ویرگول
ورودثبت نام
Maryam pm
Maryam pmدر پی یافتن خود....
Maryam pm
Maryam pm
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

کدو کله‌قهوه‌ای (روایتی از یک گفت‌وگو با کودک درونم)

امروز با دست چپم یه نقاشی کشیدم.

نه برای خاص بودن، نه برای تمرین.

برای دل خودم…

یا شاید هم برای دلِ اون بخش کوچیکی از وجودم که هنوز بچه‌ست. هنوز سؤال داره، خیال می‌کنه، می‌خنده، قهر می‌کنه، آشتی می‌کنه.

گفتم:

– این نقاشی چه معنی‌ای داره؟

تو دلم صدا اومد. صداش شبیه یه کودک بود. گفت:

– حالا من هر چی بکشم، تو باید دنبال معنا بگردی؟

خندیدم. گفتم:

– خب باشه.

دفتر رو گذاشتم کنار، مثل وقتایی که وانمود می‌کنی دیگه برات مهم نیست.

کمی بعد دوباره صدا اومد:

– خب حالا قهر نکن… دفتر رو بردار.

برداشتم.

گفتم:

– من که نمی‌فهمم چی کشیدی. این چیه اصلاً؟

با همون لحن خیال‌انگیز جواب داد:

– این یه کدو کله‌قهوه‌ایه. می‌بینی؟

– خب آره…

بعد گفت:

– یادته اون مرده می‌گفت چون لیلا موهاش بوره، از تو خوشگل‌تره؟

نفس حبس شد.

فقط تونستم تو ذهنم بگم:

– آره، یادمه…

گفت:

– خب حالا تو می‌تونی بهش بگی: این کدو موهاش قهوه‌ای شد، خوشگل‌تر شد؟

و بعد زد زیر خنده.

و با اون خنده، همه‌چی برعکس شد.

یه‌جوری که فقط بچه‌ها بلدن برعکسش کنن.

گفت:

– تو می‌تونی به اون مرد بگی: کدو کله‌قهوه‌ای خنگول!

بعد ادامه داد:

– یادته سوگند رو؟

موهاش خیلی بور بود… ولی بلد نبود شونه بزنه.

تو بهش یاد دادی، یادت میاد؟ همیشه بهت می‌چسبید تا باهات کارتون نگاه کنه...

گفتم:

– آره، یادمه…

و اون صدای آشنا با شیرینی گفت:

– اون کدو کله‌قهوه‌ای خنگول نمی‌دونست که قلب مهمه، نه رنگ.

هنوز داشتم تو ذهنم می‌چرخیدم که گفت:

– می‌دونی چی جالبه؟

پرسیدم:

– چی؟

خندید، از همون خنده‌های کودکانه:

– اون خودشم نمی‌دونست چرا از بور خوشش میاد!

و من مونده بودم، با یک دفتر نقاشی روی زانوم

و یه دلِ کوچیک که توی سکوت،

همه چیزو بهتر از من می‌فهمید.

کودک درونروانشناسیقضاوتداستان کوتاهدلنوشته
۴
۲
Maryam pm
Maryam pm
در پی یافتن خود....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید