
(۱) چون مترسکهای شالیزار پوشالی شدم
زندگی بیآرزو خالیست؛ من خالی شدم
مثل شبتابی که تابیدن فراموشش شده
چشم من چندیست خوابیدن فراموشش شده
هیچکس هم علت بیخوابیام را درنیافت
راز این دلتنگی و بیتابیام را درنیافت
کس نمیفهمد مرا جز آنکه در خود گم شدهست
یا خیابانی که مالامالِ از مردم شدهست
(۵) ظاهرا خوشحالم اما از درون خوشبخت نه
زندگی باید که جدی باشد اما سخت نه
در بساطم تحفه جز شعر و جنون موجود نیست
معبدی سیارم اما هیچکس معبود نیست
زائری ناآشنا در معبدی ویران شده
با سری از شدت اندوه آویزان شده
من غریبم! از دیار قبر و تابوت آمدم
از بخارِ سمی گوگرد و باروت آمدم
شیهه شلاقم آتش زد به جان اسب پیر
میزدم مهمیزِ سختی روی ران اسب پیر
(۱۰) سقفها روی زمین بودند و دیواری نبود
در اقامتگاه بین راه چاپاری نبود
خانهام از پای ویران شد ولی من زندهام
شهر من با خاک یکسان شد ولی من زندهام
خاطرات از آلبوم کهنهام بیرون زدند
استخوان خشک من را در تِرید خون زدند
مثل جوی کوچکی در زیر سطحی یخزده
سرد شد خون در رگم چون مردهای برزخزده
گوشهای نمناک در دهلیز جایم دادهاند
از میان میله زندان غذایم دادهاند
(۱۵) پیش از آنکه مأمنی یابم هلاکم میکنند
چند ساعت قبلِ مردن نیز خاکم میکنند
در سکوت قبر من خاک عمیقی جاری است
در سکوت خیره پژواک عمیقی جاری است
ماه مثل سیب زردی مانده توی دیس شب
مرگ رازآلود من بر سنگفرش خیس شب
جوهر دیوانگی در جان و خونم بوده است
عشق چون ترسی مقدس در درونم بوده است
هیچکس غیر از من اما اهل این برنامه نیست
گردنم در زیر یوغ حاکمی خودکامه نیست
(۲۰) در توهم، حسِ استثنایی من بهتر است
از میان پنج حس، بویایی من بهتر است
خوب در احوال موجودات دقت میکنم
با گل و سنگ و گیاه و آب صحبت میکنم
در سرم موج جنون و کنجکاوی مانده است
همچنان شیری که در پستان گاوی مانده است
در دلم دلشورهی بود و نبود محض نیست
زندگی روزمره، جز شهود محض نیست
با شهود آگاهم از یخ بستن و تبخیر آب
از عبور مبهم جنبندگان در زیر آب
(۲۵) آب و املاحی که جاری گشته در جان درخت
خون شفافیست در آوند و شریان درخت
خلسه زنبورها در گردهافشانی گل
ضجه خونین بلبل در رجزخوانی گل
بلبلی که آب را از پیش و پس پاشیده است
ارزنش را بر سر صاحب قفس پاشیده است
کشف کردم علت حیرانی دیوانه چیست
راز شکل هندسی در بال هر پروانه چیست
درد آن قایق که سر در پهنه گِل برده است
رنج دلفینی که آب او را به ساحل برده است
(۳۰) اینکه گاهی بر زمین کوبد شکارش را عقاب
میدهد از دست گاهی اختیارش را عقاب
اینکه پیش از این کدو تنبور یاران بوده است
ناودان چون ساکسفون در دست باران بوده است
دشتها اغلب به میل خود بیابان میشوند
ابرها تصمیم میگیرند و باران میشوند
میوههای استوا در جنگل انبوه را
ساقه انجیر وحشی در شکاف کوه را
سینههای کوه تا از برف خالی میشوند
سنگها در بستر هم لاابالی میشوند
(۳۵) میشناسم هر که عمری بیهدف گردیده است
رنج غواصی که دنبال صدف گردیده است
از سکوت سرد و خیره مردم دلتنگ را
از غبار کفشها آوارههای جنگ را
چارراهی خالی از عابر که تنها مانده است
غربت چتری که توی تاکسی جا مانده است
ا***ا
من عظیمیمهرم و عمریست اصغر بودهام
از تولد سادهلوح و زودباور بودهام
هر کسی آمد به من برخورد کرد از من گذشت
ظاهرا دیوار اما غالبا در بودهام

(۴۰) سخت در حال تعادل ماندهام چون بندباز
چاقم اما مدتی کوتاه لاغر بودهام
موج دریا از مسیری دورتر نادیدنیست
در سکونم سالها در خود شناور بودهام
یک سپیدار از تمام باغ میداند که من
چندسالی پیش از این کاجی تناور بودهام
ا***ا
من تناور بودم اما ریشهام محکم نبود
سنگری محکمتر از «تسلیم» در عالم نبود
رستمم! با یال و کوپالم به راه افتادهام
گرچه قبل از خوان اول توی چاه افتادهام
(۴۵) چون مسیح، اما زنی بدکاره پایم را نشست
گریه چیزی از غبار غصههایم را نشست
پاکِ مطلق بودنِ انسان گناهی دیگر است
این قلمرو قرنها از آن شاهی دیگر است
سفتی نان بیات از جرم ظرف ماست نیست
هر کسی شد اهل تقوا با خدا روراست نیست
هر که بر سجاده گرید بندهای علافتر
آسمان وقتی که باران بند آید صافتر
هر کسی دم از مروت زد دمی مردی نداشت
هیچ پرحرفی در این عالم عملکردی نداشت
(۵۰) نیست آلودهتر از کفش تمیز یک مدیر
خوف زانوهای لرزان پیش میز یک مدیر
هر چه مسکوتم همان اندازه در شعر آمدم
در پی ثبت رکوردی تازه در شعر آمدم
شعر عمری مانع از فعل خلافم بوده است
گرچه گاهی خود دلیل انحرافم بوده است
من تجلی سکوتم را «سرودن» دیدهام
من حضور ناب را در «محو بودن» دیدهام
گنج پیری حاصل رنج جوانی بوده است
ریشه نیروی من در ناتوانی بوده است
(۵۵) باصداقت گفتهام: اهل صداقت نیستم
گاه هم آنگونه پابند شرافت نیستم
بغضهایم غالبا از صحنهسازی بوده است
این تقلب قسمتی از عرف بازی بوده است
با دروغم اعتبار قول خود را میبرم
مثل بابایی که میگوید: برایت میخرم
ا***ا
چشم شاعرهای شهر از شوق شهرت کور شد
هر کسی آمد میانبر زد مسیرش دور شد
جمع گشته دور من تا سخت تنهایم کنند
شایعات از راه میآیند تا رسوایم کنند
(۶۰) گرچه درب خانه جز خاکستری رنگی نخورد
در تمام عمر جز گوش چپم زنگی خورد
تهمت سرهرزگی بر سربهراهی بستهاند
اتهام قتل را بر بیگناهی بستهاند
در میان سنگدلها اهل دل باشی چه سود؟
اینکه صبح از خواب برخیزی کسل باشی چه سود؟
احترام پیر کی رسمی جوانکُش بوده است؟
شهر من مهماننوازی میزبانکُش بوده است
اینکه من یک آدم نحسم گناه بخت نیست
پیشگویی کردن آینده کاری سخت نیست
(۶۵) اشکهایم مبدأ تاریخ باران میشود
سنگ قبرم سفره عقد جوانان میشود
هرزهپویان پای از پهنای پویش میکشند
یاوهگویان بعد از این دست از نکوهش میکشند
مولوی با شمس از تبریز بیرون میزنند
مردگان از صحن رستاخیز بیرون میزنند
هر کسی که آبرویی برده باشد مرده است
مرد با مرگ طبیعی مرده باشد مرده است
عشق اگر در سینه پنهان مانده باشد عشق نیست
یا که در تدبیر انسان مانده باشد عشق نیست
(۷۰) عشق گاهی ناخوشایند است و گاهی دلپذیر
مثلِ سوتِ اشتباهِ داورانِ رشوهگیر
عشق نور کهکشان راه شیری بوده است
«رنج» تنها عامل این شکلگیری بوده است
نبض رگهای زمین در دست یک زن میتپد
قلب مردان جهان در سینه من میتپد
شهر هنگام عبورت صحن رستاخیز بود
کمترین تعریف از چشمت «شگفتانگیز» بود
قصه عشق من و تو شهره آفاق شد
شعر من کمکم سرود ملی عشاق شد
(۷۵) بیتو بر تقویمها مُهر بطالت میزنم
روز مرگم را به دست خود علامت میزنم
میروم در جمله جای نقطهچین خالی شود
بلکه جای یک نفر روی زمین خالی شود
دیر فهمیدم اهمیت برایت داشتم
اینکه بیاندازه رسمیت برایت داشتم
ا***ا
انتهای راه اگر باشد سرابی شعلهور
کی سواری پا گذارد در رکابی شعلهور؟
چیست خوابم بیتو، جز بیداری تاریک محض
چیست این بیداری من بیتو، خوابی شعلهور
(۸۰) بیمناک از خشم من هرگز نشو! پنهان شدهاست
چهرهای از ابر در پشت نقابی شعلهور
رحمة للعالمین گر اختیار از خویش داشت
آخر هر سوره کی میشد عذابی شعلهور؟
آنقَدَر گفتند آتش میزند ما را خدا
گشته قرآن پیش چشمانم کتابی شعلهور
ا***ا
من به چشمانت چه بودم؟ مؤمنی بیدینشده؟
فاتح دروازه یک قلعه نفرینشده؟
ا***ا
سخت خرسندم از اینکه اهل ایمان نیستم
لطمهها خوردم ولی اصلا پشیمان نیستم
(۸۵) من غرورم را فقط با بوسه سودا میکنم
تاجران زبده میدانند ارزان نیستم
خوب میدانم که از روز تولد تاکنون
لحظهای از چشم عزرائیل پنهان نیستم
شرک من محکمتر از سستی ایمان شماست
گر همین فردا شود محشر هراسان نیستم
پینه بر پیشانی و دست لطیفی مثل موم؟
این اگر باشد مسلمانی، مسلمان نیستم
ا***ا
این اگر راه است، پس گمراه باشم بهتر است
رستمِ بیرخشم و در چاه باشم بهتر است
(۹۰) بیگمان در برهه جنگ ِ تصاحب کردنت
موقع ایثار اگر خودخواه باشم بهتر است
پایبندی حاصلش از آسمان دل کندن است
جای کوه استواری کاه باشم بهتر است
دائما در دسترس باشم نمیآیم به چشم
این که معمولا نباشم، گاه باشم بهتر است
ا***ا
آدمی وقتی خدا شد عالمی بر باد رفت
روزهای ابتدای خلقتش از یاد رفت
«قطعیت» حاکم اگر میشد که تردیدی نبود
حسرت یک نسل با من بود و امیدی نبود
(۹۵) من که یک عمر است خود را دست پایین دیدهام
پالتوها را از پشت ویترین دیدهام
میشناسم خستگی دست پینهبسته را
پرسه تنهایی یک ببر پیر خسته را
ببر پیر چشم من جز چشمت آهویی نخواست
بعد تو حتی رفیق ماجراجویی نخواست
ماجراجویی دریا و دعای جاشوان
شوق لنگرگاه بعدی در صدای جاشوان
نیمهشب «دریاپری» بر خواب ساحل پا گذاشت
نیمه عریان خود را توی ساحل جا گذاشت
(۱۰۰) بعد طوفان هم دل دریاییات را حفظ کن
با غرورت ارزش زیباییات را حفظ کن
حرف من این است، میدانم ولی معقول نیست:
ذکر بیچادرنماز گلبِهی مقبول نیست
اهل صحبت باش و از اضداد، اصحابی بساز
با محبت از محارب نیز محرابی بساز
خوب مییابی مرا هر جا که تنها بودهای
هر کجا حس میکنی قبلا در آنجا بودهای
هر کجا دیدی سوار از روی زین افتاده است
کودکی با چانه بر روی زمین افتاده است
(۱۰۵) بیتو ابر تیره غیر از آبپاش زهر نیست
تو نباشی هیچکس در هیچجای شهر نیست
ابر خشکی روی بوم آسمان چسبیده است
چون زبان وقتی که بر سقف دهان چسبیده است
بر دلم ماندهست تا امروز زخمی یادگار
حسرتِ لم دادنم بر شانهات توی قطار
در صدای سایش دستم به بازوهای تو
سر گذارم نیمهشب بر روی زانوهای تو
بعد از آن آرام آیم سمت اصل مطلبت
بر دهانت خم شوم کامی بگیرم از لبت
(۱۱۰) تو به آرامی بنوشی من بنوشم با شتاب
از لعاب رنگی لبهای تو بر سطح آب
بوسهات باور بکن از شهد هم شیرینتر است
بازدمهای تو از هر مُشک عطرآگینتر است
موقع بوسیدنت اصلا مواظب نیستم
آنچنان دلواپس این مرگ کاذب نیستم
بیشتر دل دادهام یک عمر و کم دل کندهام
واقعیت را بخواهید از خودم دل کندهام
شعرهایم گاه اگر اندوهگینت میکنند
معذرت میخواهم اما نکتهبینت میکنند
(۱۱۵) بارها بد دیدهام تا اینقَدَر بدبین شدم
برتر از اسفندیار از چشم هم روئین شدم
حرف هر کس که به تو دل بست را باور نکن
وقت مستی توبه یک مست را باور نکن
چون دو ماه از سال را پرهیز کرد از آب جو
احتمال اهل دوزخ بودنش شد ده به دو
حل نشد در من تضاد بین جبر و احتمال:
سربهراهی در جوانی؛ شیطنت بعد از کمال
از سر دیوار حاشا، ترس از اقرارم نبود
«از تو بیزارم» به غیر از «دوستت دارم» نبود
(۱۲۰) بعد از این نامم به جز یادآور اندوه نیست
هر کجا دیدی تلی از خاک حتما کوه نیست
کوه باشی دشت با دریا چه فرقی میکند؟
پیش من تحسین و استهزا چه فرقی میکند؟
من غرورم را فقط وقت شکستن دیدهام
در درون خود دری در حال بستن دیدهام
(۱۲۳) گرچه گاه اهل یقین گاهی مردد میشدم
هر چه هستم؛ من همان هستم که باید میشدم
سرودهشده توسط اصغر عظیمیمهر (اینستاگرام)
با تخلص «نفس»
به تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ (۱۳۹۲/۰۲/۰۱)
پستشده در ساعت ۰۹:۴۵ صبح
در وبلاگ «همدم لحظههای من»
برای آشنایی بیشتر با شاعر:
توجه: سعی من بر آن بوده است که بدون هیچگونه تغییری در اصل شعر، تنها اشتباهات تایپی و نگارشی را تصحیح کنم (به جز دو مورد جزئی) تا از قاعده قوانین کپیرایت خارج نشده باشم. پس در صورتی که پیشنهاد ویرایشی برای بهبود این شعر دارید، حتما اطلاع بدهید، تا قدر این اثر بلند و شگفت و زیبا و محزون را دانسته باشیم.
همچنین باید یادآور شوم که این شعر با طول بسیارش، گاه و بیگاه حالات وزنی متفاوت به خود گرفته است، و معنای واحد و یکدستی هم ندارد. به همین خاطر هم نمیتوان آن را در هیچ گونه شعری دستهبندی کرد. به بیان دیگر، این شعر ترکیبی از مجموعهابیات زیباییست که در کنار هم آورده شدهاند تا یک شعر طولانی را از دل شاعر بیرون بیاورند. این آشفتگی ابیات و قافیهها، مشکل بزرگ این شعر هستند، که موجب شدهاند مخاطبان نتوانند با جریان آن همراه شوند و حتی بسیاری مواقع آن را در میانه راه رها کنند.
بازبینی و مرتبسازی توسط مُحفا: به تاریخ ۱۴ مرداد ۱۴۰۱ (۱۴۰۱/۰۵/۱۴)
افزودن شماره ابیات: ۱۸ شهریور ۱۴۰۱ (۱۴۰۱/۰۶/۱۸)