
همانطور که اولین کلمات را روی کاغذ مینوشت، گوشیاش در دستش لرزید. نوتیفیکیشن یک پیام جدید در کانالهای خبری بود. با تردید بازش کرد و با یک ویدیوی کوتاه اما شوکهکننده روبهرو شد. تصویر مدرسهای در میناب بود که هدف حمله قرار گرفته بود. رویا آنجا را نمیشناخت، اما دیدن خانوادههای مضطرب و شنیدن صدای انفجارها نفسش را بند آورد. تصویرها پر از دود غلیظ، ساختمانهای ویرانشده و صحنههایی از آشوب بود. اوج فاجعه اما در نگاه پدرها و مادرهایی بود که در میان آوارها دنبال عزیزانشان میگشتند؛ خانوادههایی که دیگر هیچ پناهی نداشتند.
انگار آن تصویر مستقیم به دلش نشسته باشد. قلم از دستش افتاد و روی زمین چوبی صدا داد. چشمانش پر از اشک شد و دیگر نتوانست ادامه بدهد. حس خفگی و ناتوانی او را گرفت. تصویر مدرسه و بچههای کشتهشده مدام جلوی چشمش میآمد و ذهنش رهایش نمیکرد. انگار همان لحظه وسط دود و آوار ایستاده بود.
اشکها بیاختیار از چشمهایش سرازیر شدند و روی صفحه سفید دفتر چکیدند. چند قطره اول، رد تیرهای روی کاغذ گذاشتند و بعد، خط اشک روی کلماتی که تازه نوشته بود کشیده شد.
گرچه پدر و مادرش در خانه بودند، اما رویا حس میکرد کاملاً تنهاست. انگار آن فاجعه، او را به جایی دورافتاده و پرت پرتاب کرده بود. اضطراب اول صبح، حالا جای خودش را به وحشتی سنگین و فلجکننده داده بود. سکوت خانه، دیگر آرامش نداشت، بلکه سنگینی خبرها و تصویر آن فاجعه را بیشتر میکرد و حضور والدین هم نمیتوانست این حس تنهایی عمیق را از بین ببرد.
در همین حین، صدای انفجارها از دور به گوش میرسید؛ صدایی ممتد که هر بار سکوت خانه را میشکست و ترس را در دلش بیشتر میکرد. هر انفجار تازه، دلش را بیشتر میلرزاند. حالا دیگر فقط تصویر ویدیو نبود که او را میترساند؛ صدای جنگ از بیرون هم به گوش میرسید و آرامش اندک صبح را کاملاً از بین برده بود.