ویرگول
ورودثبت نام
رضا مرتضوی
رضا مرتضویکل روز میمونم خونه خرگوش از کلاه درمیارم.
رضا مرتضوی
رضا مرتضوی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

دقیقه های خسته

از خواب بلند میشم, ساعتو نگاه میکنم, ساعت 9.36 دقیقه صبح بود, با آرامی از جام بلند شدم و دیگر آن سردرد وحشتناک را نداشتم, دورم پر از سرسبزی بود با آسمون سفید, حتی آبی هم نبود.چند لحظه ای به آسمون خیره شدم, نسیم خنکی از روی پیشونی ام رد شد, دوباره دور و ورم رو نگاه کردم, اما خبری از چیزی نبود.
به خود گفتم شاید دارم رویایی میبینم, اما نه, رویا نبودش کاملا واقعیت بود میتونستم با پوستم حسش کنم که این خواب نیست. سکوت ذهنم رو فرا گرفته بود.

به خود میگفتم اینجا کجاست. چندین بار از خود پرسیدم, ده بار, بیست بار, اما جوابی پیدا نمیکردم.
آخرین چیزی که یادم میامد تخت خوابم در اتاق کوچک و شلوغ شهر بود، با دیوارهای خاکستری و صدای همیشه بوق ماشین‌ها. اما اینجا... اینجا هیچ صدایی نبود. نه موتور، نه آژیر، نه صدای همسایه‌ی بالاسری. فقط سکوت مطلق, تنها چیزی که سالها در گوشه کناره های اتاقم التماس میکردم برای داشتنش.

چمن ها خیس بودند, قدم زدن روی آنها بهترین حس را در آن موقعیت میداد, انگار تازه باران آمده بود و وقتی من آز خواب بلند شدم قطع شده بود. هرچه جلوتر میرفتم سبزی در آنجا بیشتر میشد, درختانی را میدیدم که تابحال ندیده بودم, برگ های طوسی رنگشان زیبا بود, مخصوصا زیر آن آسمان سفید رنگ, نمیتوان دروغ گفت نور زیبایی رو پخش میکردند. ناگهان به سرم زد که باید اینجا کسی باشد, امکان ندارد که من تنها در این پوچی باشم, صدا زدم:" کسی هست؟". جوابی نگرفتم, فقط همان نسیم خنک دوباره وزید, اینبار بوی عجیبی را با خود آورد, بوی نمناکی یاس را حس کردم, اما یاسی که هیچوقت در خانمان نبود.
سریعا دست در جیب شلوارم کردم, گوشی نبود, کیف پول هم نبود, فقط یک تیکه کاغذی را حس کردم که مچاله شده بود, روی آن با خط خودم نوشته شده بود: "خوبی؟ یادت میاد کی هستی؟ دقیقه هارو میشناسی؟ همه کنارت هستن هیچوقت ندیدیشون, امیدوارم در آخرت ببینی آنهارا جناب آقای برنارد".
به خود لرزیم, خط خودم بود اما خاطره ای از نوشتن آن ندارم.
نامه را دوباره خواندم, "آقای برنارد..." این اسم برایم آشنا بود, اما نمیتوانستم بگویم از کجا. مثل خاطره ای که ته ذهن دفن شده باشد.

ناگهان صدای خش خشی از پشت درختان طوسی می آمد, برگشتم اما کسی نبود, فقط علف ها زیر پای چیزی له و خم میشدند, دلم میگفت که فرار کنم, اما نمیتوانستم راه بروم, از شدت استرس سردرد لعنتی داشت دوباره تمام ذهن و جمجمه ام را فرا میگرفت....... چشمانم را بستم.

وقتی چشمانم را باز کردم همان دیوار خاکستری اتاقم را دیدم, سریعا دویدم که ساعت را ببینم, ساعت.. ساعت 9:37 بود
یک دقیقه گذشته بود, یا شاید یک قرن و یک دقیقه, کاغذ دیگر دستم نبود. اما

بوی یاس هنوز در اتاق پیچیده بود.
فقط آنجا نشسته بودم و دقیقه‌های خسته را می‌شمردم تا بالاخره بتوانم بخوابم.


کانال تلگرام بنده: بزودی (به محض وصل شدن اینترنت کانال بله حذف و به کانال تلگرام منتقل میشود)


سلامت روانیسلامت روانتخیلیداستان کوتاهروزمرگی
۳۵
۰
رضا مرتضوی
رضا مرتضوی
کل روز میمونم خونه خرگوش از کلاه درمیارم.
پست‌های ویرگول
پست‌های ویرگول
پست‌های کاربران ویرگول پس از تایید در این انتشارات قرار می‌گیرند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید