ویرگول
ورودثبت نام
XO Aria
XO AriaDev...
XO Aria
XO Aria
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

دختری که با هر بوسه جوان‌تر می‌شد #1

دختری که با هر بوسه جوان‌تر می‌شد
دختری که با هر بوسه جوان‌تر می‌شد

سال‌هایی که از بوسه‌ها ساخته شدن

هیچ‌کس دقیق نمی‌دونست دختر چند سالشه.
نه به این خاطر که شناسنامه نداشت،
بلکه چون صورتش به عددها وفادار نبود.

تو عکس‌های قدیمی، همون چشم‌ها بود، همون لبخند.
فقط لباس‌ها عوض می‌شدن.
سال‌ها می‌گذشت و اون،
مثل جمله‌ای که هیچ‌وقت ویرایش نشده، همون‌طوری مونده بود.

اولین بار نفرین رو وقتی فهمید که هشت سالش بود.
پدرش شب‌ها کنارش می‌نشست، براش قصه می‌گفت و پیشونیش رو می‌بوسید.
مادر نداشت؛
و پدر، تنها نقطه‌ی گرمی بود که دنیا براش نگه داشته بود.

یه زمستون، پدر مریض شد.
نه اون‌قدر که بمیره،
اما اون‌قدر که یه‌هو پیر بشه.
موهاش تو چند ماه سفید شد،
دست‌هاش لرزید
و نگاهش، انگار از یه جای خیلی دور برگشته باشه.

دکترها چیزی نفهمیدن.
گفتن «استرس»، گفتن «سن».
اما دختر می‌دونست.
چون خودش، همون زمستون،
نه ساله شد…
بی‌این‌که تولدی گرفته باشه.

بعدها فهمید قانونش ساده‌ست، بی‌رحمه و اهلِ معامله نیست:
اگه کسی واقعاً دوستش داشته باشه
و با همون عشق ببوسدش،
زمان راهش رو کج می‌کنه.
یه سال از زندگیِ اون آدم
میاد می‌شینه روی صورتِ اون.

نه هر بوسه‌ای.
نه هر علاقه‌ای.
فقط عشقِ واقعی؛
همون چیزی که آدما معمولاً با جونشون می‌دن.

پدر دیگه اونو نبوسید.
نه از ترس،
از فهم.
و یه‌کم بعد، رفت.

دختر بزرگ شد—
نه روی صورتش،
روی تصمیم‌هاش.

یاد گرفت فاصله یعنی نجات.
یاد گرفت دوست‌داشتن، اگه کامل بشه، خطرناکه.
یاد گرفت همیشه یه قدم عقب‌تر وایسه.

تا پسر اومد.

پسر آدم خاصی نبود.
تو جمع گم می‌شد،
اما وقتی گوش می‌داد، انگار دنیا رو جمع می‌کرد تو سکوتش.
نه زود عاشق می‌شد، نه بلند حرف می‌زد.

اولین بار که دختر رو دید،
فکر نکرد «چقدر خوشگله».
فقط با خودش گفت:
«چرا انگار همیشه همین‌طوری بوده؟»

رابطه‌شون یواش جلو رفت.
نه چون پسر عجله نداشت،
چون دختر عمداً ترمز می‌کرد.
نگاه، بی‌لمس.
دست، بی‌موندن.
لبخند، بی‌قول.

پسر اول فکر کرد این احتیاط از ترسِ معمولیه.
بعد فهمید ترسی که اسم نداره،
از همه خطرناک‌تره.

شب بوسه،
دختر دیرتر از همیشه خداحافظی کرد.
انگار یه چیزی تو دلش داشت تصمیم می‌گرفت.

وقتی لب‌هاشون خورد به هم،
پسر فقط یه چیز فهمید:
سردی.
نه سردیِ بی‌احساسی؛
سردیِ چیزی که از زمان جا مونده.

یه ثانیه بیشتر طول نکشید.
ولی همون یه ثانیه،
برای زمان کافی بود.

روز بعد، پسر اولین ترک رو دید.
نه روی خودش،
روی اون.

دختر جوون‌تر شده بود.
واضح نبود،
ولی واقعی بود.

وقتی پرسید،
دختر دروغ نگفت.
فقط همه‌چیز رو هم نگفت.

حقیقت رو کم‌کم گفت.
مثل کسی که می‌دونه دونستن خودش یه جور زخمه.

از اونایی گفت که نیومدن.
از اونایی که اومدن و زود پیر شدن.
از مردی که هنوز زنده‌ست،
اما وقتی می‌بینتش،
به چشم‌هاش نگاه نمی‌کنه.

پسر گوش داد.
و یه‌جایی تو دلش آروم شکست.

حالا می‌دونست:
اگه بمونه،
اگه دوست بداره،
اگه ببوسه—
اون جوون‌تر می‌شه
و خودش…
شاید نمیره،
اما دیگه همون آدم سابق نمی‌مونه.

عشق، این‌جا معامله نبود.
یه جور دزدیده‌شدن بود.

شب بعد، پسر جلوی خونه‌ی دختر وایساد.
نه برای بوسه.
برای تصمیم.

دختر گفت:
«می‌تونی بری.
این تنها کاریه که نجاتمون می‌ده.»

پسر گفت:
«یا شاید تنها کاریه که همه‌چی رو نصفه‌نیمه ول می‌کنه.»

باد بینشون رد شد.
زمان داشت گوش می‌داد.

پسر یه قدم جلو اومد.
نه اون‌قدر که ببوسه،
نه اون‌قدر که بره.

و درست همون‌جا،
تو فاصله‌ای که هنوز اسم نداشت،
داستان وایساد.

نه چون تموم شد—
چون آینده
منتظر یه انتخاب دیگه‌ست.

دخترپسرداستانعاشقانهرمان
۸
۰
XO Aria
XO Aria
Dev...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید