
صفحهی امروز برایم کم است؛ من حتی به جای تو نیز حرفهای بسیار دارم.
این روزها درگیر نوع دیگری از غم شدهام.
از اینجای زندگی به بعد، با گونهای دیگر از اندوه زندگی میکنم؛
نه از آن غمهایی که چون تیغی بر رگ مینشیند، تمام خونِ وجودت را میکِشد و در زمانی کوتاه نفست را به شماره میاندازند.
بلکه از آن غمهایی که به کمخونی میماند؛
زنده خواهی ماند، اما از بیانگیزگی، بیرمقی، خستگی و خاکستری دیدن جهان رنج خواهی برد.
از آن غمهایی که آدم صرفاً در جلد خویش زنده است.
چگونه برایت توصیف کنم تا گرفتار ناباوریات نشوم؟
چگونه برایت شرح دهم تا مرا دستکم نگیری و تجربهام را به تقلیدها و تلقینهای کلیشهای تقلیل ندهی؟
من تشنهی شنیده شدنم؛ تشنهی آنکه از جانب تو جدی گرفته شوم.
میخواهم برایت بگویم که حقیقتاً به جای همهی شما تجربه کردهام؛
لحظهها را زیستهام، بارها در ذهن خود بازآفریدهام و دردشان را کشیدهام.
برای تویی که استحقاقت بیش از اینها بوده است، غصه خوردهام؛
من برای ناکامیِ آدمی اندوه کشیدهام.
من برای تو که قربانیِ بیعدالتیِ هستی بودهای گریستهام،
و به جای تو وحشت کردهام؛
از آنچه جهان، بالقوه میتواند بر سر یک انسان بیاورد رنج کشیدهام.
و اکنون نیز از سمت تو در حال رنج کشیدنم؛
از سوی تویی که سراپا برایت چشم بودم و دیده نشدم.
من در جبران کردنِ رنجهایت شکست خوردم.
شکست خوردم در آنکه بتوانم لحظهای را، احساسی را، یا انسانی را برایت جبران کنم.
من حتی دیگر نمیتوانم جبرانِ خویشتن باشم؛ گویی در عصری غمزده، باد مرا با خود برده است.
رنج میکشم و دیگر صدایی از من برنمیآید.
کاش این غصه مرا از کارهایم بازمیداشت.
من از اینکه هنوز به زندگیام میرسم رنج میکشم؛
من از اینکه نمیتوانم همانند گذشته به زندگیام برسم نیز رنج میبرم!
این گَردِ بزرگسالی دیگر تنها بر چهرهام نیست؛ به درون ریههایم نفوذ کرده است.
من دیگر نمیتوانم مانند کسی زندگی کنم که در هجوم گردوغبار گرفتار شده و پیوسته سرفه میکند.
من دارم شکل دیگری از زیستن را میآموزم؛
دارم زندگی کردن به سبک یک سیگاری را یاد میگیرم.
پنجشنبه، 17ام مهر 1404
موسیقی: Remorse - Avalon