ویرگول
ورودثبت نام
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)«میان کلاس درس و سکوت شب، داستان می‌نویسم؛ اینجا معلمی‌ام را با نویسندگی گره زده‌ام تا قصه‌هایم را با شما قسمت کنم.»
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

رنگی از جنس حضور

رنگی از جنس حضور
رنگی از جنس حضور


صبح آرامی بود. کلاس فلسفهٔ ادراک شلوغ بود و روی تخته نوشته بود:
«واقعیت همان است که چشم می‌بیند.»
استاد، دکتر محمدی رو به دانشجویان گفت:
— خب، چه کسی مخالف است؟

سکوتی کوتاه افتاد.
بعد، سهراب دانشجوی نابینای خوش‌اخلاقی که همیشه حضوری آرام و محترم داشت،دستش را بالا برد.
صدای عصای سفیدش هنگام بلند شدن، سکوت کلاس را برید.
استاد لبخند زد:
— بفرمایید آقای سهراب. دیدگاه شما همیشه شنیدنی‌ست.
سهراب با لحنی آرام و مطمئن گفت:
— استاد… من مخالفم.
واقعیت فقط چیزی نیست که چشم ببیند. واقعیت،چیزی‌ست که دل آن را لمس کند.
همهمه‌ای در کلاس پیچید.
یکی از دانشجویان پچ‌پچ‌کنان گفت:
— تو که نمی‌بینی، چطور درباره‌ی دیدن حرف می‌زنی؟
سهراب کمی مکث کرد، سپس آرام پاسخ داد:
— من نمی‌بینم؛ درست.اما کور نیستم.
کور کسی‌ست که حقیقت را نمی‌بیند، نه رنگ را.
استاد کنجکاو شد:
— پس می‌گویی ادراک فقط به بینایی وابسته نیست؟
— نه استاد.
بینایی فقط یک شکل لمس کردن جهان است. من جهان را با لامسهٔ دل، با حس ششم، با ارتعاش وجود درک می‌کنم.
مولانا چه زیبا می‌گوید:
«هر کسی از ظن خود شد یار من…»
اما ادراک حقیقی، وقتی اتفاق می‌افتد که فراتر از ظن و ظاهر باشد.
دانشجویی گفت:
— این‌ها بیشتر شاعرانه است تا فلسفی.
سهراب لبخند زد:
— فلسفه پرسیدن معنای وجود است.
شعر، لمس کردن همان معناست.
جهان همیشه آن‌طور که دیده می‌شود واقعی نیست؛گاه آن‌طور که حس می‌شود حقیقت دارد.
استاد پرسید:
— یعنی می‌گویی کسی که نمی‌بیند هم می‌تواند واقعیت را درست بفهمد؟
سهراب آرام سر تکان داد.
— بله.
گاهی شنیدنِ تکان خوردنِ برگ،از دیدنِ رنگش واقعی‌تر است.
گاهی لمس حضور یک انسان،
از نگاه کردن به چهره‌اش حقیقی‌تر.و گاهی عشق،
قوی‌ترین شکل ادراک است…
حتی اگر چشمی آن را نبیند.
اینجا زهره، که در ردیف جلو نشسته بود، دیگر نتوانست خاموش بماند.
با صدایی آرام اما روشن گفت:
— استاد… من با سهراب موافقم.گاهی چیزی را با دل می‌فهمیم که هزار چشم قادر به درکش نیست.حس، سهم بزرگی از ادراک دارد…
استاد با نگاه رضایت‌آمیزی گفت:
— امروز، فلسفه چیزی به ما یاد داد…آن هم از زبان کسی که جهان را نه با چشم،بلکه با جان می‌بیند.
زهره نگاهش را از سهراب دزدید،اما دلش نمی‌توانست از او چشم بردارد.در نگاهش چیزی نبود جز حیرت؛حیرتی از مواجهه با حقیقتی زنده.  سهراب برای او دیگر یک دانشجوی نابینا نبود.او تجسمِ زنده و نطقی از همان فلسفه بود که همیشه در کتاب‌ها خوانده بود: "وجود، پیش از آنکه دیده شود، احساس می‌شود."
بعد از کلاس سهراب و زهره در راهرو نیمه‌ساکت دانشگاه  کنار هم قدم می‌زدند:
یکی می‌دید، اما دنبال حقیقت بود؛ دیگری نمی‌دید، اما حقیقت را یافته بود. 
گام‌هایشان آرام آرام به انتهای راهرو رسید، جایی که نور حیاط دانشگاه بر سکوتشان می‌تابید.
سهراب سکوت را شکست و گفت: زهره… دیشب خوابت را دیدم.
زهره با لبخند پرسید: خواب من؟ مگر شما خواب هم می‌بینید؟
— چرا نبینیم؟ خواب‌های ما پر از حس‌اند…تو لباس روشنی پوشیده بودی. صدایت نزدیک بود.
زهره با شیطنت پرسید:
نابینا که رنگ را نمی‌داند
سهراب آرام خندید؛ خنده‌ای که از عمق دل برمی‌خاست.
— رنگ نه…من تو را با حس ششم دیدم، با لامسه‌ی دلم.
در خواب، حضورِ تو مثل نوری بود که دیده نمی‌شود، اما جهان را گرم می‌کند.دنیا برای من از حس ساخته شده، نه از رنگ. زهره آهسته‌تر قدم برداشت. چیزی در صدای سهراب بود که دیوارهای پنهان ذهنش را می‌ریخت، از او پرسید:
سهراب ...واقعیت دنیا برای تو چه شکلی‌ست؟
— شاید بدید شما سیاهی باشد…
اما در همین سیاهی، چیزهایی هست که دیده نمی‌شوند اما لمس می‌شوند.سپس آهسته افزود: من همیشه گفته‌ام که واقعیت را دل لمس می‌کند… و دل من، تو را لمس کرده است، زهره...از نوری که نمی‌بینم،اما جانم حضورش را حس می‌کند.
زهره هیچ نگفت.نه از ناتوانی، بلکه از سنگینیِ حرفی که در دلش نشست.
روزهای بعد هر بار که کنار هم می‌نشستند،چه در کلاس، چه در کتابخانه،کلمات میانشان روان‌تر می‌شد.زهره احساس می‌کرد کنار سهراب،چیزهایی را می‌بیندکه در تمام سال‌های «دیدن» ندیده بود.
سهراب نیز با هر گفت‌وگو،
بیشتر حس می‌کرد که زهره
در جهان بی‌رنگ او،رنگی تازه از جنس حضور اضافه کرده است.
روزها می‌گذشت و هوا رفته‌رفته خنک می‌شد، با بوی پاییز که در فضا می‌پیچید. باران نم‌نم می‌بارید و حیاط دانشگاه خلوت شده بود. زهره زیر سایه‌بان ایستاده، به قطره‌های باران خیره مانده بود. سهراب آرام با عصای سفیدش نزدیک آمد؛ صدای ضربه‌های عصا با ریتم باران درهم می‌آمیخت.لحظه‌ای مکث کرد. سکوت میانشان گرم بود ، سکوتی که رنگی از جنس حضور داشت،بعد گفت: زهره… من نمی‌دانم چهره‌ات چگونه است، اما زیبایی حضورت را لمس کرده‌ام. دل من مدت‌هاست دنبال تو می‌رود. 
زهره نگاهش را از باران گرفت و با صدایی آرام، که از ژرفای وجودش برمی‌خاست، گفت:
تو روشنی بخش دنیای منی... دنیایی که تا پیش از تو، با چشمانی باز اما کور می‌گشتم. تو به من آموختی که حقیقت را گاهی با چشم دل باید جست، نه با چشم سر. تو خود، نگاهی تازه به هستی بخشیدی.
سهراب لبخند زد؛ لبخندی آمیخته به آرامش و حسی عمیق، گفت: اگر بخواهی، همراهت می‌شوم. در روشنایی و تاریکی، در شادی و سختی...  با هم، جهان را کامل‌تر درک می‌کنیم. وجود تو، عمیق‌ترین شکل درک من از هستی است.

زهره آهسته پاسخ داد،
از همان لحظه‌ای که گفتی «واقعیت چیزی‌ست که دل لمس کند»، حقیقت وجودت را در دل خود احساس کردم. پذیرفتن تو، ...پذیرفتن این بود که گوهر آدمی را نه در ظاهر، که در ژرفای وجودش باید یافت. من آماده‌ام... آماده‌ام تا این راه را با تو ادامه دهم.
باران آرام‌تر شد. سکوتی شیرین میانشان نشست؛ سکوتی که پر از معنا بود. 
و جهان،بی‌آنکه رنگی دیده شود،از درون روشن شد. 

 


دانشگاهعاشقانهرابطهداستاننویسنده
۸
۲
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
مرتضی حبیب اللهی یان(دفترنگارخیال)
«میان کلاس درس و سکوت شب، داستان می‌نویسم؛ اینجا معلمی‌ام را با نویسندگی گره زده‌ام تا قصه‌هایم را با شما قسمت کنم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید