
بعد از خیابان حافظ، جنگ دیگر فقط در آسمان نبود. از صداها عبور کرده بود و آمده بود توی زندگی روزمره رویا نشسته بود؛ توی راه رفتنش، توی خوابش، توی سکوت خانهاش.
دیگر مثل قبل پشت میز کنار پنجره نمینشست. حتی اگر لازم بود چیزی را از بیرون نگاه کند، با احتیاط نزدیک میشد و زود کنار میکشید؛ انگار پنجره دیگر فقط پنجره نبود، مرزی بود میان او و خطری که هر لحظه ممکن بود خودش را از آن طرف نشان بدهد. قبلاً وقتهایی که صدای هواپیماها میآمد، هنوز سعی میکرد کارهای عادی بکند، چیزی جمع کند، چیزی جابهجا کند، خودش را به کاری مشغول نگه دارد تا کمتر بترسد. اما بعد از آن روز، دیگر آن کارها را هم تکرار نمیکرد. ترس، از حدی گذشته بود که بشود با حرکت و مشغولکردن خود، مهارش کرد. فقط میایستاد، گوش میداد و دلش میریخت.
از هر صدایی میترسید. صدای هواپیما، صدای بستهشدن ناگهانی در، صدای کشیدهشدن چیزی روی زمین، حتی گاهی صدای موتور ماشینی که از کوچه رد میشد، کافی بود تا تنش جمع شود و قلبش تند بزند. انگار بدنش دیگر یاد گرفته بود پیش از آنکه خودش فکر کند، بترسد. وحشت، از ذهنش گذشته و در تنش جا گرفته بود.
تنها هم نمیماند. یا خودش میرفت خانه مادرش، یا مادرش میآمد پیش او. دیگر ماندن در خانه، آن هم در سکوت و تنهایی، برایش قابل تحمل نبود. خانه خودش، با همه آشناییاش، بعد از آن روز دیگر امن به نظر نمیرسید. دیوارها همان دیوارها بودند، وسایل همان وسایل، اما چیزی در فضا عوض شده بود؛ انگار ترس در اتاقها مانده بود و به این سادگی بیرون نمیرفت. برای همین مدام بین خانه خودش و خانه مادرش در رفتوآمد بود، نه از سر برنامه، نه از روی تصمیم، فقط برای اینکه تنها نماند با صداهایی که گاهی حتی وقتی نبودند هم در ذهنش میپیچیدند.
کارش را هم از دست داده بود. دیگر نه حوصلهاش را داشت، نه تمرکزش را، نه توانش را. چیزهایی که زمانی ریتم روزهایش را میساختند، یکییکی از دستش افتادند. جای همهشان را ساعتهای طولانی فیلمدیدن گرفت؛ نه از سر علاقه، بیشتر برای فرار. برای اینکه ذهنش را جایی نگه دارد تا کمتر به صداها فکر کند، کمتر منتظر فاجعه بعدی بماند. فیلمها برایش پناه واقعی نبودند، فقط پردهای بودند که چند ساعت روی ترس کشیده میشد؛ پردهای نازک که با کوچکترین صدا کنار میرفت.
شبها از همهچیز سختتر بودند. شب که میشد، خستگی در تنش بود اما خواب به چشمش نمیآمد. دراز میکشید و گوشش به کوچکترین صدا تیز میشد. سکوت هم آرامش نداشت؛ برعکس، سنگین بود، پر از انتظار، پر از این حس که شاید همین حالا چیزی شروع شود. اگر هم خوابش میبرد، خوابش عمیق و آرام نبود. با کابوس از خواب میپرید، با تپش قلب، با نفسی که انگار در سینهاش گیر کرده باشد. گاهی چند لحظه طول میکشید تا بفهمد هنوز در اتاق خودش است و آن صدای مهیب فقط در خواب بوده، اما بدنش فرق خواب و بیداری را نمیفهمید؛ همانقدر میترسید، همانقدر میلرزید.
جنگ ادامه داشت، حتی وقتی آن لحظهها تمام شده بودند. ادامه داشت در بیخوابیهایش، در ترسش از پنجره، در پناه بردنش به مادر، در روزهایی که دیگر شبیه روزهای قبل نبودند. دیگر زندگیاش فقط با خبر حملهها به هم نمیریخت؛ با انتظار حمله هم از هم میپاشید.
رویا بعد از خیابان حافظ فقط کسی نبود که یک بمباران را تجربه کرده باشد. او کسی شده بود که جنگ، شکل زندگیاش را عوض کرده بود. از بیرون شاید هنوز همان خانهها سر جایشان بودند، همان خیابانها، همان پنجرهها. اما درون او، چیزی از مدار قبلیاش خارج شده بود. دیگر نمیشد به سادگی به قبل برگشت.