ویرگول
ورودثبت نام
parsax x
parsax xایده‌پرداز الگوریتم؛ دنبال راه‌حل‌های خلاق برای مسائل پیچیده‌ام. عاشق منطق، داده و ساختن چیزایی که واقعاً کار می‌کنن.
parsax x
parsax x
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

داستان عشقی که مثل ستاره پشت ابر موند

بعضی وقتا عشق، یه بار سنگین می‌شینه رو دلت.

می‌خوای داد بزنی، فریاد بکشی که "دوستت دارم"، اما فقط دهنتو می‌بندی، نفس عمیق می‌کشی و بغضتو قورت می‌دی.

واقعاً دوستت داشتم... از ته دل، ولی هیچ‌وقت نتونستم بگم.

شاید دنیا آماده نبود، شاید تو اصلاً نمی‌خواستی بشنوی، شاید خودم هزار جور ترس داشتم که اگه بگم همه چی دود بشه بره هوا .

یا شاید... فقط فکر می‌کردم کمم، کافی نیستم برات.

از دور نگاهت می‌کردم، لبخندت که می‌زدی دلم آب می‌شد، اما فقط یه "سلام" خشک می‌گفتم و می‌رفتم که بیشتر اذیت نشی.

شبا با یادت چشمامو می‌بستم، صبحا با فکرت بیدار می‌شدم، ولی جرأت نکردم بگم تو همه دنیای من بودی.

این دوست داشتنم مونده پشت ابر، مثل ستاره‌ای که نورش هست ولی هیچ‌کس نمی‌بینه. یه بغض عمیق که هر لحظه می‌خواد نفسمو بگیره.

کاش یه روزی، بدون این همه "شاید" و ترس، می‌تونستم روبه‌روت وایستم و بگم:

تو همون کسی بودی که آروم آروم قلبمو دزدیده بود، بدون اینکه حتی خودت بفهمی.

کنارت مثل یه شبح می‌اومدم و می‌رفتم... رد می‌شدم از زندگیت، اما تو هیچ‌وقت نفهمیدی.

و حالا می‌دونم... معمولاً این عشق پنهون، بی‌سرانجام می‌مونه. حتی اگه می‌گفتم، شاید بازم همین می‌شد.

پس این حس تو دلم می‌مونه، آروم، ساکت، ولی زنده... و من فقط سعی می‌کنم باهاش زندگی کنم.

Parsa

داستانروایتدلنوشتهعشقرابطه
۲۰
۴۷
parsax x
parsax x
ایده‌پرداز الگوریتم؛ دنبال راه‌حل‌های خلاق برای مسائل پیچیده‌ام. عاشق منطق، داده و ساختن چیزایی که واقعاً کار می‌کنن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید