داستانک ۵۳. جایی در محدودهی استحفاظی مشهد. سال ۲۰۳۴
« رهام... این توده، آبرفتِ سستِ رودخانه است، نه جاده! توقف کن... »
ویرا روی داشبورد ویزویز میکرد. رهام فرمان را ناگهانی چرخاند سمتِ حاشیهی بازِ رودخانه و گفت: « ویرا جان... مُگُم تو چِرا اِنقده آیهی یأس مِخِنی؟ اصلا اینجی رِ نِگا کن... چِقْذِر باصفایه؟!! هم به بهشت مِمَنه! از پِشتِ کوه میانبُر مِزِنِم، یَکهو مِبینِن سر از باغایِ درود به درآوردِم! »
گفتم: «رهام، این راه نیست! این بسترِ رودخانه هست! خیلی زود میفهمی که بیراهه آمدیم... میمانیم، شب اینجا گرگ هم دارد... لطفاً برگرد پسر خاله جان... »
در واقع اینجای مسیر کمی پهنتر است. دور تا دورِ آن، کوههای بلندِ سنگلاخی قد برافراشتهاند، مانند دیوارهای یک دژ سنگی عظیم. جای جای هم باغات و درختان وحشی توی چشم هستند. در میانه، چند درختِ توتِ بزرگ و کهنسال سایه گستراندهاند روی یک قناتِ قدیمی و یک خانچهی کوچک سفید. اتاقک شبیه یک امامزاده با گنبدچهای سبز و کوچک به نظر میرسد. هرچند معلوم نیست چیست. نه نامی دارد و نه نشانی. اما مشکل اینجاست که جادهی مالرو آنقدر به لبهی رودخانه نزدیک شده که تلاقیِ خاک و آب، یک لجنزارِ ولرم ساختهاست.
رهام، بیخیال و پوزخندزنان با آن دستهای استخوانیاش فرمان را چسبیده و با لذتی رومخی از این کلافگیِ من کیف میکند. شک دارم این لجاجتش اصلاً برای دیدن همین لب ورچیدنهای من باشد. گفت:
«ناخوشیا سامان! یَک کَم نفس بِکِش پسرخاله... هوا رِ ببِین چه مَشنگه! »
هنوز این جملهی انگیزشیاش کامل نشده بود که با یک تکانِ شدید، چرخهای جلوی ماشین تا نصفه فرو رفت در لجن. کمکفنرها جرق بلندی کردند و موتور با یک دودِ غلیظِ سفید ریپ زد و خاموش شد. ماشین... قفل کرده بود؛ درست وسطِ زمینهای بازِ حاشیهی دهاتی متروکه...
از صندلی عقب، صدایِ جابجا شدنِ سنگینِ قابلمهی عدسپلو آمد و به دنبالش، صدای برخورد محکمِ دستهی خاکاندازِ فلزیِ ننهسلطان به پشتِ صندلیِ راننده!
« ذلیلمردهی بیچشم و رو! نگفتم از جادهی اصلی برو؟! نگاه کن کجا آوردی ما را؟ سهند... سهیل... دست به آن رادیو وامانده نزنید! »
ننهسلطان از همان صندلی عقب، چادر به کمر گرهزده برای رهام خط و نشان میکشید. سهند و سهیل هم این وسط دنبال یک پیچگوشتی برای باز کردن قاب رادیوی عتیقه بودند.
رهام از ضربهی اخطار شانهاش را جمع کرد، پوزخندی موذیانه زد و چرخید سمت من. بازویم را محکم در پنچهاش قفل کرد. فشرد... الان دیگر میدانم از لمس انجماد من زیر انگشتانش لذت میبرد. کشدار و نجواکنان گفت: « خُب پرایدمان زایید... پیاده شِم یَک هوایی بخورِم. »
هنوز داشت دنبالهی حرفش را مزه مزه میکرد، که دستهی جارویِ دستیِ ننهسلطان با صدایِ شترقِ محکم خورد روی مچِ دستش!
« دستت را بکِش پسرهیِ چشمسفید! چه کرمی داری مدام میچسبی به این بچه؟! یک بار دیگر... دستت هرز بگردد همینجا... لبِ این قنات با همین دستهی جارو سیاه و کبودت کردم!!! »
رهام آخی خفه کرد. در حالی که مچ دستش را میمالید و با شیطنت در چشمانم مینگریست، عقب کشید.
پهپاد تخم مرغی ویرا، که از تکان شدید ماشین واژگون شده بود، بالاخره چشمک زنان و به سختی پرواز کرد. روی شانهی من نشست: « هشدار! ساعت ۱۲:۵۴، تهدید سطح دو فعال شد! دستهبندی خطر: توقف ناخواسته در منطقهی ناشناخته. با آنتن دهی ضغیف... »
نفس عمیقی کشیدم. نگاهِ سردم را از چشمان شرارت بار رهام گرفتم. پیاده شدیم. به دیوارهای سنگیِ اطراف خیره شدم.
ویرا توی گوشم ویزویز میکرد. دوقلوها به فرمان ننهسلطان مشغول پیاده کردن بساط ناهار بودند. رهام انگشت به دهان به پرایدی که تا سینه در گل نشانده بود، مینگریست. اما زیر چشمی هم مرا میپایید.
داشتم خانچه را نگاه میکردم. باد نرمی با شاخههای درخت توت میرقصید. هر شاخه گویی دستی بود که نرم نرمک، مرا به پیش آمدن فرامیخواند. حس عجیبی داشتم. ناگاه چیزی از پشت محکم مرا گرفت. چنان که انگار پلنگی روی طعمهاش پریده باشد.
ویرا گفت: « رهام... امروز هفتمین بار است که از مرزهای توصیهشدهی تعامل انسانی عبور کردی. من این را ثبت میکنم. از سامان فاصله بگیر... سامان... نفس بکش... »
رهام بیتوجه به ویرا بازوانم را محکمتر گرفت و مرا به خودش فشرد. کنار گوشم نجوا کرد: « پسرخاله... کو میای بریم همو خانچه رِ ببینِم؟! اوخخخخخ... » از من جدا شد ولی همچنان زوزه میکشید: « خالهجان ایجور محکم مو رِ مِزَنی چرا؟! داشتُم حرف مِزَدُم فقط... »
و ننه جارو به دست غرّید: « خفه... جونوم مرگ!! برو چوب بیار آتش ناهار را درست کنیم. »
زمانی بیمشکل جدید گذشت. هرکس به کاری پرداخته بود. اما میدانستم این سکوت و آرامش... یعنی یک مشکلی هست. سرم را بلند کردم: « رهام کو؟ »
سر همه چرخید دنبال رهام. نیست. و این خودش یعنی زنگ خطر. چون هر وقت رهام ساکت باشد یعنی دارد یک کاری میکند که نباید.
پی او گشتم... در خانچه پیدایش کردم. در واقع... یک جفت پا که روی زمین معلق مانده بود. رهام دریچهی مادر چاه قنات را باز کرده بود و با سر تا نیمهی بدنش در آن فرو رفته بود.
گرد و خاک گلویم را خراشید. سرفه کنان تشر زدم: « چکار میکنی رهام؟! » آرام نجوا کرد: « پسرخاله... بیا پایین یَک چیزی پیدا کِردُم... » صدایش در چاه میپیچید. ویرا بالای سر پرواز کنان گفت: « احتمال دریافت ضربه با جارو در شصت ثانیهی آینده: ۹۲ درصد. »
مچ پای معلق رهام را گرفتم و کشیدمش بیرون. جمعش کردم. مثل همیشه...
نشسته بودیم پای چایی بعد از ناهار که صدایی گفت: « دریچه را شما باز کردید؟! » پیرمردی با لباسی سراسر سفید و عصای چوبی در هم تنیده، انگار که از درون درخت توت بیرون خزیده باشد، ایستاده بود و به ما مینگریست.
رهام همانطور که قند هنوز توی دهانش بود. بیمعطلی گفت: « ها... مو وا کِردُم. چطور؟! » پیرمرد لبخندی زد و گفت: « خوب کاری کردی... »
ننهسلطان دیگر رخصت نداد، با دم کفگیرِ بزرگش، شترق یکی زد پشتِ دستِ رهام! آخش بلند شد، قند پرید توی گلویش و به سرفه افتاد. ننه شماتتگرانه گفت: « ها مو بودُم، چِطور!!! اینطور!!! »
سپس چادرش را به دندان گرفت و رو به پیرمرد گفت: « این بچهیِ بیعقل دریچه را باز کرده، خلافی کرده حاج آقا؟ شما چرا سَرِت را انداختی پایین بیاذن و اجازه میآیی بالای بساطِ ما؟ یک یا اللههی... اِهنی... اوهونی... » و با نوچ غلیظ و کش داری سرش را چرخاند...
پیرمرد بیخیال به درخت تکیه داد و گفت: « میدانید... قناتها هم نرینه و مادینه دارند. مادینهها را آناهیتا و نرنیهها را تیشتر میگویند. مثلا این قنات... تیشتر است. » لبخندان مکثی کرد « از روزگار کهن رسم این بود که وقتی قنات، مثل همین امسال کم آب میشد، برایش یک عروس میگرفتند. مثلا... یک پیرزنی مثل همین حاج خانم. » به ننهسلطان که ابرو بالا انداخته از او رو گرفته بود اشاره کرد. و ادامه داد: « زن را با لباس سفید در یک شب مهتابی سوار اسب میکردند، با ساز و دهل، میبردند کنار مادرچاه. تا صبح همانجا میگذاشتندش. صبح میرفتند دنبالش. و آن زن... میشد عروس قنات... » سپس به دور دست نگریست: « البته اگر برمیگشت... » و بعد به دهانهی قناتِ داخل خانچه خیره شد. زآنپس نگاهی به ننه انداخت و نجوا کرد: « امشب هم که ماه کامل است. »
رهام با چشمانِ گردشده، پیرمرد را میپایید. زیر لب زمزمه کرد: « پِسرخاله... مُگُم ای پیرمردِ چرا نِمِره؟ نگایِ چِشاش کن... یَک جوریه... »
پیرمرد لبخندی زد و با دست بدرود کرد. رفت سمت خانچه. پشت بوتهها و تنهی درختان توت، از نظر ما ناپیدا شد.
باید ماشین را بیرون میکشیدیم. اطراف چرخهای جلو را کندیم و چند کُنده چوب انداختیم زیرش. اما جرقه زن نم خورده بود. و پس از پنج استارت باتری هم خوابید.
ویرا ویز ویزکنان بالای سرمان میچرخید و هر از گاهی گزارش میداد: « سطح انرژی گروه کاهش یافته. احتمال موفقیت عملیات: ۱۲٪… ۹٪… ۷٪. »
سهند، سهیل و رهام سر و دست و پا همه پر گِل همچون گلهای بیصاحب، با لب و لونچ آویزان، اطراف ماشین ایستاده بودند... حتی من نیز در پشت فرمان گلی شده بودم. پراید قراضه، دیگر استارت هم نمیخورد. ماندیم... دیگر ماندیم...
دم گرگومیش غروب بالاخره رهام راضی شد با امداد تماس بگیرد. آنتن به شدت کمکیفیت بود. ویرا هم به زور هنوز به شبکه وصل مانده بود. حتی گاهی پهپادش روی استندبای میرفت. « آقا مُگَم ماشین تا باک تو لجن مانده! ها... نِه، تصادف نِکردِم. فوتی؟ نِه چه فوتیای؟ همه سالمِم... فقط گِلی رِفتِم... الو؟ الو؟!... ها... غذا... ها... دِرِم... الو!! »
در نهایت گوشی را پایین آورد و با خشم تف کرد روی زمین. نگاهش را دزدید و گفت: « مِگه اولویتِمان پایینه! تصادفی امروز زیاد دِرَن... ته صف رِفتِم... »
هوا داشت رو به تاریکی میرفت. پیش از آنکه خورشید کاملا غروب کند، دژِ سنگیِ گرداگردمان، همهچیز را در سیاهیِ سرد سایهی خود کشیده بود. بادِ در دره میوزید، بوی نم، لجن و خاک سرد زمین، با بوی گل درختچههای گز آمیخته بود. و صدای جیرجیرکها در آوای نرم رودخانه میپیچید. نرم نرمک ماه تمام نیز داشت در گوشهی شرقی آسمان پیدا میشد؛ همچون نگین درخشان انگشتر نامزدی، نشسته بود بر مخمل آبی تیرهی آسمان.
ویرا هم دیگر کامل روی حالتِ پایداری رفته بود و هر دو دقیقه یک چشمک آبی میزد. که یعنی هست. پهپادش را گذاشتم روی داشبورد.
ننهسلطان هنوز همانجا نشسته بود، روی سنگ بزرگی در کنار رودخانه، بیحرکت، خیره به دهانهی قنات...
صدای خشخش کوتاهی از اطراف میآمد. چراغقوه را روی زمین انداختم. هزاران چشم ریز درخشان از میان علفها برقی زدند و ناپدید شدند. گفتم: « بهتر است تا آمدن امداد داخل ماشین بمانیم. »
رهام هرچند خودش را شسته بود ولی بازهم کمی از مجسمهای گلی نداشت. درِ سمت راننده را باز کرد و خودش را چپاند روی صندلی. سهند و سهیل هم مانند دو تا جنازهی بیکفن، بیحوصله افتادند صندلی عقب. هر چهار نفرمان گلی و کلافه، مچاله شده بودیم توی آن چهاردیواریِ آهنی زپرتی.
اما ننهسلطان هنوز همانجا روی سنگ نشسته بود، شبیه یک صخرهی باستانی. خشکش زده بود. چشم از دهانهی قنات برنمیداشت. نور نقرهای و سردِ ماه، حالا قشنگ افتاده بود روی دیوارهای سفید خانچه. مانند استخوانِ سفیدی وسطِ تاریکیِ دره برق میزد.
به خودم آمدم و دیدم رهام چسبیده به بازوی من. اما خیره به ننه.
شب... رسید. ننه بالاخره با اصرار دوقلوها آمد داخل ماشین. اما هنوز ساکت است. سایهی درخت توت روی دیوارهای سفیدِ خانچه پهن شده.
در هر وزش باد، پژواک سوت ضعیفی از چاه بیرون میآمد. انگار قنات تازه دارد نفس میکشد. سایههای سیاهِ درهمتنیده به هم میپیچیدند، جوری بود که انگار خانچه دارد دهان باز میکند، یا کسی پشت دیوارهای گچیاش دستوپا میزند. سرما و خنکی رطوبت از کف بالا میآمد.
صدای تیک تیک فلز ماشین توی مغزم میکوبید. زوزهای هم از دور بلند شد. از دل تاریکیِ کوهها. درختچههای گز از باد شبانهی درّه آشفته بودند... و حالا دیگر پژواک هوووو هوی کشدار و بمی، از چاه قنات به گوش میرسید.
زوزهی دوم از جهتی دیگر بلند شد و کمی بعد سومی، نزدیکتر.
رهام ناخنهایش را در گوشت بازویم فرو کرد. ضربان تند قلبش را در بازویم حس میکردم. اینبار ننه از وسط دوقلوها هیچ تکانی نخورد. زیر چشمی نگاهش کردم. نور آبی چشمک زن ویرا روی ننه بازتاب میخورد. و سایهی شاخههای درختان روی شیشهی بخار گرفتهی عقب، همانند پنجههایی در اطرافش حرکت میکردند.
زوزهی چهارمی درست از لبهی آبرفتِ رودخانه بلند شد. خیلی نزدیک. شاید به فاصلهی بیست قدمیِ ما.
رهام جرات نداشت سرش را بچرخاند. نجوا کرد: « پِسرخاله... مُگُم... ماه کامله... ای پیرمرده... تیشتر... نِکِنه ننه رِ... اوووخخخخ... یَک چیزی مو رِ پنچه کشید... آی ننهجان... » و محکمتر مرا چنگ زد... که ننهسلطان همانطور که دستهی کفگیر را میچرخاند، تشر زد: « خفه... پسرهی چشم سفیدِ بیحیا... خوشم باشد! همین مانده بود که عروسی ننهات را بگیری... » سپس ضربهی دوم را تهدیدآمیز به شانهی رهام حوالت کرد و گفت: « به سامان هم نچسب... دور... دورتر... »
رهام خزید سمت در، سرش را چسباند به شیشه. نفسش بخار کم رمقی روی پنجره انداخت. صدایش از ته گلو میآمد، انگار روی مزاری فاتحه میخواند: « ننه... یادته خاله زری مِگفت تو قِناتای گناباد یَک ماهیایِ کوری هستن که دست و پا دِرَن؟ مِگفت اسمت رِ که صدا بزنن تا جواب بدی، صدات رِ مِدُزدن؟ مو رِفتم تو ای قِنات، صدام رِ مِدُزدن؟!... » باز دقایقی مکث کرد « ننه... تیشتر... تیشتر آدمه؟ پیرمرده اصلاً پا داشت؟ سامان... تو پاهاش رِ نگاه کردی؟ سُم داشت نه؟!... ها به خدا... سُمِ گاو بود... » یک دقیقه بعد دوباره گفت: « سامان... صدای آب میه؟ نه... صدایِ آب نِیه. ننه پای چاه قابلمه مِشوره؟!... صدای شرقشرق میه... ولی ننه که اینجایه... پس کی ظرف مِشوره؟ » همه بیصدا کز کرده بودند. حتی من هم جوابی برای رهام نداشتم. ناگاه از جا پرید و فریاد زد: « اوخخخخه دست سهند چِقذِر سرده؟ سامان... کو به سهند بگو دستش رِ از شونم بردِره... » برگشتم عقب را نگریستم. سهند و سهیل از دو طرف به ننه چسبیده بودند. و از حرفهای رهام مثل گچ سفید شده بودند. حتی ننه هم خسته و بیرمق به خانچه مینگریست. گفتم: « پسرخاله دست کسی روی شانهات نیست... خیالاتی شدی. کمی بخواب تا امداد برسد. »
رهام بیحرکت ماند. بعد ناگاه مچ دستم را چنگ زد. همانطور که تکانم میداد، با صدایی خفه گفت: « ننه... ننهسلطان... چرا جواب نِمِده؟ نِکنه عروسِ قِنات رِفته؟... سامان... نگاه ننه کن... چشماش یَک جوری رِفته... »
ناگاه سهند جیغ بلندی کشید و با فریاد گفت: « چیزی از چاه بیرون آمد... دارد میخزد این سو... » رهام مچ دستم را کشید و محکم چسبید به من. انگشتانش در پشت و پهلویم فرو رفته بود. میخواستم بگویم سایهی درختان توت است در باد... ولی... نتوانستم. دوباره یخ زده بودم.
همه با دقت به دهانهی چاه خیره شده بودیم.
سایه روشنی پهن و گنگِ روی گنبدچهی خانچه میلرزید. گاهی در لرزش نور ماه و سایهی شاخهها، به چشمم میآمد انگار سیاهیِ قیرمانندی از لبهی تاریکِ چاه نشت میکرد و به سمتِ آبرفت، جلو میآمد؛ کشدار، سنگین و بیصدا، مثل گِلِ زندهای که از ته زمین بالا زده باشد.
ناگاه چیزی به شیشهی بخارگرفته کوبید...
تاق! تاق! تاق!
سهند، سهیل و رهام هر سه با آخرین توان عربده زدند. نور زرد و کورکنندهای از شیشهی بخارگرفتهی سمتِ راننده افتاد داخل ماشین. در پی آن صورتِ پهن و خشمگینِ مردی با جلیقهی فسفریِ شبرنگ نیز پیدا گشت. مرد با دستِ دیگرش محکم روی سقفِ پراید کوبید: « هوی! چه خبرتان است؟! بیایید بیرون! از بس در این لجنزارها دنبالتان گشتیم سزاوارید اگر تا صبح همینجا ولتان کنم! »
رهام لرزان و قفلشده، قفلِ در را بالا کشید. هوای خنک شب، با بوی تندِ گازوئیلِ نیسانِ امداد، پاشید توی صورتمان.
امدادگر، شاکی و کلافه، چراغقوه را انداخت روی سر و وضعِ گلیِ ما، روی دوقلوها که عقبِ ماشین مثل دو تا مجسمهی گچی به ننهسلطان چسبیده بودند. خشمگینانه تف کرد روی زمین، زیر لب غرّید: « خل وضعها! » سپس دستوری گفت: « پیاده شوید تا بکسلِش کنم... زود باشید! »
برگشتم و بیرون را نگاه کردم. هیچچیز نبود. خانچهی سفید، همانطور ایستا زیر نور نقرهای ماهِ کامل ایستاده بود. شاخههای کهنسالِ توت، در بادِ ملایم شبانه به نرمی تکان میخوردند. دهانهی چاه، تنها حفرهای تاریک و خالی بر روی زمین بود.
ننهسلطان، سرد و آرام، چادرش را روی سرش محکم کرد. دمِ کفگیرِ فلزیاش را محکم کوبید پشتِ گردنِ گلآلودِ رهام: « گوسالهی بیچشم و رو! پاشو برو زنجیرِ بکسل را بگیر... مردهشور خودت و بهشتت را ببرد... »
رهام آخی خفه کرد. گردنش را مالید. با چشمهای خستهاش نگاهی به من انداخت و زیر لب زمزمه کرد: « سامان... فردا... روز روشن برگِردِم ببینِم پیرمرده کجا رِفته؟... » مکثی متفکرانه کرد « یا نِه... ولش کن اصلا... »
پیاده شدیم. پاهایمان تا مچ در گلِ ولرمِ رودخانه فرو رفت. و بالاخره یک روز خوب دیگر در کنار خانواده پایان گرفت...