[پیشدرآمد اسیر آرزو. زمان ۲۰۲۷]
« سامان؟ » از پشت در صدایی مردانه و خشک آمد، زنگش به گوشم آشنا بود. اما از کجا؟! در باز شد، بیاجازهی من. مرد ناشناسی ایستاد برابرم. اما چیزی را در نگاهش میشناختم. « به نظر که سالم میآیی!! » گامی پیشتر آمد. نگاهی به سرتا پایم کرد. « باید صحبت کنیم. »
بیآنکه پلک بزند نگاهم میکرد. نفس عمیقی کشیدم. خشک و کوتاه: « چه میخواهی؟! از کجا مرا میشناسی؟! » خندید، کوتاه و تیز. یک گام پیشتر آمد. « جوابش را خودت باید پیدا کنی!... اما… » از پوشهی زیر بغلش عکسی بیرون کشید و گرفت برابر دیدگانم. دو پسر، دوقلو، کنار هم، در یک روستا برابر خانهای گلی ایستاده بودند. یک ضربه یا یک موج، انگار که خورد به صورتم و تا فرق سرم را پیمود. تکانم داد. ولی نمیدانستم چرا؟!
« سهند و سهیل یادت میآید؟! » مکثی کرد. « برادرانت… نکند دیگر برادر هم نداری؟! » لبخند سردی زد. چیزی درون سینهام تپید. سوخت بیآنکه اسمی داشته باشد. داشت همانطور عکسهای قدیمی را از پوشه بیرون میکشید، نشانم میداد، نام و نشانشان را میگفت. اسمهای ناشناس، ولی آشنا. چهرههای غریبه ولی… که دیگر خسته شدم. پوشه را گرفتم و به سینهاش فشردم. با صدای خشک و سردی گفتم: « بس است. حرفت را زدی!؟ برو میخواهم بخوابم. » و دستم را گرفتم به دستگیرهی در.
چشمانش گشاد شد و خندید. « آآآ… بالاخره…. » یک گام عقب رفت. « صبر کن. » با صدایی سردتر و آرامتر « کسی هست که باید ببینی. » مکثی کرد و ادامه داد: « او را دیگر میشناسی. »
از پشت سرش صدایی آمد. « کافیست. » صدایی بم، ولی تا مغز استخوانم رفت. سایهای از کنار مرد اول پدیدار شد و برابرم ایستاد. مردی درشت با چشمانی سرد و بیروح. نه! چشم نبود. دروازههایی دوزخی بودند خیره در چشمان من. دیدمش و صدایی به مانند دنگی بلند در درونم پیچید. انگار چیزی مثل یک ضربه بر من خورد. حس میکردم یک سطل آب یخ را ناگهانی ریخته باشند روی سرم. که نه وزن داشت و نه خیسی.
خشک شده بودم. تا پیش از آن در نگاهم گرگی درّنده نشسته بود ولی الان به زمین چشم دوخته بودم. « یادت آمد؟!... خوبه… »
چند واژهی ساده اما با وزنی بسیار سنگین. آنقدر که مرا با خود پایین کشیده بود. به اینکه چه یادم آمده یا نه، فکر نمیکردم. اصلا فکر نمیکردم. تنها سرم را بالا آوردم. نگاهش کردم. مردی میانسال با صورتی سنگی. گامی به پیش آمد. « پس برگشتی؟! »
دستم را بیاختیار از روی دستگیرهی در کشیدم سمت خودم. مکثی کرد. چشمانش را تنگ کرد. « هنوز مقاومت میکنی؟! » جلوتر آمد « یادت رفت اینجا کجاست؟! » یک گام دیگر پیش آمد. انگشتش را بر سینهام گذاشت: « فراموش کردی چطور التماس میکردی؟! »
لبهایم را بر هم میفشاردم. چشمانم را بستم. حتی نفسم را حبس کرده بودم. انگشتش را که برداشت، نفسم برگشت. چشم گشودم. دیدم دستانم را بیاختیار مشت کردم. فشار رد ناخنم بر کف دستم، میسوخت. چرا میترسم. فقط دو نفر آدم هستند. همه چیز عادیست. از خودم حیران شدم. که چطور اجازه دادم انگشتش را به من بزند و هنوز دستش سر جایش مانده باشد. چرا چیزی نگفتم. اصلا چرا نمیتوانم هیچ کاری بکنم. خشمگینم…
گویی فکرم را خوانده باشد، پیشتر آمد. « میبینمت… خشمگین شدی. » دستش را بالا آورد و گردنم را گرفت. ملایم ولی محکم. « میخواهی بکشی؟! » مکثی کرد « بکش!! »
سرم را جابهجا کردم تا راحتتر بتواند گردنم را بگیرد. به خودم نهیب زدم. « داری چکار میکنی؟! همکاری میکنی!!؟ به جای اینکه دستش را از جایش درآوری و در سینهاش فرو کنی، نه تنها اجازه میدهی، داری همکاری میکنی؟! » اما چکار میکردم. دستانم همانند دو وزنهی سنگین از شانههایم آویزان مانده بود. خشک شده بودم. چیزی میخواست از درونم فریاد بزند، اما نمیتوانست. درون سینهام چیزی داشت خفه میشد.
« میبینی؟ » فشار ملایم پنجهاش روی گردنم بود. « بدنت که خوب یادش است. » مکثی کرد. « مرا یادت است. »
ذهنم خالیست. تنها نگاهش میکنم و منتظرم. اما نمیدانم منتظر چی. کمی بعد... نگاهش تغییر کرد. چیزی شبیه ناامیدی بود، یا شاید رضایت که در چشمانش دیدم. « میبینم که دیگر هیچ چیز نیستی. » گردنم را کمی محکمتر فشرد. « یک وقتی آدم بودی. » مکثی کرد. « الان تنها پوستی هستی که هنوز نفس میکشد. » دستش را آرام برداشت. رفت بیرون. « کاریت ندارم. » صدایش از راهرو آمد: « این دفعه. »
شانههایم ریخت. سرم سنگین شد. نشستم پشت در. در باز. سرم را گرفتم بین دستهایم. صدایی در آن میپیچید: « چرا نتوانستی کاری بکنی؟… چرا گذاشتی؟… چرا… » نفس میکشم. فقط نفس میکشم. عمیق تا ته ریههایم. خشمگینم. نفهمیدم چرا اینطور شد. چیزی از گذشته یادم نمیآید. تنها یک چیز میدانم. دیگر نباید تکرار شود. هر طور که شده، نباید.
برخاستم و در را بستم. اما نه! به دیوارهای خالی این اتاق نگاه میکنم. اشتباه است. نباید اینجا باشم. همه چیز اشتباه است. اصلا اینجا کجاست؟! خانهام اینجا نیست. میخواهم بروم بیرون. میخواهم بروم خانه. در را باز کردم و رفتم. در راهروی تاریک تندتر به سمت خروجی میروم. رسیدم به سالنی روشن. چند نفر یونیفورم پوش در اطراف ایستاده بودند. نگاهم میکنند، عجیب. بیمحل میگذرم. محکم راه میروم. به سمت در شیشهای که خیابان را در آنسویش میتوان دید.
« ایست! » صدای بلند، صدایی که خوب یادش گرفته بودم، با من بود. صدای دیگری از پشت سرم گفت: « میخواهی کجا بروی؟ » همان صدای آشنا، صدای بم. لحظهای یخ زدم. پاهایم سست شد. ولی هنوز راه میروم. پشت گردنم میسوزد. انگار کسی از درون به گردنم چنگ میاندازد تا مرا پایین بکشد.
« برگرد. » چند قدم دیگر به در نزدیک شدم. صدایش بلندتر شد. « گفتم برگرد. » نمیخواهم برگردم. آنقدر خشمگینم که هیچ چیز نمیتواند مرا نگه دارد. خشم مرا به پیش میبرد. حتی برنمیگردم نگاهش کنم. صدا بلند و محکم گفت: « اگر بروی… » مکثی کرد « پشیمان میشوی… »
رفتم. در خیابان، نفس عمیقی کشیدم. هوای خنک شبانگاهی، با بوی خیابان ریههایم را پر کرد. یک لحظه چه آرام بودم.
بعد... صدای پا آمد، چند نفر، از پشت سر. اصلا نفهمیدم چطور شد. دستهایی مرا گرفتند، از دو طرف، محکم، خیلی محکم. لحظهای بعد روی زمین بودم. کتفم محکم کوبیده شد به آسفالت سرد. دستانم مرا نگه داشتند. چیزی پشت سرم گذاشتند، فشاری ملایم ولی محکم میآورد. سرم پایین بود. آسفالت را میدیدم. یک سنگریزه توی دهنم بود. مزهی خون میداد.
صدای پوتین نزدیک شد، آرام، بدون عجله. یک جفت پوتین ایستادند جلوی صورتم « میخواستی کجا بروی؟ » مکثی کرد « یادت رفت اینجا کجاست؟ »
فشار، درد، چیزی پشت سرم، چیزی روی کمرم و چیزی روی پاهایم حس میکردم. خواستم برخیزم. زور میزدم. ولی دستانم روی آسفالت لیز میخوردند. دردی تیز در پهلویم میپیچید. جایی که لگد خورده بود. سرم چرخید. یک لحظه، یک ثانیه، تاریک شد.
خواستم دوباره برخیزم، یک بار، دو بار… پاهایم تکان میخوردند، ولی... محکم نگهم داشته بودند. صدای بم گفت: «میخواهی بروی؟» مکث کرد. « برو! » لگدی به پهلویم خورد، ملایم، ولی دردناک. « ببینم چقدر میتوانی. »
دستانم را از پشت کشیدند و محکم با چیزی بستند. کسی زانویش را گذاشت روی پشتم و مرا به آسفالت سرد خیابان دوخت. مچ دستانم میسوخت. اما هنوز خشم دارم. درون سینهام دارد آتش میگیرد. نمیتوانم بیخیال شوم. نمیتوانم آرام باشم. فقط نمیتوانم فرار کنم. زور زدم. دست و پا زدم. بدتر شد. هرچند درد هم نمیتواند مرا خاموش کند. پشتم درد میکند. بدنم درد میکند. ولی احساسش نمیکنم. انگار آدرنالین تنها چیزی هست که در رگهایم جاریست و شعله میکشد. چیزی که میخواهد بجنگم ولی…
« خسته شدی؟ » مکثی کرد « یا هنوز میخواهی بجنگی؟ » گامی پیشتر آمد. « بکن. دوباره بکن. » لگدی ملایم به رانم زد. « ببینم چه داری. »
دیگر تکان نمیخورم. شاید از فشار خورد کنندهای که مرا به زمین میخ کرده، یا شاید از درد. ولی هنوز خشمگینم. هرچند سینهام محکم به زمین سرد فشرده شده، آتش کوچکی هنوز درونش میسوزد.
« تمام شد؟ » مکثی طولانی کرد. « …یا هنوز »
دگرگونم. داغ میشوم. سرد میشوم. گلویم درد میگیرد. سرمای زمین همچون تیغ میرود زیر پوستم. فشار زیادی را تحمل میکنم. دستانم از پشت کشیده میشوند. مچهایم محکم به هم دوخته شدند. میسوزند. پهلویم تیر میکشد، پشتم، پاهایم. کمی جنبیدم تا اندکی جابهجا شوم. تنها محکمتر نگاهم داشتند.
مدتی شده که هیچ تکانی نخوردم. زیر فشار سنگین کاملا آرام ماندم. تنفس کمی سخت شده. با این حال تمام نشده. انگار عمدا هنوز روی زمین نگاهم داشتند، در سکوت، محکم. پوتینهایش تنها چیزیست که میبینم. اما میدانم با نگاهی سرد به من خیره شده. چه چیزی را میخواهد به من یاد دهد؟! چه چیزی میخواهد بگوید؟!
کمکم تنها یک چیز میخواهم. اینکه این زانو را از پشتم بردارند و از زمین سرد جدا شوم. فقط بتوانم راحت نفس بکشم. همین…
« تمام شد؟ » و پس از مکثی طولانی: « جواب بده. »
« بسه… » یک واژه. یک واژهی کوچک. اما... آخرین چیزی بود که با خس خس گفتم. هیچ صدایی نیآمد. پس از مکثی طولانی، خیلی طولانی... زانو برداشته شد.
نمیدانم چرا وقتی فشار کم شد نیز دیگر تکان نمیخوردم. از زیر بغل گرفتند و بلندم کردند، محکم، جوری که دیگر خیال مقاومت هم نمیکردم. آویزان بودم بین دو دست، روی هوا و پاهایم روی زمین. ولی... نمیتوانستم بایستم. با همان صدای بم گفت: « برویم… » واژهی کوچکی دیگر با وزنی سنگین. کجا میرفتیم؟! نه به سوی راهرو و اتاق قبلی. به جایی که... حرفهای بیشتری هست برای زدن. بیشتر کشیده میشوم تا اینکه راه بروم. در راهرویی بلند و سرد. از برابر چند در گذشتیم. بالاخره: « رسیدیم. » مکث کرد « یادت هست اینجا کجاست؟ »
چیزی یادم نیست. اما وحشت عمیقی به درونم چنگ انداخته بود. فقط میدانم، نمیخواهم به آنجا بروم. در سیاه و آهنی به اتاق کوچکی باز شد. اتاقی با دو صندلی، یک میز و یک چراغ با نور زرد کمحالی که از سقف پایین میریخت.
و اکنون روی همان صندلی هستم. با دستانی که از پشت بسته شدند و مچهایی که میسوزند، سوزشی تیز. و دارم یخ میزنم. چشمانم گشاد شدند. دهانم باز مانده. « حالا حرف میزنیم. » روبرویم نشسته است.
نگاه میکنم، به او، به اتاق، به هر گوشهاش. چیزی یادم نمیآید ولی آشناست. اما نه یک آشنایی خوب. چیزی ترسناک اینجاست. گویی در هر گوشهاش اهریمنی کمین کرده تا در هجومی نابهنگام پارهای از من بردارد. اینجا شبیه یک انتظار است. انتظاری سمی، آلوده و خفه کننده. هر لحظه ماندن در این اتاق نفسم را تنگتر و ضربان قلبم را تندتر و سبکتر میکند. هرچند هیچ چیزی یادم نیست.
همچنان خونسرد نشسته و نگاهم میکند. منتظر چیست؟!
نور زرد لعنتی. همه چیز در این اتاق زشت و بد بوست. بوی سرما و ترس میدهد. انگار هیچگاه هیچ نوری غیر از همین زردی کمسو ندیده است.
نمیتوانم بیشتر در اینجا بمانم. حالم دارد به هم میخورد. میگویم: « لطفا… » حتی نمیتوانم جمله را تمام کنم. نمیدانم چه بگویم. میخواهم از اینجا بروم بیرون. حرفی نمیزند. التماس از صورتم میبارد.
« یادت رفت چه گفتی؟ » مکث کرد « یادت رفت چه کار کردی؟ » باز مکث کرد « یادت رفت... چه شدی؟ »
« بگذار بروم بیرون… لطفا… » فقط همین را گفتم با صدایی لرزان. « بسه… » و چه واژهی سادهای. پوزخند زد… برخاست. آرام، بیآنکه نگاهم کند « باشد، برو… » مکث کرد « ولی یادت باشد… هر وقت خواستی فرار کنی… » دوباره مکث کرد « ...من اینجا هستم. »