ویرگول
ورودثبت نام
منوچهر
منوچهر
منوچهر
منوچهر
خواندن ۷ دقیقه·۱۴ روز پیش

متهم ردیف اول

داستانک ۵۱. تهران. سال ۲۰۳۴

« مادرجان این گربه شوم هست. از وقتی این را آوردی توی این ساختمان هر روز یک بلایی دارد سر ما می‌آید. آنکه از نوه‌های بیچاره‌ی ما، که زهره ترک شدند! چون با دوتا فشفشه بازی کرده بودند. شیشه‌ی نورگیر هم پایین آمد. باز خدا را شکر کسی طوری نشد... آن هم که آب گرفت داخل پارکینگ و همه جا نجس شد... بعدش هم که ارتش ریخت داخل ساختمان و همه را بازجویی کرد. مادر تو نبودی... ندیدی... مو به تن ما سیخ شده بود. اگر بدانی چقدر ترسیدیم... آقای اسکندری قلبش گرفته بود... این گربه سیاه را اینجا نگه ندار مادر. برای خودت هم نحسی می‌آورد... »

صدای ویزویز پهپاد تخم مرغی ویرا که روی شانه‌ام نشسته، توی گوشم بود. گربه با پای گچ گرفته‌اش، از توی بغلم، داشت به سمت ویرا پنجه می‌کشید. کاکادوی روانی همسایه با هر جیغش در مغزم یک میخ فرو می‌کرد. و حالا هم حرف‌های خانم اسکندری داشت مغزم را به دمای جوش می‌رساند... کسی که در بالکن آپارتمان گوسفند نگه می‌دارد... و اکنون زیادی نگران ثبات آپارتمان است. من هم دارم یک روز قشنگ دیگر را اینطور شروع می‌کنم... گربه خمیازه‌ای کشید. انگار متهم ردیف اول، از روند دادرسی رضایت کامل دارد. پس « برویم گچ پای تو را باز کنیم... »

حالا ویرا روی شانه‌ام غر می‌زند که « امتیاز این راننده ۴.۵ است. پایین‌تر از استاندارد ۴.۸ ما. سرعت ماشینش هم ۵ کیلومتر بالاتر از حد مجاز است. سامان... داری آگاهانه جانت را به خطر می‌اندازی... هرچند در مقایسه با مشکلات فعلی، این مورد در رتبه‌ی هشتم نگرانی‌های من قرار می‌گیرد. »

راننده، مردی میانسال با ته‌لهجه‌ی ترکی، در آینه نگاهمان کرد و گفت: « داداش، این چی هست روی شانه‌ات؟ پخش زنده می‌گذاری؟ » گفتم: « نه، ربات هست. مراقبم هست. » خندید: « من هم یک ربات دارم که مراقبم هست. اسمش قسط عقب‌افتاده است. هر روز صبح هم پیام می‌دهد که پاشو برو مسافرکشی کن... » ویرا گفت: « طبق تعریف فنی، قسط عقب‌افتاده ربات محسوب نمی‌شود. » راننده بلندتر خندید... و گازش را گرفت. با تکانِ شدیدی بین ماشین‌ها لایی کشید.

علاوه بر ویزویز همیشگی، حالا چراغِ چشمک‌زنِ آبی ویرا هم روشن شده بود: « هشدار شتابِ ناگهانی... رتبه‌ی نگرانی: هفتم. سامان... الگوی رفتاریِ این واحدِ انسانی، شبه انتحاریست. سریعتر از دستگیره‌ی بالای در استفاده کن. »

گربه هم چنگم زد. انگار من بد لایی کشیده بودم... داشتم با گربه منطقی صحبت میکردم که ویرا با آن لحن خشک نظامی گفت: « تصحیحِ رتبه‌بندیِ... موقعیت فعلی در صدر نگرانی‌ها قرار گرفت. خودروی شاسی بلند مشکی، از سه تقاطعِ قبلی، دنبال ما بود. الان همان الگوی تغییر خط ناگهانی را تکرار کرد. فرکانسِ بیسیمِ نظامی را از آن دریافت می‌کنم... احتمال تعقیب تصادفی: ۳۱٪ در حال کاهش. » گفتم: « ویرا دوباره شروع نکن!! آخخخخ! گربه‌ی احمق... تو گاز گرفتی!! به من فیف می‌کنی؟! فیف به خودت!! »

راننده با ته‌لهجه‌ی غلیظش از توی آینه نگاهم کرد و گفت: « داداش با منی؟! » گفتم: « نه با این متهم ردیف اول بودم که فوبیا پیدا کرده! » راننده خندید، اما خنده‌اش نصفه‌کاره ماسید. چشمانش روی آینه‌ی وسط قفل شد.

یک شاسی‌بلندِ مشکی، با سپرهای تقویت‌شده و شیشه‌های کدر، مثل یک بختکِ آهنی سرعتش را پر کرد و آمد چسبید به صندوق‌عقب. آن‌قدر نزدیک که حس کردم اگر راننده پا از روی گاز بردارد، سمند ما را مثل یک قوطی پرس می‌کند. راننده گفت: « یا اباالفضل... این یکی دیگر قسط نیست. خود طلبکار است! داداش طلبکار شماست یا ما؟! »

رو به گربه گفتم: « باز چه کار کردی؟! کفتر کسی را خوردی؟! » فیف کرد و پنجه زد. رو به راننده گفتم: « کار خودش هست. گول ظاهرش را هم نباید خورد... تحت تعقیب هست. فقط نمی‌دانم گوش چه کسی را بریده! »

ویرا گفت: « احتمال مجرم بودن گربه: ۰.۴٪ » گربه به ویرا فیف کرد و ویرا افزود: « اصلاحیه: ۰.۶٪ »

هرچند راننده دیگر نمی‌خندید. آینه‌ی وسط را کج کرده بود و به شاسی‌بلند مشکی نگاه می‌کرد که حالا درست پشت سرمان بود. « داداش... این دیگر شوخی نیست. این یارو سپر زده به صندوق عقب ما. »

از شیشه‌ی عقب نگاهش کردم. کاملاً چسبیده بود. از پشت شیشه‌ی تیره‌اش، چراغ کوچک نارنجی روی داشبورد سه بار چشمک زد.

ویرا گفت: « سامان... او از راننده می‌خواهد که توقف کند. »

راننده که چشمش به آن چراغ افتاده بود، بی‌اختیار پایش را از روی گاز برداشت و تاکسی را کشید کنار خیابان. « آخر این‌ها به من چکار دارن... والله من فقط دو تا چک برگشتی داشتم، آن هم مال سه سال پیش بود! » ویرا داشت می‌گفت: « سامان... درباره‌ی آن اقیانوس و مکعب لعنتی داستانت هیچ چیز نگو... بگذار پیش‌نویس مهمل ادبی... » ناگهان ساکت شد. نگاهش کردم، پهپاد رفته بود روی استندبای... ویرا قطع شده بود. دیدم آنتن گوشی و ساعت هم رفته که ماشین سیاه، سریع و وحشتناک پیچید جلوی سمند و عرض خیابان را بست. هنوز صدای جیغِ ترمزها قطع نشده بود که سه مأمور با جلیقه‌های تاکتیکی و ماسک‌های تیره ریختند بیرون. همه‌چیز در سه ثانیه اتفاق افتاد. درِ راننده با شدت باز شد، او را از پشتِ فرمان کشیدند روی آسفالت. هنوز به خودم نجنبیده بودم که در سمت من هم باز شده بود و دستی قدرتمند، یقه‌ی کتم را گرفت، کشید و مرا با شتاب پرتاب کرد روی کاپوتِ داغِ سمند.

صورتِ من روی آهنِ داغ بود و لوله‌ی تفنگِ مأمور دوم پشتِ گردنم. او با خشونتِ تمام دست‌هایم را به عقب کشید و رو به بقیه فریاد زد: « واحدِ متحرک تثبیت شد! تجهیزاتِ سیگنال کجاست؟! »

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که از روی صندلیِ عقبِ سمند، یک صدای منظم و تیزِ « بیب... بیب... بیب... » بلند شد.

مأموری که روی گردنم فشار می‌آورد، ناگاه قفل کرد. لوله‌ی تفنگش کمی شل شد.

مأمورِ سوم که داخلِ ماشین را می‌گشت، دستش لای پتو خشک شد. اسکنرِ دستی‌اش را آورد بالا و روی پتوی گربه گرفت. چراغِ اسکنر سبز شد و صدای بوقِ ممتدی از آن درآمد. مأمور ماسکش را بالا زد، پتو را کنار کشید و با بهت زل زد به گربه‌ای که با پای سیخ گچ‌گرفته مانند یک لکه‌ی جوهر وسطِ پتو مچاله شده و فیف بلندی هم به او می‌کند. شکمش با هر «بیب»، یک بار تکان می‌خورد.

مأمورِ سوم مات و با لکنت گفت: « قربان... سیگنالِ پهپاد سنجاقکی... از این... از شکم این جانور است... »

فرمانده‌شان گفت: « چی گفتی؟ »

« قربان... سیگنال داخل حیوان است. »

« داخل حیوان یعنی چسبیده به حیوان یا داخل حیوان؟ »

« داخل حیوان، قربان... پهپاد سنجاقکی شماره‌ی ۴۵۳ که دیروز در عملیات پاکسازی جعبه‌ی مشکوک، گم شده بود را این گربه خورده‌... »

سکوت سنگین چند ثانیه‌ای با بوق کشدار راننده‌ی پراید برای نیسان آبی شکست. سپس فرمانده گفت: « دامپزشک خبر کنید. »

مأمورِ سوم با احتیاط، طوری که انگار دارد بمبِ هیدروژنی خنثی می‌کند، خواست تا گربه را بردارد. اما گربه، که تا آن لحظه از صدای پهپاد و آدم‌ها زهره‌ترک شده بود، ناگاه مثل فنر جمع شد، فیفِ بلندی کشید و چنان چنگِ محکمی روی دستِ مأمور انداخت که فریاد خفه و خون بار سرباز را از روی همین کاپوت شنیدم. قبل از اینکه کسی بفهمد چه اتفاقی افتاده، گربه از شیشه‌ی بازِ سمتِ دیگرِ سمند پرید بیرون و مانند یک لکه‌ی سیاهِ بیب‌بیب‌کنان، شیرجه زد داخلِ کانالِ فاضلابِ رو بازِ کنارِ خیابان.

چند ثانیه هیچ‌کس تکان نخورد. لوله‌ی تفنگِ مأمور دوم کماکان روی مهره‌های گردنم بود، اما دیگر فشاری نداشت. مأمور سوم داشت با تعجب به دستِ چنگ‌خورده و خونینش نگاه می‌کرد و فرمانده که بی‌سیمش را تا نزدیکِ دهانش بالا آورده بود، با دهانی نیمه باز به کانال فاضلاب می‌نگریست.

غرولند راننده‌ی سمند که داشت از روی آسفالت بلند می‌شد و زانوهای خاک‌آلودش را پاک می‌کرد، فرمانده را به زمین برگرداند. نگاهِ غضبناک و خسته‌اش را چرخاند سمت من که هنوز با صورت روی کاپوتِ ماشین چسبانده شده بودم. به مأمورِ دوم اشاره کرد: « ولش کن... »

تا ایستادم پرسید: « گربه‌ی تو بود؟! » مکث کردم. گفتم: « گربه‌ی محل بود. آسیب دیده پیدایش کردم. اگر امروز، در بازگشت از دامپزشکی، هنوز خوب نشده بود... شاید گربه‌ی من می‌شد! »

فرمانده همچنان مات و بی‌حس چند ثانیه نگاهم کرد. « خیلی شاعرانه بود. » و بی‌سیم را نزدیک دهانش برد.

« هدف اصلی حیوان است. تکرار می‌کنم؛ هدف اصلی یک گربه سیاه است... با پای گچ گرفته. » مکثی کرد. زیر لب نالید: « اولین بار در دوران خدمتم است که مجبورم چنین چیزی بگویم... » سپس در بی‌سیم گفت: « تمام خروجی‌های فاضلاب منطقه را ببندید. » و با اشاره به مأمورها گفت: « مدارک این‌ها را بررسی و صورت جلسه کنید... اگر از سکنه‌ی همان ساختمان عملیات دیروز بود، می‌تواند برود. » و به من اشاره کرد.

من همچنان به کانال فاضلاب نگاه می‌کردم. می‌خواستم بروم سمت آن. اما هنوز بازویم را محکم گرفته بودند. چیزی کم شده بود، هم برای من، هم برای این سربازها...

متهم ردیف اول!

داستانکداستانعلمی تخیلیهوش مصنوعیگربه
۰
۰
منوچهر
منوچهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید