یک سال گذشت... غمگینم. به اندازهی اندوه موسیقی Mon Amour... یا حتی نسخهی عربی اون که سوزناکتره. Li - Beirut. کاری جز خوابیدن ازم بر نمیآد. تقریباً موفق شدی در همهی ابعاد فلجم کنی. نشستم آخرین وُیسهای باقیموندهت رو گوش کردم. با خودم تصور کردم که هستی. عصر خواب دیدم خونهی شما طبقهی بالام. اتفاق افتاده بود و من و پریسا بالا بودیم. دوش گرفته بودم و مامانت برای صبحانه صدا میکردن. همون آخرین صبحانهای که قسمتت نشد. تو خواب رفته بودی و این یعنی شاید علیرغم اصرارم به انکار دارم در ناخودآگاهم میپذیرم؟ یادمه میگفتی تو هم بدتر از من خیلی تنهایی. تو این تنهایی رو دیده بودی و تازه اون موقع هنوز دورم انقدر خلوت نبود. روزهایی میشه که منتظرم تا تلفنم زنگ بخوره و کسی حالم رو بپرسه یا عصری کسی ازم بخواد با هم یه دوری بزنیم. میدونی که همهچیز رو با خودت بردی؟ من دیگه اون آدم قبل نیستم و از ترس تنهایی اعتماد به نفسم رو تو همهچیز از دست دادم. تو نیستی که با دلیل و برهان به من ثابت کنی که اشتباه میکنم و روحیهی از دسترفتهم رو برگردونی. فکر میکنم به جد احتیاج به کمک دارم. ادامهی این وضعیت به این شکل تقربیاً غیرممکنه... هیچکاری ازم برنمیآد و روزها رو در اوج بطالت شب میکنم. اضطرابم بالاست و یخ زدهام...