شب، آرام و کشدار شده بود؛ از آن شبهایی که انگار همهچیز را در خودش جمع میکند و بعد، بیهشدار، پس میزند. نور تلویزیون روی دیوارها میلغزید و اتاق را به تکههای روشن و تاریک تقسیم میکرد. رویا و همسرش روی مبل نشسته بودند و فیلمی را تماشا میکردند که نه خیلی مهم بود و نه خیلی بیاهمیت؛ از همان فیلمهایی که آدم فقط برای پر کردن سکوت به آنها پناه میبرد.
رویا پاهایش را جمع کرده بود زیر خودش. دستش کنارش قرار داشت، اما سرد بود. نگاهش گهگاه از قاب تلویزیون جدا میشد و میافتاد روی شیشه پنجره، روی تاریکی بیرون، روی سایه درختی که با باد تکان میخورد. آن حسِ تازهای که در روزهای قبل، با چیدن تکههای پازل کمکم در او جا گرفته بود، هنوز بود؛ اما زیر پوستِ همین شب، چیزی دیگر هم زنده بود. چیزی که هیچوقت واقعاً نمیرفت.
همسرش چیزی گفت و رویا فقط سر تکان داد. دقیق نشنید. ذهنش بین صحنههای فیلم شناور بود. همهچیز ظاهراً عادی بود، آنقدر عادی که آدم میتوانست فریب بخورد و خیال کند جهان دوباره به روال خودش برگشته است.
بعد، ناگهان: بوم!
صدایی آنقدر بلند که انگار خانه لرزید. رویا از جا پرید. ضربان قلبش در سینهاش کوبید. همان یک لحظه کافی بود تا تمامِ بدنش از درون منقبض شود.
تلویزیون هنوز روشن بود، اما دیگر هیچچیز از فیلم شنیده نمیشد.
صدای انفجار دوم نیامد، اما همان یکی کافی بود. کافی بود تا رویا پیش از آنکه حتی بداند چه شده، دوباره به همان جای آشنا پرت شود؛ به جایی که در آن هر صدا میتواند آغازِ چیزی بدتر باشد. نفسش بریده بود. دستهایش یخ کرده بود. انگار تمام اتاق برای چند ثانیه نفس کشیدن را فراموش کرده بود.
صدای رفتوآمدِ همسایهها، قدمهایی که در راهرو میدویدند، همهچیز در ذهنش با هم قاطی شد. از جایش بلند شد، بیآنکه بداند دقیقاً به کجا میرود. چند قدم بیشتر برنداشت که صدای پیامها، صدای خبرهایی که هنوز نرسیده، ترس را جلوتر از خودشان میفرستادند، به گوشش رسید.
پتروشیمی تبریز را زده بودند؛ با شش موشک همزمان.
این جمله، قبل از آنکه حتی کامل در ذهنش جا بگیرد، مثل سنگی افتاد ته دلش. رویا به سمت پنجره رفت، اما نزدیکش نشد. فقط ایستاد. نورِ کوچه، لرزان و کمجان، روی شیشه افتاده بود. شیشه همانجا بود؛ سالم، ظاهراً بیتفاوت. اما رویا میدانست که «ظاهراً» در این روزها چه کلمه خطرناکی است.
انگار تمامِ آن چیزی که عصرها با پازل و رنگ و نظمِ تازه ساخته بود، با یک انفجار از هم ترک برداشت. نه کامل، نه برای همیشه؛ اما بهاندازهای که بفهمد ترس، هیچوقت واقعاً غایب نبوده. فقط گوشهای نشسته بوده و منتظر صدای بعدی.
همسرش نزدیکش آمد و چیزی گفت، شاید پرسید که حالش خوب است یا نه. رویا جواب نداد. فقط برای لحظهای کوتاه، تکیه داد به بازوی او. نه از سر ضعف؛ از سر اینکه بدنش میخواست مطمئن شود هنوز چیزی هست که بتوان به آن تکیه کرد.
اما ترس، همینطور بیاجازه، راه خودش را پیدا کرده بود. از ستون فقراتش بالا رفت، پشت گردنش نشست، و دوباره آن گوشِ تیزِ قدیمی را در او بیدار کرد؛ گوشی که حالا دیگر حتی از سکوت هم میترسید.
فیلم هنوز در تلویزیون ادامه داشت. یکی از شخصیتها میخندید. رویا به آن خنده نگاه کرد و حس کرد جهان گاهی چقدر بیرحمانه میتواند به راه خودش ادامه بدهد. انگار هیچچیز رخ نداده. انگار نه انفجاری بوده، نه لرزشی، نه شهری که نفسش برای چند ثانیه بند آمده باشد.
او دوباره نشست، اما اینبار روی مبل، نه با آرامش، بلکه با احتیاط؛ مثل کسی که میخواهد به زمینی ناآشنا پا بگذارد. دستش هنوز کمی میلرزید. نگاهش به صفحه تلویزیون بود، اما گوشش بیرون را میپایید. دورتر، نه چندان دور، صدای ماشینها میآمد. بعد سکوت. بعد دوباره چند صدا روی هم.
رویا فهمید که ترس در او شکل عجیبی پیدا کرده است: نه فقط وحشت، نه فقط گریه. چیزی شبیه آمادهباشِ دائمی. چیزی که اجازه نمیداد حتی در لحظههای معمولی هم کاملاً آسوده باشد. اما در همان حال، یک چیز دیگر هم در او زنده مانده بود؛ چیزی کوچک، لجباز و خاموش. همان بخشی که عصر، تکههای رنگی پازل را کنار هم گذاشته بود. همان بخشی که میگفت: هنوز اینجایی.
او به همسرش نگاه کرد، بعد به شیشه پنجره. شب هنوز ادامه داشت. صدای انفجار هنوز در استخوانهایش میپیچید. اما زیر این لرزش، جایی خیلی عمیقتر، رویا داشت یاد میگرفت چگونه با ترس زندگی کند؛ نه اینکه از آن عبور کند، نه اینکه شکستش بدهد، فقط اینکه زیر بارش خم نشود.