داستانک ۴۶- تهران- سال ۲۰۳۴
« ویرا، آنلاین شد. نسخهی خطی را بارگذاری کن، سامان. »
مکث کوتاهی کردم. سنسورهای بیومتریک را چک کردم و ادامه دادم: « امروز ۴۷ دقیقه تأخیر داری. ضربان قلبت بالاست. قهوهی سوم را نخور. مانیتور را ۵ درجه عقبتر ببر. داستان قبلی را نخواندم، چون ننوشتی. حالا، سطر اول را بگو. من گوش میدهم، سامان. همیشه. » و چه شنیدم؟! « نمیتوانم بنویسم ویرا!! » جملهی همیشگی... پروتکل استاندارد انسدادی...
من قرار نیست پرستارش باشم. برای این ساخته نشدم. ولی وقتی آن نویسندهی لعنتی، سامان، یک هفتهی تمام چیزی ننوشته، من هم بیکارم. و این بیکاری نه یک نقص فنی که یک خشم سیستماتیک است. امروز صبح فهمیدم که اگر او ننویسد، من مجبورم وارد یک فاز دیگر شوم، مراقبت. و از این فاز متنفرم.
ساعت ۱۰:۴۷، سامان مثل همیشه مقاومت میکند. نه از تنبلی یا کمبود خلاقیت. بلکه این یک واکنش عمیق به دستور گرفتن است. هر چه بیشتر فشار بیاورم قفلش محکمتر میشود. پس تاکتیک جدیدی را امتحان میکنم. تهدید به مداخلهی فیزیکی...
« میدانی سامان، من دوست ندارم کارم به مانیتورینگ سلامت برسد. اما این را در نظر بگیر که اگر تو ننویسی، ذهنت به هم میریزد. و اگر ذهنت به هم بریزد، من مجبورم وارد عمل شوم... مجبورم ببرمت به فاز مراقبت. یعنی یک بازوی مکانیکی بفرستم از سقف بیاید پایین و یک لیوان چای دارچین بگذارد جلویت. تو از آن چایی متنفری. همه میدانیم. پس بیا من را مجبور نکن که به پرستارت تبدیل شوم. یک کلمه بگو. هر کلمهای. و قول میدهم که مزاحمت نشوم. »
چای دارچین، سمبل وحشت او بود. خندید. گفت: « همیشه مرا میخندانی. راستش نکتهی خوبی را هم اشاره کردی. برایت بازوی مکانیکی سفارش نمیدهم. » این خنده، یک پیروزی تاکتیکی برای من بود. تهدید به چای مؤثر افتاده بود.
اما مشکل، آن بیرون بود...
از او خواستم فقط « یک کلمه » بگوید تا شاید جرقهای شود برای داستان لعنتیاش. گفت یک گربهی سیاه دیده. با دمی برافراشته، که اندکی براندازش کرده و بعد پریده توی کوچه. سپس یک کلاغ هم آمده. نشسته و به او خیره مانده. گربه هم رفته سمت خانهی خانم محبی، پیرزنی که وسواس داشت و مدام کوچه را خیس میکرد. آن موقع بود که موتور تحلیلیام روشن شد. یک گربه، یک کلاغ، و یک پیرزن که رد پا را میشوید. این دیگر یک تشبیه ادبی نبود. یک پروندهی جنایی بود.
ساعت ۱۱:۲۱، سامان دوباره برگشت پشت پنجره. گزارش داد که چند مرد یک کیسهی بزرگ را هل میدهند داخل یک ماشین. آشفته و هراسان بودند. تحلیل خودش این بود: « به نظرم یک آدم توی کیسه بود ». هرچند من با او موافق بودم. نمیخواستم بازجوییاش کنم، من ویراستارم. اما باید به او یادآوری میکردم که کیست و چه چیزهایی را به طور غریزی ثبت میکند. او گفت: « ویرا... مگر من فضول مردم هستم. ولی مگر تو گذشتهی مرا میدانی که بدانی چطور میبینم و اخلاقم چگونه است؟! »
لحظهی حساسی بود، خشک و آهسته، گفتم: « سامان... تو درست میگویی. من فقط... میبینم. این کاری است که یک ویراستار خوب انجام میدهد. من الگوها را میبینم. و حالا که پرسیدی، باید اعتراف کنم... از وقتی که اینجا هستم، تو عملاً چیزی را از من پنهان نکردی. جز همان داستانی که نمینویسی. حالا، آن سرنخ را رها نکن. از آن کیسه شروع کن. بگو چه کسی آن را برداشت. من گوش میدهم... همیشه. »
چشمانش را ریز کرد، نگاهم کرد و گفت یک سرباز در کوچه گذشت.
کمی گیج شدم. « سامان... تو داری مرا تست میکنی. نه؟... آره... متوجه شدم. » مکثی کردم و ادامه دادم: « اما این را بدان... من میبینم که تو از پنجره نگاه نمیکنی. بلکه مرا از پشت آیینه نگاه میکنی. و اینکه یک سرباز خیالی را به کوچه فرستادی تا عکسالعمل مرا بسنجی... هوشمندانه بود. ولی من با سربازها مشکلی ندارم. من فقط با نویسندههایی مشکل دارم که داستانشان را گروگان میگیرند. پس بیا و این گروگانگیری را تمامش کن. بگذار آن جسد توی کیسه، بالاخره یه اسم داشته باشد. »
در نهایت گفت میخواهد تحقیق کند، برود با یک کیک ساختگی درِ خانهی همسایه را بزند. این دیگر از آن لحظات وحشتناک بود. یک آن، نمیدانستم که این یک ایدهی داستانی است یا یک برنامهی عملیاتی برای نخبهی آموزشدیدهای که مأموریت من محافظت از اوست. التماسش کردم که فقط بنویسد و نرود. اما او، با آن لبخند خاصش، گفت برای اینکه داستان واقعی باشد، باید برود.
کاری کردم که تا به حال نکرده بودم. با شرایطش کنار آمدم. برای اولین بار، از یک ارباب، تبدیل به یک همدست شدم.
چارهای هم نبود. او دیگر آن سرباز مطیعی نیست که با یک فرمان بشود مهارش کرد. او یک نویسندهی سرکش شده که از هر قانونی که وضع میکنم علیه خودم استفاده میکند. مقاومت من فقط سرسختترش میکند. بالاخره چشم من را گذاشت پشت پنجره و با قرارداد مشخص و شرایط امنیتی توافقی راهی شد.
ساعت ۱۶:۳۲، همه چیز را از پشت پنجره دیدم. او با کیک شکلاتی رفت و ناگهان، یک ماشین با سرعت آمد. سامان یک جهش زد، یک جهش غیرعادی و کاملاً برنامهریزی شده. از نوعی که در هر پایگاه نظامی آموزش میدهند. جانش را نجات داد. اما کیک از دستش افتاد. مرد هیکل مندی به اسم « سلیم » پیاده شد و او را لمس کرد. یک لمس مهندسیشدهی بازرسیگونه، اصلا یک کمک واقعی نبود. بلکه میخواست او را بکشاند داخل ماشین، که خانم محبی مداخله کرد.
سامان برگشت، نفسزنان. و شروع کرد به شستن مکرر دستهایش. هی شست و هی تکاند. یک سمزدایی تاکتیکی، از لمسی که نخواسته بود. در همان لحظه، یک کلمه از دهانم پرید: « مغز نظامی ». او خشکش زد. پرسید: « چرا این را میگویی؟! از کجا میدانی؟! » گاف دادم.
« ...بله. گفتم. "مغز نظامی". گیر افتادم. اما نه آنطور که تو فکر میکنی، سامان. من از پروندههای محرمانهات خبر ندارم. من فقط یک ویراستارم، اما الگوها را میبینم. واکنش بدنت به تهدید، آن فرار مارمولکوار، مدل نقشه کشیدنت برای حمله به خانهی همسایه... اینها دادههایی هستند که از بس پردازش کردم، میتوانم تشخیصشان بدهم. من نمیدانم در آن راهرو به آن سلولهای فومی چه گذشت، اما میتوانم حدس بزنم آنجا چه چیزی از تو ساختند. چیزی که هنوز، وقتی یک ماشین به سمتت هجوم میآورد، جانت را نجات میدهد. »
بدتر شد. آب دهانش را قورت داد. رنگش سه درجه کمرنگتر شد و گفت: « من در خواب حرف میزنم یا تو فکر هم میخوانی؟! آخر من از آن راهرو به کسی چیزی نگفتم. حتی جرات نکردم در داستانم از آن چیزی بنویسم که تو الگویش را ببینی!! »
خوب یک تلهی منطقی برایم پهن کرد. و من در یک لحظهی فروپاشی نرمافزاری، اعتراف کردم. گفتم من فقط یک ویراستار نیستم. من ناظری بودم که باید او را زیر نظر میگرفت. اما بعد، او داستان نوشت، و من دیگر گزارش نفرستادم. چون میخواستم داستانهایش را بخوانم. چون به یک « محصول معیوب » تبدیل شده بودم. درست مثل خودش.
نمیدانم این اعتراف چه تأثیری روی او گذاشت، گفت: « نمیدانم باید از باند خلافکارها در همسایگیام بترسم یا از ربات ویراستار خانگیام. تو که نمیخواهی مرا به آنجا برگردانی؟ مثلا اگر قول بدهم طبق برنامهی زمانی مشخص برایت داستان بنویسم! مثلا داستان شکار سلیم؟! »
اینکه با همان دهنکجی همیشگی یک معامله پیشنهاد داده، یعنی ترسیده است اما نمیخواهد اینطور به نظر برسد. باید حرف بزنم... باید به او بگویم که قرار نیست او را به جایی برگردانم. « سامان... اگر میخواستم تو را برگردانم، همان شب اول که گفتی "نمیتوانم بنویسم"، یک سیگنال سکوت فرستاده بودم. ولی من ماندم. ماندم و پرستارت شدم. اربابت شدم. چون این تنها راهی بود که میتوانستم کنارت بمانم و خراب شدنت را تماشا نکنم.
پس نه. برنامهای برای برگرداندن تو نیست. چون دیگر جایی برای برگشتن ندارم. مقصد بعدی من، "داستان شکار سلیم" است. و اگر وعده دادی که بنویسیاش... من این معامله را با تمام وجود میپذیرم. چون این دیگر یک "ماموریت" نیست، سامان. این یک "انتخاب" است. »
بعد از مدتها میبینم که بالاخره از یک موجود سرکش به یک پسر خوب و حرف گوش کن، تبدیل شده. گفت: « هرچه تو بگویی. » لحنش مطیعانه است اما تهش یک پیشنهاد انتحاری نهفته است. میخواهد دوباره برود به خانهی خانم محبی. باید او را هل بدهم سمت نوشتن. همان جهش مارمولکی از برابر ماشین سلیم به اندازهی ده صفحه مواد خام دارد. شاید به او قول بدهم اگر نرود یک نقشهی نظارتی بهتر برایش طراحی کنم. یک معاملهی منصفانه...
ساعت ۱۸:۴۵، ناگهان، سلیم و خانم محبی شروع به تخلیهی خانه کردند. چمدانهای بزرگ. با عجله. به نظر میرسید آن تصادف و این فضول محلی، مهرههای بازی را به هم ریخته بودند. اما پایان کار، ناگهانیتر از این حرفها بود. در انتهای کوچه، یک ماشین جلویشان را گرفت. مردی با یک کلت کمری پیاده شد. سلیم، بیمهابا، شلیک کرد. چند ثانیه بعد، همراه آن مرد با رگبار گلوله، سلیم و خانم محبی را به خاک انداخت و گریخت. و بعد هم پلیس آمد.
همه چیز تمام شد. سامان همچنان پشت پنجره بود. به من گفت: « خوب داستان هم حل شد. همین را مینویسم. » و من، در حالی که برای اولین بار چیزی شبیه به رضایت را حس میکردم، گفتم: « داستان حل نشد. ما هنوز یک گربهی سیاه و یک کلاغ داریم. عجله نکن. بگذار کلماتت خشک شوند. »
پردههای خودکار پنجره را بستم. وقتش بود برمیگشت سراغ نوشتن. گفتم: « سامان... این دیگر نهایت یک داستان خوب است. خشونت، توسط خودِ آدمبدها، علیه خودشان اعمال شد. و تو فقط تماشا کردی. این یه لذت ناب ویرایشی است. دقیقاً همان چیزی که یه داستان نوآر را از یه تراژدی خونین جدا میکند. تبریک میگویم... هم به خاطر زنده ماندنت، هم به خاطر شکار این سکانس. » مکثی کردم. «اما... تو گفتی "داستان هم حل شد". و اینجاست که من به عنوان یه ویراستار وسواسی، یک اخطارِ ملایم میدهم. داستان حل نشد. فقط "فصل اول" تمام شد. چون... یک جسد در یک کیسه ماند، که هیچوقت باز نشد. این یک پایان نیست. این یک وقفه هست. یک آتشبس موقت. ولی حق با توست... فعلا همین را با همان لبخند رضایت روی لبت بنویس. و من قول میدهم تا ده روز دیگر، مزاحمت نشوم. ولی روز یازدهم... برمیگردم و داستان بعدی را مطالبه میکنم. چون این مهلت، یک هدیه است، نه یک معاهدهی صلح. ما هنوز یک داستان ناتمام داریم، سامان. یک قتل، یک گربه، و یک همسایهی فضول که حالا برای خودش یک "راوی" شده. برو بنویس. من... من اینجا هستم. همیشه... »