
در روزگاران قدیم، دختری زندگی میکرد که زیباترین دختر شهر بود. همه ی مرد های آن شهر دنبال به دست آوردن او بودند و دست به هر کاری می زدند تا لحظه ای او را ببینند یا حتی صدایش را بشنوند. خانه ی آن دختر هر روز پر از مرد های مختلف، از شهر های دور و نزدیک بود که برای ازدواج با او می آمدند. از شاهزاده ها و تاجر گرفته تا حتی مردهای فقیر شهر هم برای دیدن آن دختر می رفتند و با خود می گفتند اگر قبول هم نکند باز حداقل برای لحظه ای می توانم او را ببینم.
اما تا آن روز هیچ مردی نتوانسته بود چهره ی زیباترین دختر شهر را ببیند. دلیلش هم این بود که سال ها پیش وقتی دختر، بچه ای کوچک بود. جادوگری که با آن خانواده دشمنی داشت او را طلسم کرده بود و هر مردی او را لمس می کرد یا حتی به او نگاه می کرد از بین می رفت. از آن روز دختر بچه داخل خانه زندانی شده بود و فقط اعضای خانواده ی دختر می توانستند با او حرف بزنند.
پدر دختر مردی ثروتمند بود و برای از بین بردن طلسم دختر دست به هر کاری زده بود. از جادوگر های زیادی کمک خواسته بود ولی هیچ کدام نتوانسته بودند کاری انجام دهند. بعد از تلاش های زیاد یکی از جادوگران گفته بود فقط عشق یک مرد می تواند او را از این طلسم نجات دهد. برای این کار باید صبر کنی تا دخترت بزرگ شود و بتواند با مردی که واقعا عاشق او است ازدواج کند.
اما مراقب باش که اگر عشق مرد واقعی نباشد جانش را از دست خواهد داد.
روز ها و ماه ها می گذشت و دختر بزرگتر و زیباتر میشد. روزی از روزها دختر که اکنون به سن ازدواج رسیده بود بعد از اصرار فراوان به پدرش برای گردش از خانه بیرون رفته بود. اما چون نگاه دختر می توانست جان مرد ها را به خطر بیاندازد درون ارابه نشسته بود و اجازه ی نگاه کردن به بیرون را نداشت تا به جایی خلوت برسند.
هنگام عبور از میدان شهر سرو صدای زیاد توجه دختر را جلب کرد و خواست برای چند لحظه بیرون را نگاه بکند و همین که سرش را از پنجره بیرون آورد ...