«تنهایی» دردِ بدیست اگر یک تنهاییِ تحمیلی باشد، نه انتخابِ خودت؛ و این دقیقا چیزیست که من بدان مبتلا هستم و شاید هم همین تنهاییهاست که ما را به نگاشتن و سرودن وامیدارد!
بدترین نوع تنهایی، آنست که بخواهی تنهاییات را با کسی تقسیم کنی و در این کار موفق نباشی؛ نه اینکه تو توانمند نبودهای، بلکه بخاطر اینکه طرفِ دیگر نمیتواند اصلا مفهوم «تقسیم تنهایی» را درک بکند. اینجاست آدم احساس میکند علاوه بر تنهایی خودش، تنهاییهای یکی دیگر را نیز بهدوش میکشد.
تنهایی به «تنها ماندن» نیست؛ بلکه معنای تنهایی اینست که کسی را پیدا نکنی که از زیبایی پائیز با او سخن بگویی؛ کسی را نداشته باشی که دربارهی باران پائیزی، دربارهی برگهای خزان حرفی با او بزنی! تنهایی اینست که کسی را نداشته باشی که با تو از یک پنجره به دنیا نگاه بکند! این حقیقتا بدتریننوع تنهاییست. من که خستهام از این نوع تنهایی!
چه «تنها»هایی که «تنها» نیستند و چه «در جمعنشسته»هایی که تنهایند.