ویرگول
ورودثبت نام
اُسطُرلاب
اُسطُرلابهیچ چیز ترسناک تر از کاغذ سفید نیست.
اُسطُرلاب
اُسطُرلاب
خواندن ۱ دقیقه·۸ سال پیش

این بار هم نشد ...

این بار هم نشد. مثل خیلی چیزهای دیگر که نشد. مثل قدم های بودای کوچک پیش چشمان نگهبان سبزپوش قلعه پرهیاهوی برزیلی ها که می رفت که قلعه فرو ریزد، که نشد. مثل اشک های نادر، که صد بار دیدیم که تمام شده بود همه چیز و حاضران پراکندیده بودند و رفته بودند و او مانده بود تنها، که خواست بگیرد جلوی اشکهاش را که نشد. مثل روزهای صدای هایده، در شیش و بیش خواب، که می خواستیم پدر دوباره جوان شود دوباره که درد کشید، که نشد. مثل صدای من در پیشگاه تو که سُرنا بود و نواختن می خواست، که خواستی بنوازی، که خواستم که بخواهی که بنوازی که نشد. مثل بوی کهنه شیر و سیگار در زیر پایمان که صد بار شستیم که برود که نشد. مثل صدای مادر که هرگز که هرگز بلند نشد که می خواست که داد بزند که نشد. مثل رویاهامان که قدم می زدیم با رویاهامان که بر کران بی کران بود، که رویای روز بود، شب هاش کابوس بود، که خواستیم که تمام بشود که نشد. این بار هم نشد. نشد که یک بار بشود که نشد. این بار هم نشد.

داستانروایترویاکابوسزندگی
۲
۰
اُسطُرلاب
اُسطُرلاب
هیچ چیز ترسناک تر از کاغذ سفید نیست.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید