ویرگول
ورودثبت نام
میو
میوگاه به گاه مینوسم از دل و جان برای زندگی
میو
میو
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

آنجا که روح آزاد می شود

میانه روز در هوای لذت بخش دشت روی چمن های حیاط خونه مادرجون نشسته بودم. تازه به خود آمدم با دیدن پرتو های نارنجی خورشید کتاب سینوهه را برداشتم تا به پشت بام بروم. آنجا کسی مزاحمم نمیشد به راحتی میتوانستم برای خودم وقت بگذارم. غروب هیچوقت برایم دلگیر نیست چون مانند بقیه به آن نگاه نمیکنم. طلوع تابیدن روشنایی و گرماست. غروب تابیدن تاریکی و خنکای نسیم آن است. آخرین پرتو های خورشید مانند تکان دادن دست و بدرقه میماند برایم. صدای جیر جیرک های باغ کم کم هویدا شد. همچو گروهی نوازنده در باغ اجرای بی نقص لالایی شب را اجرا میکردن. کتاب را کنارم رها کردم. پریدیم و هر بار به دیوار خوردیم. زمزمه آهنگ خدا را چه دیدی شاید پر گرفتیم. مرهمی برای روان پریشانم بود. شاید کنکور یک غول باشد شاید هم یک مورچه جولان دهنده در مغزم و شاید یک توهم هیچ اما پر از صدا. هر چه که هست مرا به مرز جنون کشانده. میخواهم آزاد شوم همچو پرنده در آسمان شب بال بزنم. مانند پروانه در دشت پر از گل. آره من خسته شدم ولی باید قدم بردارم برای سرنوشتی که خودم آن را رقم میزنم. سینوهه در اوج سوگ خانواده اش این را یادم داد. خسته شدی به آسمان بنگر آنجا که امید ها به نور تبدیل میشوند. چه کم باشی چه زیاد تو همیشه میتوانی بهترین باشی.

گاهی به درخشش ماه بنگر تا بتوانی متوجه حرفایم شوی.
کمی خلوت در هوای خنک شب کمک دهنده است.

میووووو

آسمان شبغروبکنکورتنهاییآرامش
۶
۰
میو
میو
گاه به گاه مینوسم از دل و جان برای زندگی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید