ویرگول
ورودثبت نام
parnian
parnianفرصت برای حرف مهیاست، بعد تو، ناگفته‌های مانده در عمق گلو کجاست؟
parnian
parnian
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

آخرین نگهبانِ دژ نهاوند

من میان تلی از خاک تنها ایستاده بودم. میان اجساد مردانی با زخم‌های دلمه‌بسته بر تن. برخی هنوز با چشمان باز به افق‌های دور خیره مانده بودند. گویی واهمه داشتند از آینده‌ای که در انتظار زنان و کودکانشان است.

گردِ سم اسبان تازی هنوز در هوا معلق بود و خاکِ لگدمال‌شده‌ی نهاوند را با بی‌قراری بر ستون‌های بلند دژ می‌کوبید.

در میان پیکرهای بی‌جان که می‌گشتم، هر آنچه تاکنون رخ داده بود، به درازای هر دم و بازدم، خاطر آشفته‌ام را بیشتر مکدر می‌ساخت.

نمی‌دانم تا چه اندازه می‌توان حال جنگجویانی را درک کرد که روزگاری از ابتدا تا انتهای شاهنشاهی پارس را به تاخت پشت سر می‌گذاشتند و با نگاهی سرشار از غرور به افق می‌نگریستند. اکنون که اینجا ایستاده‌ام و آرزوهای پامال‌شده‌شان را بر خاک می‌بینم، درمی‌یابم که مردن برای ایران، شریف‌ترینِ کارهاست و امان از عشقی که متعلق به تو باشد.

ما شجاعانه برای حفظ حرمیت سپر شدیم، تا دست‌های بیگانه و حریص، آبادانی تو را ویران نکنند. تا آنچه نسل‌ها، با خون و رنج ساخته بودند، به تاراج نرود.اما آوخ، برای شیون دیر شده است...

پشتم را شکسته‌اند و حالا می‌فهمم چه وداع سنگینی است، وداع با میهن.

ایران، تو شالوده‌ای از عطر و مُشکی. تنت حریر است و در چال‌های صورتت سرو می‌روید و لاله می‌شکفد. آن‌قدر عطرآگین و سرشار از طراوتی که هر کس در آغوشت پا گذاشت، جوان آمد و جوان مرد.

وقتی به آخرین غروب فکر می‌کنم، به آخرین جوان پرپرشده‌ات، به مادرانی که چشم‌انتظار خواهند ماند، به کودکانی که دیگر پدرانشان را نخواهند دید، وجودم از هم می‌پاشد.

به هر چیزی که متعلق به توست فکر می‌کنم.

به هر چیزی که قرار است از تو گرفته شود.

ایران، با تو از داغ فرزند می‌گویم. از خون‌های خشک‌شده. از شمشیرهای شکسته.

از دست‌هایی که دیگر هرگز دامنت را لمس نخواهند کرد. با تو از غیرتی می‌گویم که از شدت درد به زانو درآمده است.

حالا که می‌شنوی، بگو گلایه‌ی پرپر شدن خودت را پیش چه کسی ببرم، مادر؟

من خسته‌ام. خسته از عجزی که بیم نابودی تو را با خود دارد.

در خود که می‌نگرم، خاکسترِ کتاب‌های تیسفون را می‌بینم. رج‌های شکافته‌ی فرش بهاران را. شیون زنانی را که نام رستم فرخزاد را میان گریه‌هایشان زمزمه می‌کنند.

من وارث غنیمت‌هایی نبودم که از تو بردند.

من وارث زخم‌هایی هستم که بر تنت گذاشتند.

آخ ایران، فریاد بزن. فریاد بزن تا با تو همصدا شوم. در خود بنگر تا مرا ببینی.

من لحظه‌ی به خاک افتادن درفش کاویانی‌ام.

من بغض فروخورده‌ی مردانی هستم که اکنون در آغوش خاک آرام گرفته‌اند. سوگند به جان‌های هراسانی که از خاک پارس باقی مانده‌اند و سوگند به امیدهایی که در چشم جنگجویان افتاده بر خاک خشک شدند. هر کدام از ما بازتابی از پرتوهای درخشان توییم.

نمی‌دانم ایرانشهر تا چند سال دیگر از خاکستر خود برخواهد خاست. نمی‌دانم تاریخ بار ما را به دوش خواهد کشید یا نه. فراموش خواهیم شد؟ با چه زبانی از ما یاد خواهند کرد؟ نمی‌دانم. تنها دوباره چشم به خاکت می‌دوزم.

خاک، خون را در خود می‌کشد.

و تو خوب سرخی لاله‌ها را می‌شناسی؛ زیرا هر لاله نشانی از خون یکی از فرزندانت است.

نگاه کن مادر دارد غروب می‌شود. دیگر رمقی ندارم تا برایت از نشدن‌ها گلایه کنم و شرمسار باشم. واپسین لحظات شاهنشاهی ساسانی است. این حقیقت چون سیلی بر صورتم کوفته شده و جای سرخش هنوز می‌سوزد. هرگاه پلک می‌بندم تا این همه پیکر افتاده و نیزه‌های شکسته را نبینم، میدان نبرد با تمام جزئیاتش پشت پلک‌هایم جان می‌گیرد. و من...

تنها اهورامزدا را پاس میدارم که قرار نیست شاهد طلوع خورشید در سرزمینم باشم. جایی که ازین پس سیطره حکومت سیاه پوشان بیگانه را بر خود خواهد دید.

به یاد تمام خون‌هایی که ریخته شد. به یاد سردار پیروزان . به یاد مردانی که ایستادند و جنگیدند و در نهایت جوانمردانه افتادند.

چشم بر هم می‌گذارم. خاک پاکت مرا در آغوش می‌گیرد. و در این آغوش، بیش از هر زمان دیگری آرامم. شاید این پایان من باشد. اما تو را می‌شناسم، ایران...

تو بارها زخم خورده‌ای و باز برخاسته‌ای.

اگر روزی نامی از ما باقی بماند، اگر روزی کسی این خاک را با عشق در مشت بگیرد و به یاد فرزندان از دست‌رفته‌ات اشک بریزد، آن روز ما نمرده‌ایم. زیرا هر کس غم تو را در سینه داشته باشد، خود، ایران است. و من در واپسین دم، همصدا با آیندگانت زمزمه می‌کنم:

رهایی نیابم سرانجام از این

خوشا باد نوشین ایران‌زمین

- پرنیان پاکنهاد

ایرانداستانشعرداستان کوتاهادبیات
۲
۰
parnian
parnian
فرصت برای حرف مهیاست، بعد تو، ناگفته‌های مانده در عمق گلو کجاست؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید