کرد یقه و زرهِ چرمیاش به طرز خفهکنندهای تنگ شده است. دستش را به سمتِ گلویش برد. هوا به ریههایش نمیرسید. ریشههایی نامرئی، داشتند در رگهایش میخزیدند و دورِ حنجرهاش میپیچیدند.
اما او پادشاهِ آلدریا بود. فاتحِ بیرحمِ سرزمینها. نمیتوانست جلوی چشمانِ هزاران سرباز، روی اسب بلرزد. دندانهایش را روی هم فشرد. طعمِ گسِ شرابِ صبحگاهی حالا در دهانش شبیهِ طعمِ خاکستر شده بود. با ارادهای پولادین، کمرش را صاف نگه داشت تا روحیهی ارتش در هم نشکند.
پیش از آنکه دوریان دستش را برای صدورِ فرمان بالا ببرد، فریادی جنونآمیز سکوتِ دشت را پاره کرد.
نعرهای که از گلویِ یک سرباز بیرون نیامده بود؛ زجهی یک مادر بود. سیلویا، با چشمانی پر از اشک و جنون، دهنهی اسبش را محکم کشید. اسبِ سیاهِ او شیههای کشید، روی دو پا بلند شد و با سرعتی دیوانهوار به سمتِ قلبِ لشکرِ دشمن تاخت.
سیلویا مثلِ یک مستِ لایعقل، روی زین تلوتلو میخورد. موهایِ سیاهش در باد رها شده بود و بقچهی سفیدِ پشتش، مثلِ تکهای از ماهِ مرده، در پسزمینهی تاریکِ زرهاش به چشم میآمد. او شمشیرِ کوچکی را در هوا میچرخاند و با تمامِ وجود ضجه میزد.
دوریان خواست فریاد بزند: «نگهش دارید!»، اما صدایش در گلویش خفه شد. فقط یک خسخسِ ضعیف از میانِ لبهایِ کبودش بیرون آمد. دنیا جلوی چشمانش تار میشد.
فرمانده رولاند، با دیدنِ این صحنهی احمقانه و مرگبار، حتی یک ثانیه هم تردید نکرد. «این چه حماقتیست؟ برگرد! هنوز دستور حمله صادر نشده» رولاند غرید و مهمیزهایش را در پهلویِ اسبش فرو کرد. او فرمانِ پادشاه را داشت. جانِ آن زن، مسئولیتِ او بود.
رولاند با تمامِ توان تاخت. اسبِ زرهپوشِ او زمین را میشکافت. «سیلویا! متوقف شو! آنها تکهتکهات میکنند!»
اما زن نمیشنید. یا نمیخواست بشنود. او فقط میگریست. اشکهایش واقعی بود؛ داغ و سوزان روی گونههایِ رنگپریدهاش میریخت. او برای فرزندش و کاری که در حقش کرده بود میگریست ...
فاصله با خطِ مقدمِ دشمن هر لحظه کمتر میشد. کماندارانِ اوسِریا، با دیدنِ سواری که دیوانهوار به سمتشان میآمد، کمانهایشان را کشیدند. صدایِ کشیده شدنِ زهِ صدها کمان، مثلِ صدایِ پاره شدنِ یک پارچهی عظیم در دشت پیچید.
در مرکزِ لشکرِ دشمن، پادشاهِ پیرِ اوسِریا سوار بر اسبی سپید ایستاده بود. چشمانِ پیرمرد با دیدنِ سواری که زرهِ آلدریا به تن داشت اما بقچهای سفید را به کول میکشید، تنگ شد. او آن بقچه را میشناخت. او آن زن را هم میشناخت.
«تیر نیندازید!» پادشاهِ اوسِریا دستش را بالا برد و با تمامِ توان فریاد زد. «تیر نیندازید!»
اما برای متوقف کردنِ همهی کمانداران دیر شده بود. موجِ اولِ تیرها، مثلِ بارانی از مرگِ سیاه، آسمان را شکافت.
رولاند، که حالا فاصلهاش را با سیلویا کم کرده بود، سایهی مرگ را دید که از آسمان میبارد. او نمیتوانست بگذارد زنی داغدار، جلوی چشمانش سوراخسوراخ شود. رولاند اسبش را دیوانهوار به پهلویِ اسبِ سیلویا کوبید تا او را از مسیرِ تیرها منحرف کند و خودش را سپرِ بلایِ او کرد.
صدایِ فرو رفتنِ فولاد در گوشت، وحشتناک بود.
رولاند لرزید. سه تیرِ بلندِ پردار، زرهِ او را شکافتند و در سینه و پهلویش نشستند. اسبِ او شیههی دردناکی کشید و با زانو روی زمین افتاد. رولاند در گلولایِ دشت غلتید. او در آخرین ثانیههای زندگیاش، به سختی سرش را بالا آورد تا ببیند آیا دخترک را نجات داده است یا نه.
آنچه دید، باوری بود که روحش را پیش از مرگ متلاشی کرد.
سربازانِ اوسِریا شمشیرهایشان را غلاف کردند. صفوفِ آنها مثلِ شکافته شدنِ یک رودخانه، از هم باز شد. سیلویا افسارِ اسبش را کشید و در چند قدمیِ پادشاهِ اوسِریا متوقف شد. او از اسب پایین پرید. صدایِ گریهاش قطع شده بود. با قدمهایی محکم، از رویِ جنازههایِ خطِ مقدم گذشت، روبروی پادشاهِ پیرِ سرزمینش زانو زد و سرش را تا روی خاک خم کرد.
در آنسویِ دشت، در میانِ ارتشِ آلدریا، همهچیز در حالِ فروپاشی بود.
دوریان این صحنه را میدید. زانو زدنِ همسرش را در برابرِ دشمن میدید. میخواست شمشیرش را بکشد. میخواست فریاد بزند و چیزی بگوید... اما هیچچیز کار نمیکرد. زهر، کارش را تمام کرده بود. ریههایش خشک شده بود و قلبش از تپش ایستاد.
پادشاهِ جوانِ آلدریا، بدونِ اینکه حتی یک زخمِ شمشیر در این جنگ برداشته باشد، از رویِ زینِ اسبش لغزید. بدنِ سنگینِ او با صدایی خفه به زمین خورد و تاجِ نقرهایاش در گلولای فرو رفت.
ارتشِ آلدریا، با دیدنِ مرگِ پادشاه و کشته شدنِ بزرگترین فرماندهشان، در وحشتی عمیق فرو رفتند. شیپورهای عقبنشینی، لرزان و شتابزده به صدا درآمدند. فاتحان، حالا شبیهِ گلهای وحشتزده، پرچمهایِ شیرنشان را رها کرده و به سمتِ جنگل میگریختند.
در آنسویِ دشت، زیرِ پرچم کشورش، سیلویا هنوز زانو زده بود ...