داستانک ۵۵. تهران. سال ۲۰۲۷
Down down in the rabbit hole... Welcome to the wonderland...
امروز زنگ صبحگاهی گوشی با این آهنگ بیدارم کرد... از پلاسماتیک. یک انتخاب تصادفی. ریتم آهنگ را پسندیدم. اما آلارم را خفه کردم تا نُه دقیقه بیشتر زیر پتو چرت بزنم، زیر پتو. ترانه هنوز توی ذهنم میپیچد...
پتو بوی نرمکنندهی همیشگی را میدهد. همانکه سارا همیشه میخرد.
بالاخره برخاستم... اما پاشنهی پای لعنتی هنوز لق لق میکند. هرچند... چیز مهمی نیست جز یک التهاب ساده که میگذرد. در آشپزخانه، سارا چای دم کرده و نان سنگک هم خریده، هنوز گرم است. « عشقم رفته بودی دویدن؟! دستت درد نکند... » و به نان گرم اشاره کردم. لبخند زیبایش را دوست دارم. اینطور که با عشوه و نرم خندید، چیزی توی دلم آب شد. همه چیز زیباتر میشود حتی رفتن سر کار...
چند ساعت بعد، در دفتر کارم، بالاخره ایراد برنامه را پیدا کردم. حس خوبی دارم. این پروژه... خیلی اذیتم کرده بود. چنانکه دو روز گذشته از کارم بیزار بودم. اما الان عاشقش هستم... حالم خوب است. آنقدر که این قهوهی مزخرف شرکت هم نمیتواند خرابش کند. هرچند زیادی آبکیست، اما گرم است.
در مسیر آشپزخانه، رضا را دیدم. از ترافیک لعنتی صبح نالید. مثل همیشه... تاییدش کردم... مثل هر روز. برگشت سر کارش و من رفتم آب بردارم... لیوان را گذاشتم زیر شیر باز، ولی حواسم رفت پیش لبخند سارا... نمیدانم چقدر گذشت. به لیوان نگاه کردم. اما هنوز پر نشده. یعنی چه؟! صدای ریزش آب میآمد، اما سطح آب در لیوان بالا نمیآمد. انگار زمان برای آب متوقف شده بود، اما برای گوشهای من نه. چشمانم را مالیدم. نه... درست بود. شاید هنوز گیج از خوابم...
ظهر، سارا پیامک داد که نوبت من است و یادم نرود مانلی را از مهد کودک بردارم. پیامک دادم « عشقم امروز جلسه دارم. » سارا یک استیکر اخمآلود فرستاد و نوشت « باشد... » یک قلب فرستادم. و او استیکر یک قلب قرمز بزرگتر.
بعدازظهر، مادر زنگ زد. آه ریز و آرامی کشیدم، از روی بیحوصلگی. مادر نق میزد که چرا هفتهی پیش نرفتم به خانهاش. گفتم: « مامان، گفته بودم که، مانلی تب داشت. » مادر گفت: « الهی... الان بچهام چطور هست؟ کاش میگفتی من برایش سوپ درست میکردم. » یک چیزی درست نیست. انگار این گفتگو را بارها تکرار کردهام. بارها در همین ترافیک. درست همین موقع که پراید سفیدی از کنارم رد میشود، وعدهی سوپی که هیچ وقت درست نشده را میشنوم. مزهی سوپ مادر یادم نمیآید. حتی هفتهی پیش هم یادم نمیآید. یا مریضی مانلی...
عصر، مانلی را از مهد برداشتم. آهنگ بچگانهای را برای صدمین بار گذاشته بود. میخندید و همراه با ترانه میخواند... اما چرا آهنگ را بلد نیستم. هر روز همینها را پخش میکند ولی انگار تازه میشنوم. زیر لب با او چیزهایی را زمزمه کردم. نگاهش کردم. میخواند و میخندید. ولی یک لحظه در آینه دیدم که تصویرش ساکت و بیحرکت بود... هرچند صدای خندهاش را میشنیدم... شبیه لگ زدن یک بازی کامپیوتری... چندبار پلک زدم. درست شد.
وقتی به خانه رسیدیم، سارا شام درست کرده بود. کوکو سبزی... سر میز سارا پرسید: « شور شده؟ » گفتم: « نه، عالی شده. » ولی شور نبود... اصلا هیچ مزهای نداشت. مثل جویدن یک اسفنج خیس بود که فقط مزهی آب بدهد. اما لبخند زدم... نمیدانم فهمید یا نه، ولی بیشتر پیگیر نشد. فردا شب، غذا پختن نوبت من است. عجیب است. انگار این صحنه... این میز... این گفتگو... همه هزاران بار همین شکلی تکرار شدهاند. حتی تپش مهتابی سقفی... تکراری و آشناست.
شب، وقتی مانلی خوابید، کنار سارا روی مبل نشستیم و سریال ترکی دیدیم. حواسم جای دیگریست. به اینکه چرا همه چیز اینقدر آشناست ولی ناآشنا. این سریال... این خانه... این زندگی... انگار هزار بار برایم همین طوری تکرار شده. ولی همه چیزش دور و مصنوعیست. چرا آغوش سارا گرمایی ندارد؟ چرا ته دلم میترسم؟! سارا را مینگرم. درگیر سریال است. کمی هم هیجانزده به نظر میرسد. بازویم را گرفته است. شاید اگر از او بپرسم داستان این سریال چیست... حتی نتواند پاسخ درستی بدهد. با این حال، همین بودنش را دوست دارم. بدون هیچ دلیلی. فقط حس خوبی میدهد. حتی همین الان که فکر میکنم واقعی نیست.
ساعت ۱۱ شب. مسواک میزنم. نخ دندان میکشم. به آینه مینگرم. تار موی سفیدی روی شقیقهام نشسته است. دقیق نگاهش کردم. از گوشه چشم، دیدم تصویر داخل آینه سمت دیگری را مینگرد... چندبار پلک زدم... درست شد. چراغ را خاموش کردم و رفتم توی رختخواب. پتو همان بوی نرمکننده را میدهد. بدون تغییر. بدون اینکه ردی از من روی این پتو باشد... هیچ بویی از من یا سارا نیست. هنوز بوی پتوی نو و تازه شسته شده را میدهد. و چقدر این بو خفه کننده شده. سارا پشتش را کرده به من و خوابیده. چشمهایم را میبندم. سعی میکنم دیروز را به یاد بیاورم چه فرقی داشت... اما... نمیتوانم. میخواهم بیدار بمانم. اما چیزی توی سرم میگفت: « بخواب... ذهنت را پاک کن... همه چیز خوب است. » فرصت و یا شاید توان مقاومت نداشتم. همهجا سفید شد... خوابیدم.