ویرگول
ورودثبت نام
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکسترینویسنده‌ی «سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

ایستگاه سی‌سالگی؛ دادگاهی که خودم حکم را اجرا کردم

جایی که قرار بود آغاز باشد
جایی که قرار بود آغاز باشد

پسرک، در اوج تنهایی‌اش، تنها به مسیری که پشت سر گذاشته بود فکر می‌کرد؛
به میانه‌ی راهی که تا همین‌جا ادامه داشت.
به روزهایی که خود را غرق آرامش می‌دید و شب‌هایی که در تاریک‌ترین لحظات راه گم می‌شد.

این آرامش چندان دوام نیاورد.
به چشم برهم‌زدنی، خود را میان دنیایی از تنفر و انتقام، عشق و دوستی و محبت یافت.

روزها می‌گذشت و هر روز، خودش را از سلول انفرادی بیرون می‌کشید و به دادگاهی می‌برد که در آن، هم‌زمان قاضی بود و وکیل مدافع، دادستان بود و متهم، شاکی بود و مجرم.
و هر بار، در پایان دادگاه، خود را به اشد مجازات محکوم می‌کرد؛ حکمی لازم‌الاجرا.

تنها سؤالی که هر روز از خودش می‌پرسید این بود:
اگر همه‌چیز جور دیگری رقم می‌خورد، الان کجا بود؟
چه می‌کرد؟

زهرآگین‌ترین لحظه‌ی زندگی، همان‌جایی بود که خودش، با آغوشی باز، این مجازات را می‌پذیرفت؛
تنهایی، دلسردی و سیاهی شب‌ها را تاوانِ اشتباهاتش می‌دانست.

از صبح که چشم باز می‌کرد تا شب، رؤیا می‌بافت؛
از بودن کنار هم، از خنده‌ها و اشک‌ها، از حمایت‌هایی که قرار نبود هیچ‌وقت اتفاق بیفتد.
شب، صفحه‌ی آن روز را می‌بست و فردا، صفحه‌ای تازه باز می‌کرد.

مثل زندانی‌ای که در انتظار اجرای حکم است؛
هر روز، طعم آخرین روز را می‌چشد.
آخرین آفتاب، آخرین فرصت زنده‌بودن، و آخرین شب.

یاد آن روزِ پارک،
یاد سر گذاشتن بر پای او،
یاد آخرین خنده…
عذابی بود که پایانی نداشت.

هفت سال از آخرین باری که حس تعلق را تجربه کرده بود می‌گذشت.
پیش از آن، راه فقط راهی ساده بود؛ بی‌هدف، بی‌عطش رسیدن.

و ناگهان او.
بی‌هیچ دلیلی.
چشم باز کرد و دید زنده شده، در مسیر رسیدن به هدفی روشن:
ساختن کلبه‌ای در دشتی نزدیک رودخانه‌ای پرآب؛
صبحی با بوی چوب سوخته، نان تازه، و چشمانی منتظر.

دخترکی با موهایی که خودش آن را «لانه‌ی کبوتر» می‌نامید،
خنده‌هایی از ته دل،
و پاهایی اردکی.

استعاره‌هایی که پسرک با شگفتی به آن‌ها خیره می‌ماند؛
به زندگی‌ای که در او جریان داشت.

دلش می‌خواست چشم‌هایش را ببندد و باز کند و خود را در آغوش او بیابد؛
نوازش‌ها، بو، و کلماتی که قدرت روشن‌کردن تاریک‌ترین روزهایش را داشتند.

سال‌ها بود که هیچ‌کدام از این‌ها را نداشت.
سال‌ها بود که آن دادگاه ادامه داشت،
و شمار روزها و ساعت‌ها از دستش در رفته بود.

تا سرانجام، خود را در مقصدی دید:
ایستگاهی به نام سی‌سالگی.

شمع‌ها، مثل هر سال، به‌تنهایی خاموش شدند.
و دنیا، سنگین و بی‌رحم، بر سرش آوار شد.

در جایی ایستاده بود که سال‌ها پیش به دخترک وعده‌ی آغاز داده بود.
مثل ایستادن در خرابه‌های خانه‌ی کودکی؛
جایی که قرار بود شروع باشد، اما دیگر هیچ معنا، صدا یا بویی نداشت.

او از حال دخترک بی‌خبر نبود.
خوشحال بود، کنار کسی دیگر.
در آستانه‌ی شروعی تازه.

و پسرک، پس از سال‌ها حمل‌کردن استخوان‌های رابطه‌ای فرسوده،
چاره‌ای جز دفن آن نداشت.

زمین را کند،
با صورتی خیس از اشک
و دلی خون،
استخوان‌ها را در همان‌جایی دفن کرد که قرار بود نفس تازه‌ای باشد.

پایان، همان‌جا شکل گرفت.

پسرک، بی‌هیچ تعلق و شوقی، به دل جاده زد؛
قدم پشت قدم،
با امیدی کم‌رنگ
که شاید روزی، دوباره زندگی در او جریان پیدا کند.

«سفر شاهزاده‌ی خاکستری»

میحکمتنهاییرابطه
۲
۰
شاهزاده خاکستری
شاهزاده خاکستری
نویسنده‌ی «سفر شاهزاده خاکستری». می‌نویسم از بیداری ذهن و دل — از تاریکی تا فهمِ نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید