
در یک شب سرد زمستانی، میان جادههایی که مه غلیظ پوشانده بود، با پاهایی زخمی و برهنه میدوید. نفسش در سینه حبس شده بود و اشکهای یخزده، گونههایش را میسوزاند. هر چه جلوتر میرفت، مه غلیظتر میشد؛ تا جایی که تنها صدای کوبش قلبش به گوش میرسید.
ناگهان ایستاد. در میان مه، خانهای قدیمی پدیدار شد؛ همان خانهای که سالها پیش، کودک درونش در آن فریاد میزد و کسی صدایش را نمیشنید.
او به آرامی لبخند زد، چشمانش را بست و زمزمه کرد: «دیگر لازم نیست بدوی. تمام شد.»
سکوت مه فرو نشست و تنها جای پاهای کوچک او بر روی برف باقی ماند.
نویسنده:میرا ادوس