ویرگول
ورودثبت نام
آقا معلم
آقا معلمنوشته های یه معلم دور افتاده ...
آقا معلم
آقا معلم
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

کافه باران

اون روز هم مثل همه ی روزای قبلی بود، بارون پاییزی نم نم می بارید و همه جا رو خیس میکرد
مردم با عجله تو خیابون اینور و اونور میرفتن و تلاش میکردن که خیس نشن
منم طبق معمول داشتم از مسیر همیشگیم رد میشدم و چتر بالای سرم مثل سپر مقابل قطره های بارون ازم دفاع میکرد.

توی مسیری که رد میشدم یه کافه بود به اسم باران
شیشه های بزرگی داشت که اکثر اوقات بخار گرفته بود و به زود میشد داخل کافه رو دید
همه مشتری هاش دائمی بودن و این چند سالی که از این مسیر رفت و آمد کرده بودم خیلی کم پیش اومده بود آدم جدید ببینم که از کافه باران خارج میشه
اون روز هم بی تفاوت و بدون عجله داشتم از جلوی کافه رد میشدم که یه دختر با عجله از کنارم رد شد و به خاطر فرار از خیس شدن وارد کافه باران شد.
تو نیم نگاهی که بهش کرده بودم متوجه شدم از مشتری های دائمی نیست و یا تازه به این محله اومده بودن و یا رهگذر بود و داشت از اینجا رد میشد
به هر حال زیاد اهمیت ندادم و به راه خودم ادامه دادم
فردای اون روز که میخواستم برم سر کار یادم رفت چترمو بردارم، موقع برگشتن هم طبق معمول بارون شروع شده بود و این بار منم مجبور بودم مثل آدمایی که هر روز بهشون میخندیدم با عجله راه برم تا بلکه کمتر خیش بشم
نزدیکای کافه باران بودم که بارون شدید تر شد و نا خودآگاه وارد کافه شدم تا از خیس شدن فرار کنم.

تو این چند سال خیلی کم پیش اومده بود که به جاهایی مثل کافه و رستوران و ... برم
چون بیشتر وقتم رو درگیر کارم بودم و فرصت برای رفتن به این جور جاها رو نداشتم.
اون روز هم فقط به خاطر شدید شدن بارون و برای فرار از خیس شدن رفتم و هیچ دوست و آشنایی نداشتم که برم کنارش بشینم
همین که وارد شدم ...
ادامه

داستانداستان کوتاهداستان عاشقانه
۳
۰
آقا معلم
آقا معلم
نوشته های یه معلم دور افتاده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید