آقا معلم·۲ ماه پیشداستان کودکانه درخت پیریکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. تو یه شهر سرسبز و زیبا که همه خونه ها تو حیاطشون درخت داشتند. یه خانواده 3 نفره زندگی میکردن. پدر،…
آقا معلم·۲ ماه پیشداستان کودکانه دوچرخه آبییکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. نیما کوچولو که داشت کم کم راه رفتن رو یاد می گرفت و پدر و مادرش بیشتر از قبل می بردنش بیرون، یه د…
آقا معلم·۴ ماه پیشداستان کودکانه دوست خیالیامیر کوچولو تازه کلاس سوم رو تموم کرده بود و برای همین می تونست کتاب هایی که برای بچه ها مناسب بود رو بخونه و اتفاقا خیلی هم از این کار خوش…
آقا معلم·۴ ماه پیشداستان کودکانه ستاره درخشانیکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود توی یک شهر زیبا و بهاری خانواده ای زندگی میکردن که منتظر به دنیا اومدن دخترشون بودن براش کلی اسم در نظر…
Mo Jo·۱ سال پیشبازی کلاچ و دردسرهای آرشتو دور و زمونهای که دیگه پول کاغذی کمکم داره از مد میافته و همه با گوشی خرید میکنن، پسری به اسم آرش عاشق بازیهای کامپیوتری بود.
محمدعلی اکبری·۱ سال پیشآشپزی اردوان و پیتزای خوشمزهیک روز قشنگ، مامان داشت در آشپزخونه پیتزا درست میکرد و اردوان کوچولو، پسر شجاع و مهربونش، یواشکی از گوشهی آشپزخونه نگاه میکرد. اردوان فق…
itsmahmoud·۲ سال پیشپروانهتمام تنش پر از مو شده بود،فقط دوست داشت بخورد،آنقدر چاق و بزرگ شده بود که دیگر نمیتوانست تکان بخورد،از برگی به برگی دیگر قل میخورد و اگر اش…
محمدعلی اکبری·۲ سال پیشداستان کودکانه؛ اردوان در میان برفها گم شد!اردوان، پسربچهای ۳ ساله، در برف گم میشود و با دنبال کردن ردپایش به خانه بازمیگردد. در آغوش مادر و کنار شومینه، احساس آرامش میکند.
امیر·۳ سال پیشداستان کودکانه ماجرای سارا و داستان اوداستان درباره دختری به نام سارا است که هر روز به جنگل میرود و با جادوگری به نام آلدو دوست میشود. آموختههای جادویی از آلدو، سارا