
این متن از ایدهای که گنجشک در کلماتش به من گفت، زادهشد. ازش ممنونم
به یاد میآورم زمانی را که غوطهور در آب حیات بودم،
وابستگیای از جنس امنیت و آرامشِ خیال مرا در آغوش گرفته بود.
من به عنوان بدن خویش، تنها دغدغهی پرورشیافتن و رشدکردن را داشتم.
همه چیز برایم در سکوتی مبهم و زیبا جریان داشت
و من در کنار طناب خود، روزگار خوشی را سپری میکردم؛
طنابی که مرا به زندگی پیوند زدهبود.
سپس چشم گشودم و دیدم؛
این آغاز همه چیز بود.
من هنوز دلم در گروِ آن دوران خام و درخشان مانده بود.
توانایی ادراک حسی، با گذشت زمان بیشتر در من نهادینه میشد و با بیرحمیِ هراسآوری مرا به بیرون وصل میکرد.
من داشتم بیشتر مستقل میشدم،
به عنوان یک "من"،
به عنوان یک وجود جداافتاده و مرزبندی شده با تن.
دیگر تنها یک منبع مقدس برای تغذیهشدن نداشتم؛
من به چیزهای بسیاری برای حیات چسبیدهبودم!
چشمهایم باز شدند و دیدم آنچه را که انسان بر سر انسان میآورد؛
هستی را همچون یک ضرورت دریافتم،
بهشکلی دردناک محکوم به پنهانکردن خود شدم
و بیآنکه پاسخی وجود داشتهباشد، در انبوهی از اندوه فرو بردهشدم.
به یادت بیاور پرسشهایی که گلویت را فشردند؛
معصومیتی که داشت از دست میرفت
و رنجهایی که با مغلوب شدن در برابرشان، میتوانستی آنها را بیاموزی!
من همچنان در کنار طناب خود به سر میبردم؛
میدانی، دوستِ انسانِ من،
هرکس طناب مخصوص خویش را دارد، هرآنچه که تو را به علت حیات خویش متصل میکند.
و شاید چیزی که میتواند شکل و کیفیت زیستن ما را تعیین کند، آن نگاهی است که به طناب خود داریم.
معصومیتِ ناآگاهی آرام آرام جای خود را به خشم تقابل با جهان داد.
من به دنبال اثبات وجود خود بودم و این حقیقت جز با به بند کشیدن جهانِ مقابل ممکن نبود.
از این پس، به دنبال انکار هستی بودم،
انکار مفاهیم و هرآنچه که میتوانست به ادامهیافتن، نفس و فرصت بدهد.
با گوشهچشمی که به هستیِ بهظاهر ناتوان داشتم، معانی را نیز برایخود و درخود خفه میکردم.
یک نبرد میان بودن و نبودن؛ حالا مسئله همین بود!
مسئله مرگ و زندگی معنا،
مسئله ارباب و بندگی!
من طناب را میکشیدم؛
محکم و قوی،
با آخرین توان.
میخواستم سنگینی و شکوه را به سمت خود بیاورم.
میخواستم "منِ" خود را پررنگتر کنم.
طناب را دور دستانم حلقهکردم،
زخم میزد،
پوست را میشکافد و فرو میرفت.
آنچه برایم اهمیت داشت، حک کردنِ حضورم در حافظهی جهان بود؛
من پس از آن همه مواجهه با وحشت و پوچی، نمیخواستم خودم را به یکی از آنها تبدیل کنم.
هرچه که میکردم، هستی نیز میکرد.
هرچه محکمتر میکشیدم، محکمتر کشیده میشدم.
نفس هایم به شماره افتادهبود، دست هایم غرق خون بود.
من کشته بودمش، من پیروز شده بودم، توانستم او را از پای درآورم.
و سپس افتادم...
روی خاک،
روی ویرانهی چیزی که ساخته بودم.
خون ،
از من،
رفته بود...
آنکه داشت خودش را از دست میداد؛
من بودم.
وضعیتی را به یاد بیاور که انسانی با زخمی عمیق، با طنابی قطور از درخت آویزان باشد،
معلق میان آسمان و زمین،
وارونه آویخته باشد.
طناب باید در دستانت تاب بخورد،
برقصد،
باید الیاف و تاروپودش را لمس کنی.
شاید هر آنچه که هست، هست و باید در آن حل شد.
من هم طناب بودم، هم هستی و هم خویش!
بگذار وارونگی تو را نجات دهد.