ویرگول
ورودثبت نام
منوچهر
منوچهر
منوچهر
منوچهر
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

تولد

داستانک ۵۴. جایی در زمانی گمشده

موهای نرم فندقی‌اش با نسیم صورتم را نوازش می‌کرد. کنارش لمیده بودم. لبخند شرینش همچون نبات در فنجان دلم حل می‌شد. بوی سبزه‌های تازه در مشامم می‌پیچید و قلقلک خنک زمین نمدار در پهلوهایم. با طرّه‌ایی از گیسوان بلندش بازی می‌کردم. ناگاه غرش ابرهای تیره از شرق برخاست. گفت: نمی‌خواهی بیدار شوی؟! و روی چرخاند تا طوفان را بنگرد. بلند شدم... اما... من کجا هستم. اینجا کجاست... بی‌کرانگیِ مطلق آسمانی پهناور گرداگردم است، روشن و سرخِ مسی. گویی آتش جنگی طولانی هنوز در لایه‌هایش زبانه می‌کشد.

از افقِ شرقی، غرش بلندی میآید؛ در شکافِ تیرآهن‌های به هم تنیده دسته‌ای پهپاد را دیدم که با سرعت به غرب می‌رفتند.

اطرافم را می‌نگرم. در گوشه‌ای از اسکلتِ درهم‌پیچیده‌ی تیرآهن‌های غول‌آسا، روی کف بتنیِ یک برجِ نیمه‌ویران نشسته‌ام؛ جایی در بالاترین طبقه، زیر بقایای سقفی فلزی که بیشترش ذوب شده. اما الان، یک سایبانِ محافظ است که مرا را از دیدِ آسمان پنهان می‌کند.

دستم را نگاه می‌کنم. خبری از آن حریر نرم و فندقی نیست. انگشتانم دور قبضه‌ی خنک اسلحه قفل شده. و چقدر سنگین است. زیادی سنگین.

چیزی مثل سرب، روی سینه‌ام افتاده که نمی‌دانم مالِ کیست. مالِ من است؟ از کجا آمده؟! دهانم تلخ و خشک است. مزه‌ی آهن دارد. اما... حس عجیبی دارم. انگار چیزی را گم کرده باشم. یک جای خالی گنگ دارد مرا می‌خورد. ناگاه صدایی در گوشم پیچید. توی کلاهم. صدایی بم و خش دار: « کجایی؟! خوابت برده؟... آماده باش... هدف دارد نزدیک می‌شود. »

پلک می‌زنم تا غبارِ خواب را از چشمانم بتکانم. در لنزِ اسلحه که می‌نگرم، افقِ مسی به رنگِ خاکستریِ سردی درآمده. جادوی دید حرارتیست.

در دوردست بخش بزرگی از آسمان شرق دگرگون شده، دسته‌ای از پهپادها پیرامون هسته‌ای بزرگ‌تر می‌چرخند؛ از این فاصله، بیشتر به اختاپوسی شناور در آسمان می‌ماند. هرچند با چشم دیده نمی‌شود. دو کیلومتر دورترند. دسته‌های پهپاد مثل بازوهای چرخنده‌ای در اطراف پهپاد بزرگ‌تر حرکت می‌کنند، گاهی منقبض می‌شوند و آسمان را شلاق می‌زنند.

نباید اشتباه کنم. نباید خطا بزنم. نفس عمیقی می‌کشم. به جای بوی چمن نمدار، بوی بتن کهنه و نم‌دیده با فلز زنگ زده در دماغم می‌نشیند. اما... من هنوز می‌توانم خنکی چمن را احساس کنم. انگار هنوز بخشی از من آنجاست، در درون آن رویا.

درنگ می‌کنم‌ تا به ۱۵۰۰متری برسند. نفس می‌کشم. شاید تیزی و سوز هوای این بالا، ذهنم را از گرمای آن رویا بشوید. ۴ ثانیه دم، ۴ ثانیه نگه دار، ۴ ثانیه بازدم و دوباره نگه دار.

لنز اسلحه‌ام روی سر اختاپوس قفل شد. سیستمِ هوشمندِ اسلحه محاسبات نهایی را نمایش می‌داد.

نفسم را بیرون دادم، نگه داشتم. انگشتم ماشه را لمس کرد. شلیک!

استخوانِ شانه‌ام را کوبید. درد مثل تیری تیز در بدنم خزید. این سلاح واقعا وحشیست. در کسری از ثانیه، دیدم که سر اختاپوس متلاشی شد. انفجاری که حالا با چشم هم می‌دیدمش. دسته‌های پهپاد هوشمند، مثل بازوهای قطع‌شده‌ی یک غول، در هوا معلق ماندند. ناباورانه خیره مانده‌ام. خودم هم باورم نمی‌شود. زدمش...

نفس راحتی کشیدم... می‌خواستم اسلحه را پایین بیاورم که مانیتورِ کوچکِ کلاهم قرمز شد. پهپادهای زیرشاخه... آن‌ها گیج نشدند... چرخیدند... روی این برج قفل کردند.

صدای بم فرمانده، دوباره در کلاهک پیچید. این‌بار دیگر نگران نبود. خونسرد گفت: « شلیکِ تمیزی بود سرباز. خطِ آتشِ اصلی را حفظ کردیم. »

تکیه دادم به بتنِ سرد. پهپادها داشتند آسمانِ بالای سرم را پر می‌کردند. صدایم به زحمت از گلو خارج شد: « پس پشتیبانی کجاست؟ راهِ برگشت... سیستمِ اختلالِ فرکانسِ من کار نمی‌کند. دارند می‌رسند. » پس از لختی سکوتِ سنگین، فرمانده گفت: « پشتیبانی‌ای در کار نیست سرباز. هرچند ماموریت آنها مختل شد اما بعد از شلیک... این پهپادها به سمت مهاجم حمله می‌کنند. راه فراری نیست... همیشه همینطور بوده. »

ناگاه جعبه‌ی ای‌ام‌پی اتمی همراهم فعال شد. روی سی ثانیه. نفسم را بیرون دادم و ناخودآگاه پوزخند زدم. حتی اگر از حمله‌ی پهپادها نمیرم از این جعبه‌ی مرگ حتما می‌میرم. مثل یک آهن‌ربا دسته‌های پهپاد را به سمتِ خودم کشانده‌ام. در سکوت، بالای سرم را نگریستم. همچون ابر سیاه طوفان بالای سرم چرخ می‌زدند و نزدیک‌تر می‌شدند. ناگاه مثل برگ‌های پاییزی فرو ریختند. صدای فرمانده در سرم پیچید: « ممنون سورنا... برای ما زمان خریدی. در دنیایی بهتر دوباره متولد شو... خوب زندگی کن. »

آخرین چیزی که دیدم، لنز سرخ پهپادی سیاه بود، رخ به رخ کلاهم... ثانیه شمار جعبه هم دیگر صفر شده... چشمانم را بستم. آه از آن لبخندش... که کنار آن موهای فندقی دوباره در دلم شکفت...

علمی تخیلیداستانکداستانهوش مصنوعیترسناک
۰
۰
منوچهر
منوچهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید