
تا مغز استخوانم میسوزد.
تمام پوست تنم از سرما زخم خورده است.
نوک انگشتهایم دیگر نمیتوانند چیزی را بگیرند، دیگر نمیتوانند چیزی را حس کنند.
پاهایم تماماً بیحساند، نه میتوانم راه بروم و نه حتی یکجا بنشینم و کِز کنم.
صورتم از هجوم وحشیانهی این باد و برف آتش گرفتهاست اما نای دم زدن ندارم؛ صدایم درنمیآید!
من حتی از درون نیز، خود را پس میزنم.
من در وجود خود، حرکتِ خون را حس میکنم؛ یک حرارت و نبض شدید در من هست که نمیتواند بروز کند، نمیتواند به بیرون بجهد و زنده شود.
سرما، سرما.
سرما، سلاح خاموشی است که در سکوت میدَرَد، میشکافد و میسوزاند.
اگر دیر بنجبی، به مرگ بدل شدهای.
سرما را نباید دستکم گرفت؛ صبور است و وحشی.
هنوز زندهام و نشستهام.
توانی برای حرکت پاهایم نیست.
من یک انسان زندهام و از ابتداییترین علائم حیات من، دیدن و تماشا کردن است.
چشمهایم با نهایت توان تلاش میکنند که گشوده بمانند، حتی اگر سرما این را نخواهد.
من هستم، پس میبینم.
افق را میبینم؛ یک روزنهی رقیقِ نور در پس این سپاه برف و کوران.
اگر دیر بجنبد، به مرگ بدل شدهام.
من بر لبهایم جاری شدهام.
من حتی از درون نیز پس میزنم.
آنچه را که من بودم، به بیرون میجهد؛ آن قطراتِ سرخِ حیات، روان شدهاند.
حالا لبهایم گرم است؛ حالا خودم را در جهان بیرون حس میکنم.
از ابتداییترین علائم حیات من، چشیدن است؛ طعم این بروزِ مرگآور را میتوانم بچشم.
اگر دیر بجنبم، به مرگ بدل شدهام.
سرما، دستها و پاهایم را گرفت؛ به اسارت برد.
کمکم گوشهایم نیز از کار خواهند افتاد.
من هنوز آن امیدی هستم که تیغِ این یخبندانِ آبیرنگ، نتوانست در من نفوذ کند؛
آیا نتوانست من را بدَرَد؟!
هر لحظه که میگذرد، بیشتر جاری میشوم.
اکنون میتوانم با تنها علامت حیاتی که از من ماندهاست، خودم را ببینم.
برف زیر زانوهایم آتش گرفتهاست؛
قرمز، قرمز؛
هنوز من هستم و دیگر آبی نیست؛ قرمز است.
من در جهانم جاری شدم و اکنون هیچ شکافی میان ما نیست.
تفاوتی ندارد حتی اگر دیر بجنبد؛
اکنون خون است که یخ را نشانه رفتهاست.
یخ در زیر سایهی من ذوب میشود.
خون، جلوتر و جلوتر میتازد،
و من تحقق یافتهام.