
ساعت 9 صبح بود. دخترک توی آرامشی که از دیشب تو وجودش موج میزد خواب بود. اما این آرامش، با صدای زنگ تلفن شکسته شد. شماره همسرش روی صفحه افتاد. رویا با صدایی که هنوز خواب توش موج میزد، جواب داد: «جانم؟»
صدای پشت خط، آرام و استوار بود، اما با اندکی نگرانی که سعی در پنهان کردنش داشت: «رویا جان، ببین یه خبری شده، فقط آروم باش. جنگ شروع شده. تهرانو زدن.»اضطراب کل وجود رویا رو گرفت. اون که تا لحظاتی پیش آروم بود، حالا با واقعیتی تلخ و ناگهانی روبرو شده بود. «جنگ؟ یعنی چی؟ باید از اینجا برم»
همسرش با همان لحن آرام ادامه داد: «چون از جنگ قبلی ترسیده بودی، خواستم تنها نباشی. برو خونه مامانت اینا. اونجا حداقل با هم هستین. فقط آروم باش کسی با ما کاری نداره»
تماس که تمام شد، دیگه کلبه امن رویا جایی برای موندن نداشت. استرس، مثل موجی خروشان، همه وجود رویا رو گرفت. دیگه خبری از آرامش نبود. با عجله وسایلش را جمع کرد و به سمت خانه مادرش دوید.
وقتی به آنجا رسید، واقعیتی تلختر در اطرافش جریان داشت. صدای انفجارهای دور، این بار از لابهلای دیوارهای خانه مادرش شنیده میشد. بغض گلویش را فشرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. با چشم گریان، گوشی را برداشت و با همسرش تماس گرفت.
درست وسط پذیرایی خانه مادرش، کنار دفتر و قلمی که همراه آورده بود، نشست. هرچه که بود، باید ثبت میشد. شاید نوشتن، تنها راهی بود برای حفظ بخشی از وجودش در این آشوب. با دستانی که هنوز میلرزید، دفتر را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. هر کلمه، تلاشی بود برای درک و ثبت این واقعیت جدید. داستانی که با ترس آغاز میشد، اما شاید در دل خود، کورسویی از امید را هم پنهان کرده بود. داستانی از روز اول جنگ، از غافلگیری و تلاش برای بقا و از آن آرامشی که همسرش سعی داشت به او بدهد.