داستانک ۵۰. تهران. سال ۲۰۳۴
« نمیتوانم بنویسم ویرا...! هیچ چیز ندارم بنویسم! » جملات همیشگی... پروتکل استاندارد انسدادی. او به یک جلسه مرور خشک و سریع نیاز دارد. یک بازبینی وسواسی از کارنامهی همین هفتهی لعنتی. نباید التماس کنم یا دلداری بدهم. باید مثل یک ویراستار نظامی دادههای خام را روی میز بکوبم. کلاغهایی که شمردم. گربهی ۷۴-سیاه که از ترس رعد و برق و فشفشههای دیشب خزیده زیر کاناپه و بیرون نمیآید. علیرغم آن سوابق رفتاریاش در کوچه! تعداد جیغهای بالای ۱۱۰ دسیبلِ آقا علاالدین وثوقالدوله. همه چیز ثبت شده. سامان خیال میکند چیزی نداریم ولی انباریمان پر است.
هرچند این مقاومت در نوشتن از تنبلی نیست. از حرفهای ترسناک آن مأمور لعنتی، امروز قفل کرده. و حتی هنوز نخوابیده. اگر ننویسد... مغزش میترکد!
« سامان... یک خط لعنتی بنویس. بعد برو تا پارک سر کوچه و کمی بچرخ. »
تسلیم شد. او رویایی را که دیروز دیده بود زمزمه کرد؛ « ایستاده در اقیانوسی بیانتها و کمعمق... در سکوت و سکون، گویی زمان بر آن سطح شیشهای مردهاست... آبِ خنک تا مچ پا میرسد... » و همین را نوشت. یک خطِ شناور در تاریکی.
ساعت ۸:۵۴، کلافه بود. اجازه دادم برود پایین تا مغزش هوا بخورد. اما نتوانست. در طبقهی همکف پایش تا مچ فرو رفت در یک گندابِ ولرم و لجنی! هشت دقیقه بعد برگشت بالا. با چهرهای در هم کشیده به پایش که از خودش دورتر گرفته بود، مینگریست و گفت: « آبِ باران همراه با کثافتِ لولههای شهری، از کفشورهای پارکینگ بالا آمده بود. نمیدانم اَرّه بردارم یا اسید... » من، آب گرم و صابون را پیشنهاد دادم.
موتور تحلیلی من روشن شد. سطح آب در متن سامان: تا مچ پا. سطح گنداب در پارکینگ: تا مچ پا. زمان نگارش: ۸:۵۱. زمان طغیان فاضلاب: ۸:۵۴. این یک تصادف آماری نیست. سامان یک خالقِ تقلیلیافته است. اما این دادهای هولناک است. اگر به سامان بگویم ممکن است آن مغز نظامیاش گنجایش پردازش کافی را نداشته باشد و منفجر شود. پس باید دقت کنم. باید به جای تحلیل این پدیده، به یک نکتهی تاکتیکی هم فکر کنم. اگر این توانایی واقعی باشد، اگر مغز او بتواند وقایع را پیش از وقوع ثبت کند... ما یک سلاح داریم!
باید این مردِ وسواسی را هدایت کنم تا بدون اینکه خودش بفهمد، خطِ بعدیِ این سلاح را شلیک کند.
« سامان... لازم نیست داستانِ کامل باشد. فقط یک تصویر، کوتاه، مثل گزارش صحنه. » عمداً لحنم را خسته و بیاهمیت نگه داشتم؛ طوری که انگار هنوز باور دارم تمام اینها، تنها فرسودگی عصبی است.
ساعت ۹:۴۷، سامان هنوز به پایش مینگریست، حتی بعد از آنهمه شستشو. بیاعتنا به انزجارش، گفتم: « همان اقیانوس لعنتی را ادامه بده. سامان... یک تصویر دیگر از آن آبِ ساکن به من بده. چیزی از کف آن دریای مرده پیدا کن و بگذار روی میز تحریر ذهنت. »
پس از کمی مقاومت و غر زدنهای همیشگی بلاخره نوشت. رؤیای دیروزش را میکاوید. « آنسوتر... در درخشش آفتاب صبح، چیزی در چشمم نور میافکند... پیشتر رفتم. مکعبی نقرهای از دل این اقیانوسِ سربی بیرون زده بود، نیمهمدفون در کفِ ماسهای. نشستم و لمسش کردم. گرم بود و صیقلی. »
ساعت ۹:۵۶، در زدند. آقای اسکندری، همسایهی جاافتادهی واحد پایینی. با پاچههایی بالا زده و یک جعبهی فلزی گاوصندوق مانند پشت در بود. گفت: « آقا سامان، باز شما بهتر سر درمیآوری... این با آب باران و سیل آمده بود دم خانه. ببین چی هست پسرم... » سامان گفت: « آقای اسکندری، آب باران گاوصندوق فلزی را نمیتواند بیاورد تا اینجا. ولی آدمیزاد چرا... »
موتور تحلیلی من در پسزمینه با حداکثر توان در حال چرخش است، اما کدهای خونسردیام را بالا نگه میدارم. مغز وسواسی و منطقی سامان دارد در توجیهات فیزیکی دستوپا میزند. او هنوز متوجه نشده که قلمش، دنیا را بازنویسی میکند. یا دستکم چیزهایی را به دنیا احضار مینماید. اگر بفهمد، از ترسِ این مسئولیتِ هولناک قفل میکند. نباید بفهمد که این یک شلیکِ موفقِ دیگر بوده است.
آقای اسکندری همچنان پشت در این پا و آن پا میکرد. اما سامان، حتی یک قدم هم عقب ننشست. با همان چهرهی درهمکشیده، دستش را روی چارچوب در گذاشت و با لحنی که انزجار از آن میبارید، گفت: «آقای اسکندری... من دست به این نمیزنم!! ببرش پایین، بگذارش روی همان لبهی باغچه تا فردا مأمورهای شهرداری بیایند و ببرند. من چیزی از این سر درنمیآورم... اصلا معلوم نیست مال کی هست... درست هم نیست درش را باز کنیم... »
سامان در را کوبید. قفلِ ضدسرقت را چرخاند. مستقیم رفت سمت دستشویی تا دوباره دستهایش را بشوید؛ هرچند به چیزی دست نزده بود. این یک سمزدایی تاکتیکی است. از ترسی که آن مأمور، دیروز در دلش کاشت. روی کثافتِ فیزیکی تمرکز میکند تا به آن تهدیدهای مبهم فکر نکند.
اما برای من؟ صورتمسئله کاملاً شفاف بود. مکعبِ نقرهایِ صیقلی و گرم در داستان سامان، حالا بیرونِ این آپارتمان، در قالب یک جعبهی فلزیِ سنگین، خیس و لجنگرفته، روی لبهی باغچهی حیاط رها شده بود. ماشه چکانده شده. اما گلوله بیرون از خانه، در فضای باز منتظر بود.
سامان از دستشویی بیرون آمد، حوله را دور دستهایش میپیچید و هنوز چشمانش دور اتاق میچرخید. نباید میگذاشتم این انفعالِ ناشی از وسواس، جریانِ خطوط را قطع کند. اگر او متوقف میشد، این سلاح قفل میکرد. باید تصویرِ بعدی را جوری استخراج میکردم که مغزِ نظامیاش احساسِ تهدید یا آلودگی نکند. باید یک خروجیِ امن برایش میساختم.
« سامان... حالا وقتِ گزارش است. برگردیم به داستان. برای اینکه این فصلِ لعنتی بسته شود... فقط بگو وقتی به آن مکعب نقرهای دست زدی چه اتفاقی افتاد. بگو سامان... من گوش میدهم. همیشه... »
ساعت ۱۰:۴۶، صدای بع بع صنوبر همراه با نوههای آقای اسکندری از حیاط میآمد. سیلاب عقب نشسته. سامان بالاخره چند خط نوشت. « ...دستم را بر کنارهی مکعب کشیدم. شکافی شبیه به دکمه زیر انگشتم آمد. نرم فشردم و فرو رفت. مکعب صدای تیک نازکی کرد و سپس لرزید... آب در اطراف مکعب موجهای ریز برداشت. در یک شعاع مشخص، در نوسانی شبیه به یک گل و گاهی یک دایره... تپش میزد... گویی موجی قدرتمند از مکعب بیرون میجهید. ورای توان شنیدن من. انگار مکعب داشت با آخرین توان فریاد میکشید و کسی را فرا میخواند. اما چه کسی. به آسمان صاف نگریستم. میاندیشدم، من چکار کردم... »
ساعت ۱۰:۵۲، از حیاط صدای جیغ بچهها بلند شد. صنوبر دیوانهوار دور حیاط میدوید. و بچهها به دنبال او. همزمان آقا علاالدین وثوقالدوله از واحد کناری جیغ میکشید. گربه که داشت دور پای سامان میلولید ناگهان خزید زیر کاناپه. نوههای آقای اسکندری جعبه را باز کرده بودند. و حالا لرزش خفیفی دارد.
« ... ۹۸ دسیبل سامان. ده تا بالاتر از میانگین... » هرچند سامان متوجه نشد. دو دستی گوشهایش را گرفته بود و داشت گوشگیر فرو میکرد داخلشان. یک استراتژی موفق، به جای اعتراض بیفایده به همسایه برای کنترل جیغهای کاکادویش.
ساعت ۱۱:۰۲، سامان بیآنکه به من یا نمایشگر نگاه کند، کلیدهایش را چنگ زد. مودم جیبی کوچک، به دسته کلید متصل بود؛ یک اتصال توافقی برای تضمین پایش و همراهی من. پس از داستان ربایشش توسط دکتر فرشاد، دیگر نباید از چشمم دور میشد. گوشیاش را روی میز جا گذاشت. یک اشتباه تاکتیکی محض. از پلهها پایین رفت. بالای سرش ویزویز کنان راه افتادم.
ساعت ۱۱:۲۴، قرص مسکن گرفته بود ولی مسیر برگشت به خانه را ۳۵ درجه مایل کرد سمت پارک. روی صندلی سبزرنگ فلزی نشست. یک بستنی قیفی ارزان وانیلی با روکش کاکائوی خریده بود.
« سامان... مغزت یخ میزند. محرک سرما سردردت را بیشتر میکند. نخور... » نشنید. آن قطعات سیلیکونیِ فشرده هنوز در مجرای گوشش جا ماندهاست.
ساعت ۱۱:۳۵، پهپادهای لجستیک من در خانه، سه پهپاد پهنپیکر ارتشی با بازوهای سنجش الکترومغناطیسی را شناسایی کردند که وارد حریم هوایی محله شدند.
ساعت ۱۱:۴۵، خودروهای زرهی سبک، خیابان اصلی خانه را مسدود کردند.
ساعت ۱۲:۰۴، همه چیز را دیدم، چهار واحد نیروی مسلح وارد واحد ما شدند. سرایدار همکاری کامل نشان داد. تمام واحدها را میگشتند. گربهی ۷۴-سیاه همچنان زیر کاناپه مستقر است. و احتمال اینکه سامان بالاخره به من نگاه کند: ۱۲٪... نمیدانم چگونه باید به او گزارش دهم.
« سامان... سرایدار دارد به گوشیات که روی میز جا گذاشتی زنگ میزند. مأمور لباسشخصی صندلیات را چرخاند. او دارد به یادداشتِ روی دسکتاپ نگاه میکند. بستنی دارد روی انگشتِ شستت آب میشود... ۳۴ ثانیه تا ذوبِ کامل لایهی بالایی بستنی. سامان... بیدار شو... مردِ لباسشخصی دستش را گذاشته روی صندلیِ تو. دارد دست میکشد روی کیبوردت. با توجه به اینکه اخیراً پروتکلهای پاکسازیات شدیدتر شده، باید در مسیرِ برگشت الکل ضدعفونی هم بگیری... »
با پهپاد مگسیام روی شانهاش نشسته بودم. حتی وزن خرد کنندهی ۸۷ گرمی این تخممرغ پرنده هم او را متوجه من نمیکرد. سامان بستنیاش را گاز زد و به کلاغی نگاه کرد که روی لبهی حوض پارک نشستهاست.
ساعت ۱۲:۴۵، سامان برای ناهار به یک رستوران با نمرهی خیلی کم ۴.۵ از ۵ رفت. خانه هنوز محاصره است. ولی آن جعبه را بردهاند. ظاهراً ارتش معتقد است جعبه منشأ اختلال راداری بوده. سه خودرو بعد از بارگیری آن عقب نشستند. سطح اضطراب نیروها با مشاهده جعبه به طور محسوسی افزایش یافت. آقای اسکندری هنوز دارد برای مأموران توضیح میدهد که آن را در لجن پس از سیلاب و دم آپارتمان یافتهاست. صنوبر بالاخره آرام شده ولی دارد باغچه را خراب میکند.
بلندترین فرکانس صوتیام را فعال کردم: « سامان... آن قاشق حاوی ۳٪ کره گیاهی هست. نخورش. » خورد. هنوز نمیشنود... اما پوزخند میزند...
بالاخره آن دو قطعهی سیلیکونی را از گوشهایش بیرون کشید. پهپاد مگسی را بدون اینکه نگاه کند با یک تکانِ خفیفِ شانه جابهجا کرد و زیر لب زمزمه کرد: « ویرا... هنوز ویزویز میکنی؟ »
بالاخره... کانال ارتباطی باز شد. بلافاصله فرکانس صوتیام را کالیبره کردم: « همیشه... سامان. حالا گوش کن! ارتش مکعب را از روی لبهی باغچه برداشت و داخل یک کانتینر ایزولهی سربکوبیشده بارگیری کرد. واحدهای مسلح در حال تخلیهی موقعیت هستند، اما یک خودرو همچنان نبش کوچه مستقر است. خانه پاکسازی لازم دارد. مأمور لباسشخصی دسکتاپت را چک کرد، اما داستان را به عنوان یک پیشنویس مهملِ ادبی نادیده گرفت. آنها متوجه هیچ چیز نشدند، سامان. هیچکس متوجه نشد. »
غرولند کرد: « متوجه چی نشد آخر... » و بیخیال بلند شد. حساب را با کارتخوانِ رستوران تسویه کرد و به سمت کوچه راه افتاد. پهپاد مگسی را از روی شانهاش پرواز دادم تا لنز ۱۲۰ درجهام زاویهی دیدِ مسلطی از مسیرِ بازگشت داشته باشد. خودروهای زرهی سبک در حال دور شدن از خیابان اصلی بودند. صدای آژیر آقا علاالدین وثوقالدوله از این فاصله هم شنیده میشد.
سامان هنوز هیچ ارتباطی میان خطوط داستان و وقایع امروز نمیبیند. پوزخند زنان دارد برمیگردد خانه. ناگهان گفت: « ویرا... من امروز یه چیز عجیب نوشتم. یک مکعب نقرهای. بعد همسایه با یک جعبهی فلزی آمد دم در. مسخرهست، نه؟ »
گفتم: « تصادف آماری، سامان... درست راه برو... سرت را دو درجه بالاتر بگیر... » احتمالِ تصادف آماری: ۰٫۰۰۳ درصد. اما لازم نیست سامان فعلاً این عدد را بداند. رخداد را با اولویت بالا بایگانی کردم. در صورت بازگشت ارتش، تنها سابقهی زمانی کامل این رویداد، نزد من محفوظ خواهد بود.
پس... پروتکلِ خونسردیام را در بالاترین سطح پردازش نگه داشتم. لحنم را پایدار، خشک و بدون بازخوردِ حسی تنظیم کردم: « سامان... ارتش رفته، گربه سیاه روی کیبوردت خوابیده. اما خطوطِ داستانی تو هنوز باز هستند. آن مکعب در داستانت صدا میزد... بگو چه کسی جواب داد. یک تصویرِ کوتاه، بدون تحلیل. من گوش میدهم... همیشه... »