غرق در دنیای عروسکهایم بودم، غبار بازی در نور پنجره میرقصید که ناگهان بوی آشنایی، مثل یک نوازش گرم، به مشامم رسید. بوی مستکنندهی سیب و دارچین؛ همان عطری که همیشه از آشپزخانه، نوید حضور مامان را میداد. با ذوق، انگار که بند نافی نامرئی مرا به سمت آن رایحه بکشد، از اتاق بیرون دویدم و با صدای بلند گفتم: «مامان! باز هم کیک سیب درست کردی؟» صدای خندهی ریز و همیشگیاش را در ذهنم مرور کردم، اما در خانه فقط سکوتی سرد و سنگین حاکم بود. به آشپزخانه که رسیدم، میز ناهارخوری خالی بود، بدون ظرفی که بخار از آن بلند شود. دستم را روی اجاق سرد گذاشتم؛ نه خبری از گرمای فر بود، نه از آن شور و هیجانِ همیشگیِ پختوپز. آرامآرام، مثل مهِ صبحگاهی که با تابش خورشید ناپدید میشود، آن عطر خیالی هم در میان بوی نمورِ دیوارها رنگ باخت. تازه به خودم آمدم؛ به خانهای که سالهاست دیگر رنگِ آن عطر را به خود ندیده و مادری که تنها در خاطراتم زنده است. سکوتِ خانه، تازیانهای شد بر قلبم تا بفهمم آن بو، نه یک اتفاق واقعی، که توهمی بود ساختهی دلتنگیام برای کسی که دیگر نیست. من ماندم و چهاردیواری خالی، که حتی ردِ پای عطرهایش هم دیگر در آن پیدا نمیشد.