
امیر کوچولو تازه کلاس سوم رو تموم کرده بود و برای همین می تونست کتاب هایی که برای بچه ها مناسب بود رو بخونه و اتفاقا خیلی هم از این کار خوشش می اومد و هر شب باید قبل از خواب یا خودش یا مامانش چند صفحه کتاب می خوندن و بعد می خوابید
یه شب مامانش یه کتاب جدید براش آورد که اسمش دوست های ابری بود
توی کتاب در مورد بچه هایی که برای خودشون دوست های خیالی داشتن و خاطرات خوشمزه ی اونا رو با دوست هاشون نوشته بود
یکی از بچه های توی کتاب اسمش دوستشو گذاشته بود پشمک و فقط تو خونه باهاش بازی می کرد و اونو بیرون نمی برد چون فکر می کرد اگه بقیه ببینش از دستش میگیرن
یه دختر خانم اسم دوستشو گذاشته بود ملوس و هر جا می رفت اونو با خودش می برد و باهاش عروسک بازی میکرد
و کلی ماجرای دیگه که امیر و مامانش هر شب یکی از اونا رو می خوندن
یه شب بعد از اینکه مامانش رفت از خدا خواست اونم یه دوست خیالی داشته باشه
آخه امیر کوچولو آبجی و داداش نداشت و مجبور بود تو خونه همش تنهایی بازی کنه
آرزو کرد و بعدش خوابید
فردای اون شب امیر کوچولو بعد از اینکه مامانش از اتاقش رفت، خواست بخوابه که یه صدایی شنید ...