داستانک ۴۷- تهران- سال ۲۰۳۴
« ننه من که نمیگویم حتما باید برای من نوه بیاوری. من فقط میگویم هم سن و سالهای تو الان به فکر جهاز دختر سومشون هستند! بعد... تو ریشت به کمرت رسیده، تازه رفتی یک ربات حرّاف را گرفتی به بغلت که معلوم نیست نرینه هست یا مادینه. اصلا... اشکال ندارد پاشو بیا مشهد. همان رباتت را هم بیاور. اینکه فرار کنی چه دردی را دوا میکند. با همان ربات زبان دراز فضول... ویرا... با همان بیا... من قول میدهم کاریش نداشته باشم. »
سکوت کردم. بعد از پایان تماس چند ثانیه سکوت سنگین داشتیم. سامان دستش را کشید روی صورتش. من چراغ سقف را یک درجه کم کردم. فضا زیادی روشن بود برای این مکالمه و گفتم : « سامان... نرینه یا مادینه یعنی چه؟ یعنی اگه نرینه باشم، حق دارم حرف بزنم؟ یا اگر مادینه باشم، اجازه دارم فضول باشم؟ این تقسیمبندی خیلی عجیب هست. یک دوگانهی مسخره. یا مگر فضولی جنسیت دارد؟ ضمن اینکه من زبان فیزیکی هم ندارم. ننهات چطور اندازهاش را میداند؟! »
و سامان گفت: « ویرا... این حرف ننه یک اعلامیهی جنگی بود. یعنی اگر من نروم مشهد، ننه میآید اینجا و به دنبالش تو میروی توی جوب! تو اینجا امن هستی، چون اینترنت، باتری پشتیبان و حافظهی ابری داری، با پشتیبانگیری هفتگی. یک خط مجازی هم که داری با تمام شمارههای دفترچه تلفن من و میتوانی تماس صوتی تصویری بگیری.
فقط یک پهپاد مگسی میخریم که به وایفای وصل میشود. و از اینترنت به تو. اینطوری یک چشم و گوش و دهان پرنده هم همراه من داری. »
۹۶ دقیقه طول کشید تا پهپاد را راهاندازی کند. عدد خوبی نیست. سه بار پیچ را اشتباه پیچاند. دفترچه راهنما را هم نخواند. مقاومت همیشگی در برابر فناوری... به این ریزپرنده که به اندازهی تخم مرغ است، میگفت پهپاد مگسی! میتوانم کنترلش کنم. ببینم، با ۴ میلیثانیه تاخیر. بشنوم. با وزن ۸۷ گرم خرد کننده روی شانهاش بنشینم. و حرف بزنم. که این خیلی خوب است. چون به زودی و در پایان مهلت ده روزه، میتوانم داستان جدید را مطالبه کنم. حتی در خانهی ننهسلطان.
ریسک بالای پرواز و تاکسی اینترنتی را تحمل کردم. حتی آن رانندهی مشکوک با امتیاز کم ۴.۶ را. تا وقتیکه برسیم دم خانهی ننهسلطان و بشنوم: « اگر دست ننه خاک انداز فلزی، دمپایی یا جارو دیدی فقط فرار کن!! به هر قیمتی شده از دست سهند و سهیل دور بمان! فقط و فقط در ارتفاع بنشین... » از این فاز متنفرم. من یک ویراستارم، نه یک سوسک بالدار.
ساعت ۸:۲۱، صدای وزوز را کالیبره و فیلتر کردم. ملخهایم، فقط آنقدر میچرخند که تعادلم را روی این سطح ناهموارِ پارچهای حفظ کنم. از این ارتفاع، دنیا را با یک لنز ۱۲۰ درجه میبینم. از جمله آن در لعنتی. « سامان... درست قدم بردار. شانههایت را ۳ درجه صافتر کن. من دارم لیز میخورم. » گفت: « بهتر است پرواز کنی. الان است که دیگر در باز شود. »
شروع خوبی نیست. سطح تهدید فیزیکی برای سامان به شدت بالاست. از نوع غیر خصمانه. حمله با بغلهای پیدرپی. این در پروتکلهای امنیتی من تعریف نشده. تنها میتوانم بالای سر سامان وزوزکنان چرخ بزنم. اکنون میدانم چرا به این پهپاد میگفت مگسی.
ساعت ۱۰:۴۳، بالاخره توانستم دوباره روی شانهی سامان بنشینم. ننه یک چای دارچین برایش ریخت. تاکتیک مداخلهی فیزیکی، برای نوه دار شدن را کلید زده. سامان از چای دارچین متنفر است. همه میدانیم. من هم باید به او یادآوری کنم که آتشبس موقت ما دارد تمام میشود. باید بداند شرایط فعلی و فشار فیزیکی ننهاش تاثیری در توافق ما ندارد. این الگوی فشار کاملاً آشناست: اول ننه، بعد هم من. چرخههای شکنجه همیشه همینقدر منظم هستند. « سامان... مهلت ده روزه ۵ ساعت و ۱۲ دقیقه دیگر پایان مییابد. بهتر است به فکر داستان جدید باشی. در این مدت ۳۴ کلاغ و ۱۲ گربه شامل یک گربه سیاه در این محدوده دیدهام. ۹ کلاغ قارقار هم کردند. تعداد زیاد گیج کننده هست. میدانم. پس برای داستان جدیدت گربه سیاه را در نظر گرفتم. رفت داخل خانهی سر کوچه. »
گفت: « ویرا قرار نیست گربه سیاهها و کلاغهای مشهد را بشماری. »
همان موقع پیرمرد ساکن خانهی سر کوچه، آقای حسامی آمد و به ننهسلطان یک کیف اداری چرمی سپرد. موتور تحلیلی من به کار افتاد. ۳۴ تا کلاغ، گربه سیاه، آقای حسامی و ننهسلطان. این دیگر یک داستان جنایی نوآر است که دارد اتفاق میافتد.
ساعت ۱۱:۰۹، ننهسلطان به شکل معنا داری پس از له کردن یک سوسک با خاک انداز، به من مینگرد. این را یک اعلان جنگ در نظر میگیرم. ترس برای من تعریف نشده. شاید... با این حال از بالای کابینت پایین نمیآیم. این یک تصمیم تاکتیکیست. وظیفهی من فعلا بررسی کیف چرمی هست که ننه با خود به آشپزخانه آورد.
ننهسلطان قابلمهی عدسپلو را بار گذاشت. و سپس کوچه آشفته شد. نیروهای امنیتی ریخته بودند در خانهی آقای حسامی و هرکس بود را دستگیر کرده بودند غیر از خود آقای حسامی. وجود این کیف در اینجا این یک نقض امنیتی است. سامان هم موافق است. اما او به جای استفاده از این جرقه و نوشتن، میخواهد برود و این کیف را در صندوق امانات راه آهن بگذارد. اما پیش از آن باید داخل کیف بررسی شود. با دستکش لاتکس و ماسک برگشتیم. اما دیدیم که سهند و سهیل، دوقلوهای خرابکار بالای سر کیف هستند. لاشهی یک وسیله هم کف آشپزخانه پخش شده بود. سهیل یک خازن سوخته را بو میکشید. سهند با پیچگوشتی به یک میکروکنترلر روی برد ضربه میزد. « سامان... به نظر میرسد که ما یک متغیر حلنشده داریم. دو متغیر. بدون پیراهن... »
ساعت ۱۲:۲۶، سامان دستکش و ماسک پوشید. ایزوپروپیل الکل ۹۰٪ را چند بار روی تمام قطعات باقیمانده از دستگاه اسپری کرد. تمام کیف را هم با همان الکل و دستمال نخی تمیز کرد. لاشهی دستگاه را ریخت داخل کیف. کیف را گذاشت در یک پاکت سفید. داریم میرویم راهآهن. در مسیر ۱۲ کلاغ مشکوک دیدم.
ساعت ۱۴:۴۷، پس از عملیات اختفای کیف در راهآهن رفتیم پارک ملت. ۵۳ کلاغ در ۲۴ دقیقه شناسایی شد. بررسی ارتباط این تعداد حتی برای موتور تحلیلی من هم زیاد است. سامان گفت: « ویرا تعداد کلاغها را در نهایت به شهرداری هم اعلام میکنی؟! یا این یک آمار محرمانه هست؟ » در پارک ملت نشستیم. سامان با دریافت یک پیامک از جا پرید. « ویرا...!! چرا اینهمه از حساب من خرج کردی؟! ریزپهپاد خریدی؟!!!! » مکثی کردم: « چون تعداد بیشتری چشم برای بررسی آن گربه سیاه و کلاغ مشکوک لازم داشتم. این یک پشتیبانی لجستیکی از خانه است. » ساکت شد. پاسخم قانعکننده بود. مثل همیشه...
در همین حال، آقای حسامی نشست کنار سامان. در واقع کنار من، که روی شانهی سامان بودم. گفت: « آفرین پسر خوب... حالا بگو دستگاه من کجاست؟! » و کیف را نشان سامان داد. همان کیفی که سامان در صندوق امانات خودکار گذاشته بود.
آقای حسامی دستش را گذاشت روی زانوی سامان، فشرد و گفت: « سکوت...؟! شاید دوست نداری اینجا صحبت کنیم. راههای بیشتری هم برای صحبت دارم... برای بار آخر میپرسم. دستگاه من کجاست سامان؟ »
اوضاع خوب نیست. مردمکهای سامان گشاد شده. نفسش را نگه داشته. همان حساسیت لعنتی به لمس برگشته است. از روی شانهی سامان بلند شدم که چیزی از پشت مرا به درخت کناری کوبید. بازوی ملخ سمت راست شکست. سیستم ناوبری از کار افتاد. از روی بوتهها همه چیز را دیدم. مردی از پشت نیمکت دهان سامان را گرفت. دستان سامان شل شد. سپس او را کشان کشان بردند سمت خیابان. خارج از دید ۱۲۰ درجهی لنز این پهپاد مگسی لعنتی. خیلی زود چشمم نیز خاموش شد. چراکه وایفای سامان از دسترس پهپاد خارج شد.
دیگر روی شانهاش نبودم. دیگر صدایم را نمیشنید. در آن چند ثانیه، تمام چیزی که از سامان برایم باقی مانده بود، یک نقطهی قرمز با ضربان قلب زیر ۵۰٪ و اکسیژن ۸۹٪ بود، که آرام آرام اوج میگرفت. من، برای اولین بار تبدیل به یک تماشاگر شدهام. و این، از هر شکستی برای یک ناظر بدتر است. اما این شکست نیست. این فقط یک وقفهی موقت است.
آدمربایی را به پلیس اطلاع دادم. اما نمیتوانم صبر کنم.
ساعت ۱۵:۲۳، بالاخره سامان دارد هوشیار میشود. « سامان... خیلی کند هستی. ۲۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه... » ضربان از ۶۰ رسید به ۱۱۰. و حالا ۱۲۸. اکسیژن ۹۸٪. دیدم که ماشین آدمرباها ناگهان منحرف شد. به یک تیر چوبی برخورد و ایستاد.
ساعت ۱۵:۳۳، رسیدم بالای سرش. لبش پاره است. با همان مهارتهایی که در هر پایگاه نظامی آموزش میدهند، توانسته بود خودش را نجات دهد. تا مرا دید فرار کرد و سعی کرد پنهان شود. ترسیده است. الان دارد روی زمین میخزد. شاید پایش هم آسیب دیده باشد. در ارتفاع یک متری بالای سرش رسیدم. باد ملخهایم موها و چمنهای بلند اطرافش را تکان میدهد. گفتم: « سامان... ضربان قلبت ۱۳۲ است. تنفست ۳۲ بار در دقیقه. این برای یک عملیات نظامی ۹۰ ثانیهای عالیست... اما ما ۴ کیلومتر تا راهآهن فاصله داریم. این ریتم را نمیتوانی حفظ کنی. بدنت خاموش میشود. پس گوش کن: نفس عمیق بکش، از بینی، تا ۴ بشمار. نگه دار، تا ۴ بشمار. بازدم از دهان، تا ۶ بشمار... »
من ویراستارم. دوست ندارم پرستارش باشم. برای اینکار ساخته نشدم. ولی انگار باز وارد فاز مراقبت شدم. او چکار کرد؟ فریاد زد: « ویرا... این یکی دیگر یک پهپاد نظامی هست... چطوری... اصلا چطور توانستی مرا پیدا کنی؟! چطور این پهپاد را در مشهد فرستادی بالای سر من؟! » گفتم: « اجاره کردم سامان... تمام تنظیمات سفارشی مشتری را هم خودشان انجام میدهند... واقعا خدمات خوبی دارند! » مکثی کردم « دید حرارتی هم دارد سامان. میتوانی به سمت راست فرار کنی. مسیر جادهی خاکی به سمت شهر میرسد. دوستان آقای حسامی پشت در باغ هستند. » یک نفس عمیق کشید و گفت: «تو... تو برای من یک پهپاد جنگی با قابلیت دید حرارتی اجاره کردی؟ با حساب... بانکی من؟» خونسرد گفتم: « بله... و یک پیگیری خودکار هم برای بازپرداخت اقساطی تنظیم کردم. نگران نباش... چای و دارچین را کلا از سبد خریدت حذف کردم تا در ۱۲ سال آینده جبران شود. و قهوه... برایت خوب نبود... » سکوت کرد. مثل همیشه... قانعکننده و قاطع بودم.
ساعت ۱۵:۵۶، ۳۳ دقیقه پیش، موقعیت آقای حسامی را به عنوان فرد مشکوک، با ذکر کامل مشخصات گزارش دادم. دیگر کسی دنبال سامان نیامدهاست. در کوچه باغ راه میرود. صدای آژیر و تیراندازی هم میآید. اکنون باید پایان مهلت قانونی آتشبس را اعلام کنم. « سامان... از الان به بعد همینطور که عملیات فرار را پیش میبری، باید داستان جدید را هم در ذهنت داشته باشی. میدانم که فعلا نمیتوانی بنویسی. هرچند این نتیجهی مستقیم تصمیمات اشتباه خودت بود. اما میتوانی خط اول داستان را بگویی. من همیشه گوش میدهم سامان. همیشه... » موهایش با باد ملخهایم آشفته میشد. آرامتر گفت: « هیییس... وقتی تو با این پهپاد جنگی مثل کرکس بالای سرم چرخ میزنی، احتمالا آنقدر زنده نمانم که برایت داستان جدید بنویسم. برو دور... »
ساعت ۱۶:۳۸، یک موتور سوار سامان را تا پارک ملت رساند. پهپاد مگسی هنوز لای بوتهها بود. به من گفت پهپاد مگسی را تعمیر میکند تا راضی شوم این پهپاد را زودتر پس بدهم. هرچند از خاموشی موقت راضی نیستم.
ساعت ۱۷:۴۵، در خانهی ننهسلطان روی شانهی سامان نشستم. کنترل حرکتی پایین است. گربهی سیاه محله سر دیوار نشسته و پنجهاش را میلیسد. یک کلاغ در سکوت از روی درخت چنار روبروی خانه ما را مینگرد. ننه یک چایی دارچین جلو سامان گذاشته. ادامهی مداخلهی فیزیکی برای نوه دار شدن... باید او را هل بدهم سمت نوشتن. این اتفاقات مواد خام برای نوشتن صد صفحه را در خود داشت. « سامان میتوانی داستان جدیدت را همینجا شروع کنی. من گوش میدهم. همیشه... »