
باران همانطور آرام میبارید، انگار دنیا هم حوصلهی گریهی بلند نداشت.
ایستگاه قطار خلوت بود؛ آن خلوتی که صدا را میبلعد.
دختر روی نیمکت نشسته بود و به ریلها نگاه میکرد.
سه روز بود نخوابیده بود.
سه روز بود که یک جمله مثل تیغ در سرش میچرخید:
«قطار واژگون شد… هیچ بازماندهای گزارش نشده.»
اول باور نکرده بود.
دومین بار که شنید، خندیده بود.
سومین بار… فقط ساکت مانده بود.
همه میگفتند باید بپذیرد.
اما چطور میشود قول کسی را دفن کرد؟
روز چهارم، مردی با کت بارانی خاکستری درِ خانهشان را زد.
کارمند بخش بررسی حادثه بود.
چهرهاش آنقدر خسته بود که انگار خودش هم از آن قطار بیرون نیامده.
گفت:
«ما… بین وسایل… اینو پیدا کردیم.»
یک پاکت خیس.
نام او رویش نوشته شده بود.
با همان دستخطی که میشناخت.
دختر اول پاکت را نگرفت.
دستهایش بالا نمیآمدند.
انگار اگر میگرفت… یعنی واقعاً دیگر برنمیگردد.
بالاخره پاکت را گرفت.
کاغذ سرد بود.
خیلی سرد.
در را بست.
به دیوار تکیه داد.
آرام روی زمین نشست.
چند دقیقه فقط به اسم خودش روی پاکت نگاه کرد.
با انگشت روی حروف کشید.
مثل لمس کردن آخرین چیزی که از یک آدم باقی مانده.
بعد… بازش کرد.
کاغذ داخلش چروک و لکهدار بود.
بعضی جاها جوهر پخش شده بود.
اما هنوز میشد خواند.
و نامه اینطور شروع میشد:
«اگه این نامه به دستت رسید… یعنی من نتونستم برگردم.
میدونم از این جمله بدت میاد. از خداحافظی بدت میاد.
منم ازش متنفرم.
ولی قطار داره میلرزه… و من میترسم وقت کم باشه.»
دختر نفسش را حبس کرد.
چشمهایش تار شد، اما ادامه داد.
«الان همهچی به هم ریخته. چراغها خاموش شدن.
آدما دارن اسم عزیزاشونو صدا میزنن.
منم اسم تو رو زیر لب میگم.
نه برای کمک…
فقط چون نمیخوام آخرین کلمهای که میگم، اسم تو نباشه.»
«قول داده بودم برگردم.
میدونم… قول دادم.
از همهچیز بیشتر ناراحتم که نتونستم سر قولم بمونم.
تو همیشه میگفتی بدقولی رو نمیبخشی.
میترسم این یکی رو هم نبخشی.»
اشک از چانهی دختر چکید روی کاغذ.
لکهی تازهای کنار لکههای قدیمی.
«اگه فردا اومدی ایستگاه و من نبودم…
لطفاً قهر نکن.
من راهو گم نکردم.
فقط… زمان من تموم شد.»
«یه خواهش دارم.
منتظرم نمون.
میدونم میمونی. تو همیشه لجبازی.
ولی این بار… نکن.
زندگی کن.
بلند بخند.
حتی اگه یه روز یکی دیگه کنارت نشست… ناراحت نمیشم.
فقط یه چیز رو نگه دار:
اون روزی که گفتی “زود برگرد”، من واقعاً میخواستم برگردم.»
دست دختر میلرزید.
اما هنوز به آخر نرسیده بود.
«قطار داره…»
(اینجای جمله پخش شده بود)
«اگه ترسیدی… آسمونو نگاه کن.
من همیشه از ستارهای که نزدیک ماهه خوشم میومد.
از امشب، اون مال تو.
هر وقت دلت گرفت… بهش نگاه کن.
فکر کن دارم بهت میگم:
من هنوز اینجام.»
«ببخش که قولمو شکستم.
ببخش که خداحافظی نکردم.
ببخش که نمیتونم برگردم و ببینمت که اخم کردی.»
«دوستت دارم.
بیشتر از همهی روزهایی که قرار بود با هم داشته باشیم.
بیشتر از همهی فرداهایی که ازمون گرفته شد.»
«اگه یه روز خندیدی…
اگه یه روز دوباره خوشحال شدی…
بدون من اون لحظه رو از هرجای دنیا که باشم، میبینم
و خیالم راحت میشه
که آخرین فکری که باهاش مردم
تو نبودی که گریه میکنی.»
«خداحافظ نه…
فقط…
دیر میبینمت.»
نامه تمام میشد.
امضا داشت.
با همان دستخطی که همیشه آخر پیامهایش مینوشت.
کاغذ از دست دختر افتاد روی زمین.
هیچ صدایی در خانه نبود.
هیچچیز.
فقط او بود
و جملهای که مثل خنجر در سینهاش مانده بود:
«منتظرم نمون.»
اما فردای آن روز،
دختر دوباره به ایستگاه رفت.
و روز بعد.
و روز بعد.
هر بار نامه را با خودش میبرد.
هر بار همان نیمکت.
همان ساعت.
سالها گذشت.
موهایش بلندتر شد.
چشمهایش خستهتر.
اما هر وقت باران میآمد،
نامه را باز میکرد
و زیر لب میگفت:
«دیدی؟ باز هم اومدم.»
شبها به آسمان نگاه میکرد.
به همان ستاره کنار ماه.
و هر بار آرام زمزمه میکرد:
«گفتی منتظرت نمونم…
ولی من هیچوقت توی قول دادن به تو خوب نبودم.
من همیشه بدقول بودم…
جز در این یکی.»
و سالها بعد،
وقتی نیمکت ایستگاه را عوض کردند،
کارگری دختری را دید
که هنوز همانجا نشسته بود
و کاغذی کهنه را در دست داشت
و با لبخندی خسته به ریلها نگاه میکرد.
لبخندی که
بیشتر از هر گریهای
غم داشت. 🖤