ویرگول
ورودثبت نام
منوچهر
منوچهر
منوچهر
منوچهر
خواندن ۸ دقیقه·۱ ماه پیش

اسیر آرزو

داستانک ۴۲- مشهد- سال ۲۰۲۸

به من بگو چه آرزویی داری؟! هرچند نیازی نیست بپرسم. خودت تا مرا می‌بینی، شروع می‌کنی. و من همیشه دوست دارم خواسته‌هایت را بشنوم. دنبال چه می‌گردی؟ من؟! امروز با من باش. از آغاز، از همان بیداری روی تشک سامان.

هرچند فردا شاید متفاوت باشد. آخر چیزهای ثابت در این دنیای خاکی کمیاب‌اند. حتی اگر تغییری به چشم نیآید یا در زمان حل شود. مثل همین ترک سقف که هر صبح می‌بینمش.

ننه‌سلطان از مطبخ صدا زد: «سامان... چایت سرد شد. بیا ببر.» بدنم امروز سنگین است اما برخاستم. چای را برداشتم و برگشتم به اتاقم. چای دارچین بود. من عاشق این بوهای زمینی هستم، هل، دارچین، برگاموت.

یاد گرفتم به دوقلوها کمتر توجه کنم. به ویژه وقتی ابزار به دست دارند. مثلا الان که سهیل پنکه را کوبید زمین و سهند با پیچ‌گوشتی سرش را خاراند. بچه‌های ریش‌داری که جز خرابکاری هنری ندارند.

حکیمی در اینستاگرام می‌گفت خانه فقط برای خوابیدن است. پس صبحانه را می‌روم تا در قهوه‌خانه‌ی نزدیک حرم بخورم. میز گوشه‌ی راست، روبه‌روی در. که پشتم به دیوار است. قهوه‌چی پسر جوانی بود با چشم‌هایی خسته. تا مرا دید، چیزی توی گلویش گیر کرد. این واکنش همیشگیست. من مغناطیس مردمم. قفل زبانشان با دیدن من باز می‌شود. ولی این پسر هنوز یک ترس کوچک ته دلش دارد. زمانش که برسد او هم آرزویش را خواهد گفت. پس گفتم: «مثل همیشه.» رفت و املتی با نان سنگک داغ آورد.

لختی گذشت و زن میانسالی وارد شد با چشم‌هایی قرمز. محبوبه خانم آشنای ننه بود. تا مرا دید آمد و نشست و شروع کرد به سخن گفتن. از اینکه پسرش را جواب کردند، از غم، از آرزوهایش. به زن گفتم: «قسمت هرکس هرچه باشد همان خیر است.» مکث کردم: «منظورت چیست، می‌گویی دوست نداری مردن پسرت را ببینی؟» چشم‌هایش گرد شد. انگار تازه فهمیده بود آرزویش برای پسرش نیست. برای خودش است. گفت: «آره. منظورم همین است. آرزو می‌کنم قبل از مرگ پسرم، خودم بمیرم.»

لبخند زدم. همیشه صراحت و شجاعت را دوست دارم. آرزویش را شنیدم و لبخند زدم. چای دوم را سفارش دادم. زن رفت بیرون و بخار نازک چای در نور صبح می‌رقصید.

کمی بعد صدایی بلند شد انگار یک ماشین در خیابان به کسی زده. من چایم را نوشیدم.

ظهر، در کوچه‌های اطراف حرم می‌چرخیدم. جوانکی پیدایش شد. مرا چسبید که فرشاد است از بچه‌های پادگان، رفیق قدیمی سامان. چشم‌هایش برق می‌زد. گفت یک « بار سنگین » دارد، همیشه روی سامان حساب می‌کرده و امروز به کمک نیاز دارد. نگاهش کردم. چشم‌هایش را خواندم. درونش را می‌دیدم. به نظرم خطرناک نبود. فقط… خوشمزه بود. شاید چالش امروز تا غروب همین باشد.

رفتیم، از پشت حجره‌هایی که نمی‌دانستم اصلا وجود دارند تا به زیرزمین نموری رسیدیم. بوی سیگار، عرق و ترس می‌داد. چند نفر دور یک میز بودند با کیفی چرمی و اسلحه. ناصر، رئیس بود و کمال، معتادی با چشم‌هایی قرمز. نگاه ناصر بین من و فرشاد می‌چرخید، آهسته اسلحه را از روی میز برداشت: « فرشاد... این کیست؟ چرا این‌طوری نگاه می‌کند؟! »

فرشاد گفت: « این دوستم سامان است. یک کمی فرق دارد… سامان… بگو سلام. » از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. می‌خواستم گردنش را بشکنم. اما تنها در سکوت، نفس عمیقی کشیدم.

مرد لاغری از پشت سر، که گویی به ناگاه از تاریکی بیرون خزیده باشد، آرام گفت: « فرق دارد؟ فرشاد... من این را نمی‌شناسم. اما یک طوری هست... با این دوستت راحت نیستم. »

کمال که کاملا دگرگون بود، با همان حال پراکنده، رو به من کرد و حرف عجیبی زد: « تو... تو آدم نیستی... تو چی هستی؟! » مردک لاغر گامی عقب رفت و به دیوار چسبید. ناصر به کمال نگریست در حالیکه شرم در چشمانش موج میزد. کمال اما، برخاست و آرام جلو آمد. بوی تند عرق و یک چیز شیمیایی می‌داد. مقابلم ایستاد، خیلی نزدیک. چشم در چشم که شدیم انگشتش را گذاشت روی سینه‌ام. از این لمس بدنم منقبض شد. انگار انگشتش را بر خاطره‌ای از اعماق وجود سامان فشرده بود. یک خاطره از لمسی که عادت داشت تحمل کند. « تو… من می‌بینمت… » انگشتش هنوز روی سینه‌ام بود و چشم‌های قرمزش خیره به من. اما داشت به جایی دیگر می‌نگریست، به یک خاطره. یا شاید هم به زخمی کهنه از خودش. دستش می‌لرزید. انگشتش آرام پایین آمد. می‌دیدم که چیزی دارد در او فرو می‌ریزد. کمال زانو زد روی زمین. گریه کنان گفت دختری دارد به اسم مریم. چهار ساله که زنش او را برده است. گفت آرزو دارد فقط یک بار ببیندش.

گوش می‌دادم، هرچند ذهنش آنقدر ناپایدار بود که حتی آرزویش هم از اعتبار شنیده شدن، خارج بود. در سکوت التماس کردنش را نگاه می‌کردم و تنها نفس عمیقی کشیدم. بقیه اما انگار چیز عجیبی فهمیده باشند. کمال را کشیدند کنار. ناصر بر سرش تشر زد: « کمال! تو توهم داری. هذیان می‌گویی. برخیز. برو صورتت را بشور. من باید با این... این سامان حرف بزنم. » و برگشت سمت من، با اسلحه‌ای در دست. « اسمت سامان هست… فرشاد گفت از بچه‌های پادگانش بودی. از سربازهای فرمانده… » مکث کرد. انگار داشت حرفش را مزه مزه می‌کرد. « ...فرمانده کیهان‌پور؟ همان که الان در آسایشگاه روانی بستریست؟ همان که می‌گویند یک سربازی را… » جمله‌اش را تمام نکرد. اما نگاهش را روی من قفل کرده بود. انگار دنبال یک نشانه‌ای می‌گشت. یک واکنش. زیرزمین ساکت شد. صدای نفس‌های بریده‌ی کمال که هنوز روی زمین پهن مانده بود، و چکّه‌های آب از جایی در تاریکی، ریتم آهنگ صحنه بود.

این جمله را که شنیدم، بی‌اختیار چشمانم را بستم. نفسم را حبس کردم. دست خودم نبود. یاد گرفتم این وقت‌ها باید ناخنم رو فرو کنم کف دستم و فقط نفس بکشم. قدری طول کشید تا دوباره برگشتم به زیرزمین. یک اسم گفت که وزنش مرا پرتاب کرده بود به دوردست‌هایی که نمی‌شناختم. حالم زیاد خوب نیست.

ناصر اسلحه را آهسته گذاشت روی میز. دستش می‌لرزید. نگاهش را از من ربود. آهسته گفت: « تو... تو همان سربازی که می‌گفتند. همان که فرمانده را… » جمله‌اش را تمام نکرد و عقب‌تر رفت.

مرد لاغر چاقویش را که انگار تا الان آماده در دست نگه داشته بود، انداخت. صدای برخورد فلز با سیمان در سکوت زیرزمین پیچید. دستش را گذاشت روی سینه‌اش. انگار چیزی را لمس می‌کرد، شاید حرز، شاید دعا، و زیر لب چیزی می‌خواند. سریع و بریده: « بسم‌الله... اعوذ برب الناس… »

رنگ همه حتی در آن تاریکی هم پریده به نظر می‌رسید.

ناصر گفت: « من... من کاری با تو ندارم. هر کس هستی. هر چیزی هستی. جنی هستی… » مکثی کرد و زیر لب زمزمه کرد: « بسم‌الله…بسم‌الله … » و دوباره بلند گفت: « فقط... فقط برو. برو و دیگر اینجا نیا. فرشاد... دیگر کسی را اینجا نیاور. تو هم فقط برو. »

حالت تهوع داشتم، از رد انگشت کمال، از خاطره‌ای که به یاد نداشتم ولی توی هوا ول بود. از هوای سنگین و بویناک زیرزمین. و از احساسات سامان که داشت از بدنش نشت می‌داد به من. رفتم بیرون. وسط کوچه ایستادم، رو به نور. آفتاب را روی پلک‌هایم حس می‌کردم. تنها چیزی که به یادم داشتم تولدم بود. من ایستاده متولد شدم. یک سال پیش، رو به خورشید صبحگاهی، با باد نرمی که گرداگردم می‌چرخید و نرم گرد و خاک را از اطرافم می‌زدود. شاید حیاط پادگان بود. دیگر خیلی یادم نیست.

ننه سلطان از بقالی برمی‌گشت. مرا دید. گفت: « سامان… این جاها چیکار می‌کردی؟ اینجا جای تو نیست. » لبخندی زد و کیسه‌ی خریدش را نشانم داد که ببین شکلات فندقی هم گرفتم. گفت: « ناهار خانه میآیی؟! عدس پلو داریم. » و راه افتاد. جلو رفتم و کیسه‌ای خرید را از دستش گرفتم. راه افتادیم سمت خانه. در راه دلم می‌خواست داد بزنم. گریه کنم. ولی بلد نبودم. نمی‌توانستم. من تنها وارث این دردم. دردی که نمی‌دانم از کجا آمده. بیصدا دنبال ننه رفتم.

خانه بوی عدس پلو می‌داد. ننه سفره انداخت. سهیل ماست را هل داد سمتم. گفت: « خوبی داداش؟ » گفتم: « خوبم. » بعد از یک هفته سکوت، اولین کلمه‌ام در این خانه یک دروغ بود.

ننه یک نبات زعفرانی گذاشت کنار بشقابم. گفت: « نبات بگذار دهنت. تلخی را می‌برد.»

پیشتر هم اینطور شده بودم‌. گاهی از یک لمس بی‌اجازه، گاهی از شنیدن یک بو، از یک صدا‌. و بعد غم سامان میآمد توی دل من. حرف گوش کن و مطیع هم می‌شدم. از این حال خودم بیزارم ولی همچون وسوسه‌ای نرمش ناپذیر مرا می‌بلعد. اما ننه این وقت‌ها بیشتر دوستم دارد. شاید چون شبیه‌ترین نسخه به سامان می‌شوم.

باید غذا می‌خوردم. باید خودم را جمع و جور می‌کردم. پس پنج چیز دیدم، سهیل، سهند، ننه، سفره، بشقاب عدس‌پلو... چهار چیز شنیدم… سه چیز لمس کردم... دو چیز بو کردم، بوی دارچین و زعفران عدس‌پلو... یک چیز هم مزه کردم، همین نبات زعفرانی که ته دهانم مانده بود.

دختر بچه‌ای در پارک این را یادم داد. یک روز که اینطور شده بودم. به جای اینکه از من بترسد مثل تمام بچه‌ها، آمد جلو و گفت: « آقا چرا می‌لرزی؟ این کار را بکن. »

غذا خوردم. خوشمزه بود. عدس‌پلو با کشمش و خلال بادام. انرژی‌ام که برگردد دوباره بهتر می‌شوم. اما بدنم درد می‌کند، دست‌ها، پشت، انگار الان کسی مرا با میله کوبیده باشد. تراوش سمی دردهای سامان است و من فقط باید تحمل کنم تا تمام شود.

رفتم توی اتاق. افتادم روی تخت. بدنم را فشار دادم به تشک.

بالاخره خواب می‌آید. سنگین. مثل خاکی که روی تابوت می‌ریزند. فردا هم می‌آید. دوباره صبح می‌شود. برمی‌گردم به خودم. دوباره راه می‌افتم توی شهر. چند نفر دیگر آرزو می‌کنند و من می‌شنوم. شاید هم فردا همدیگر را دیدیم. آخر من همیشه دوست دارم خواسته‌هایت را بشنوم. و تو هم اسیر این آرزوهایی…

[هر تشابه اسمی کاملا اتفاقی هست. باید یک اسمی میدادم به کاراکترها.]

فانتزیدارک فانتزیداستانکدیستوپیاافسانه
۲
۰
منوچهر
منوچهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید