ویرگول
ورودثبت نام
منوچهر
منوچهر
منوچهر
منوچهر
خواندن ۲ دقیقه·۲ ساعت پیش

گس مثل شاتوت

داستانک ۵۶. پایگاه زیر زمینی آلفا-۹. سال ۲۱۴۵

من عاشق شاتوت هستم. ترش و شیرین و نرم است. اما دست و لب و لباست را بنفش و خونی می‌کند. این کنج باغ یک درخت شاتوت کوتاه و چتری هست و در این وقت سال برگزیده‌ی جشنواره‌ی مزه‌ها برای من.

روی نیمکت سنگی زیر بید مجنون نشستم. باد لای شاخه‌های آویخته‌اش می‌پیچد. به گیسویی پریشان می‌ماند. در گمانم است که چرا اسمش درخت گیسو نیست؟!

نورِ تندِ آفتابِ تابستان روی امواج نرم آب‌نما می‌غلتد. فواره‌ی کوچکِ میانه، خنکی دلکشی را با نسیم روی صورتم می‌نشاند. ذراتِ آب همچون گردی نقره‌ای در هوا می‌درخشند. پاهایم را روی چمن‌های نمدار گذاشتم؛ برهنه. خنکیِ خیس زمین قلقلکم می‌دهد. دستم را دراز کردم. توتِ سیاهی چیدم. آبدار، گس و شیرین بود. و ترشکی که زبانم را گَزید. چشمانم را بستم. کسی دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت « زیاد ماندگار شدی پسر... هنوز نمی‌خواهی برگردی؟ »

چرخیدم و دستش را گرفتم. اما دستم به جای لمس گرمای یک دست، روی چیزی سرد و فلزی سُر خورد.

چندبار پلک زدم. نوری سفید فلوروسنتِی می‌پاشید توی چشمانم. تپش می‌زد. لَختی تاریکی... و بعد دوباره روشنی.

نشستم. دستم را گرفته بودم به لوله‌ی فلزی لبه‌ی تخت. طول کشید تا یادم بیاید اینجا کجاست. ولی یادم نمی‌آید چقدر است که اینجا هستم. پاهایم را گذاشتم زمین. برهنه‌... از لمس بتنِ سرد و چسبناکِ کفِ اتاق چندشم شد. حالا بوی رطوبتِ کهنه و اوزونِ دستگاهِ تهویه را به روشنی حس می‌کنم. مدت‌هاست که وزوزِ ممتد و کلافه‌کننده‌اش توی گوشم می‌پیچد. این... شاید آشناترین چیز اینجاست. معنی خانه برای من، همین وزوز ممتد است. و گاهی آنقدر عادی می‌شود که دیگر آن را هم نمی‌شنوم.

به دیوارِ بتنیِ روبه‌رو می‌نگرم. باغ و آب‌نما درست آنجاست. یک پوسترِ دیواریِ بزرگ، سوخته از زمان و رطوبت. با گوشه‌هایی پاره. و یک رد خراشیدگی درست روی آبنما. یادم نیست چه چیزی به آن زخم زده. ولی الان دارم تمام پارگی‌هایش را دوباره می‌شمارم. امروز یک لبه‌اش کمی بیشتر باز شده. گذر زمان برای من اینطوری معلوم می‌شود، با شمردن چیزها.

یادم نیست چقدر اینجا بودم. یک سال؟ ده سال؟ دیگر نمی‌دانم. ساعتِ اصلی وسط کافه‌تریا زمان زیادیست که خاموش شده. تنها ساعتی که هنوز کار می‌کند، نمایشگر سبز است. تا وقتی بیرون پناهگاه، جهنمی مرده باشد. عقربکش زیر خط سبز است. درست مثل الان. یا شاید... این هم خراب شده و همانطور آن پایین مانده است.

کسی هم نیست که درستش کند. آخر فقط من مانده‌ام. دیگر یادم نیست آخرین چهره‌ای که دیدم چه کسی بود. شاید هم... همین تنهایی مثل اسید ذهن را حل می‌کند و حافظه را می‌خورد.

دوباره به پوستر نگاه کردم. چشمانم را بستم. باغ را تجسم کردم. دستم را دراز کردم تا یک شاتوت بچینم. سپس به دستم نگریستم. جایی که باید شاتوت را گرفته باشد. چند بند از سر انگشتانم نبود. انگار توت سیاه دستم را خورده...

داستانکداستانعلمی تخیلیترسناکتابستان
۴
۰
منوچهر
منوچهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید